تحرير نو:

هشدار کیومرث پوراحمد علیه آلزایمر تاریخی
از همان ابتدای فیلم کفش‌هایم کو، در قالب داستانی خانوادگی،نمادها شکل می گیرند.
تاریخ انتشار : يکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۴۵
داغ کنید
 
 
۱
 
 
هشدار کیومرث پوراحمد علیه آلزایمر تاریخی
 
از همان ابتدای فیلم کفش‌هایم کو، در قالب داستانی خانوادگی،نمادها شکل می گیرند.

در قفسه کتابخانه حمید کاوه؛رضا کیانیان،کتاب های تاریخی هنری دیده می شوند،ازجمله تاریخ هنر ایران و مزدک وبعد از آن،اما،حمید در آستانه هفتاد سالگی،به خاطر مهاجرت همسر و تنها فرزندش به امریکا،دچار افسردگی توام با آلزایمر است.

دکتر به او گفته است،هرگاه راه خانه ات را گم کنی،یعنی آلزایمر گرفته ای.این جدی ترین کنایه پوراحمد به کسانی است که حتی در خود وطن هم،بی وطن هستند.اما خود او بخاطر افسردگی ناشی از هجران عشقش؛پریناز با نقش آفرینی بانو رویا نونهالی و تنها دخترش،بیتا با نقش آفرینی مینا وحید،از تاریخ فاصله گرفته است و به قول دخترش،همواره در لحظه حال،به سر می برد.

حالی که متعلق به لحظه ترک همسرش و فحاشی دیکته شده دخترک ۶ ساله،از آن سوی مرزهاست.

پیرمرد در پلان سکانس نخست فیلم،درباره آلزایمر جمعی،از زبان کارگردان،هشداری قابل تقدیر می دهد.حمید کاوه،که به خاطر دسیسه پدرش و سند سازی و همکاری برادرش حبیب کاوه؛مجید مظفری،دچار افسردگی است،برای پیدا کردن سالمرگ مادرش،مام میهن،به یاد تقارن آن با سالروز اعلام مشروطه می افتد.به دنبال تقویم می گردد اما در تقویم رسمی،سالروز مشروطه را نمی یابد.آلزایمر گریبانگیر اجتماع است و توگویی او نماینده غفلت خرد جمعی است.

در سراسر فیلم،فرآیند مبارزه نابرابر او،با آلزایمر،با مرور ترانه هایی است که از حافظه دور او تغذیه می شود.

ترانه هایی چون؛شبی چو آواز نی تو شنیدم،پرسون پرسون یواش یواش اومدم در خونت،لالایی ویگن،ببار ای نم نم باران،عروس خانم بگو بله،حمید کاوه،ترانه ها را با سه تار خود به یاد می آورد و در صحنه هایی،برادرش که علیه او با همکاری پدرفقیدش،سالها پیش،در جهت جدایی حمید از همسر و دخترش،سندسازی کرده اند،با چشم های گریان ترانه خوان می شود.

حضور و فعالیت دخترعموهایی که مایل نیستند کدورت های پیشین،آینده آنها را خراب کند،امیدواری پوراحمد به آینده را نشان می دهد.این امیدواری در پایان فیلم،زمانی که پریناز،برخلاف معمول سنت سینما،به لنز نگاه می کند و با تماشاگران سخن می گوید،به اوج می رسد.

پریناز،در لنز می گوید؛درسته که از نظر پزشکی،مبارزه با آلزایمر موفقیت آمیز نیست،اما بذار آلزایمر،کار خودش رو انجام بده و منم کار خود را انجام بدهم.شاید معجزه ای رخ بده!

در واقع،فیلم،عشق و مهرورزی را مهمترین،سلاح مبارزه با آلزایمر ناشی از کدورت ها و کینه ها معرفی می کند.

بیتا در صحنه ای از فیلم،در برابر سنت معمول که بدگویی پشت مرده را پسندیده نمی دانند،که ریشه در مرده پرستی ما دارد،به عموی خود با پرخاش،درسی منطقی می دهد و می گوید؛ -امیدوارم بابای تو و بابای مادرم،که مسبب این جدایی و دروغگویی هستند،با هم بروند در جهنم و تخته نرد بازی کنن.آدم بد احترام نداره،چه مرده،چه زنده.

رویکرد فیلم نسبت به تکریم مهربانی های گذشته انفعالی و تساهل نگر نیست.

در صحنه دیگری از فیلم،بیتا،بی آنکه به نام فیلم جدایی نادر از سیمین،اشاره کند،برای اقناع مادرش و راضی کردن او به مهربانانه نگاه کردن به قضیه افسردگی ناشی از عشق پدرش،می گوید؛مثل اون فیلمه،اون که نمی دونه من دخترشم،من که می دانم اون مادرمه.

یکی از طعنه های فیلم زمانی شکل می گیرد که پریناز از امریکا آمده،در دفاع از رابطه اش با حمید افسرده،به حبیب می گوید؛حاج آقا کاوه،شما ۳۴ نامه من را چرا به حمید نرسوندین؟شما باید تقاص پس بدین و هشدار می دهد که حبیب او را همسر و نه،زن حمید خطاب کند.

فیلم شریف کیومرث پور احمد در زمانی پخش می شود که بر اساس آمار دولت،بسیاری از جوانان ایران برای خروج از ایران سرو دست می شکنند و از تاریخ و هویت خود،دور هستند.

نکته آخر اینکه،در ابتدای فیلم،به خاطر موجه بودن لمس دستان رضا کیانیان توسط بازیگر نقش دختر حمید کاوه،نوشته شده است که این دستان همسر رضا کیانیان است!

برچسب‌ها: نقد فيلم
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 13:10 |

«ديوار نوشته ها» يادگارها عبرت آموز خشم مردمي

هومن ظريف

گفتنش،سخت است ،ديدن سخت تر

هست، ناگه،نيست گردد در نظر[1]

 

هنوز هم،وقتي از كوچه پس كوچه هاي شهري چون تهران،قدم زنان،در كوچه خيال قدم ميزني ،گهگاه،چشمت به تصاويري شبح مانند روي ديوار روشن مي شود.تصاويري رنگ پريده كه تو را همچون پلك پران يك انسان خاطره باز،به سال هاي ابتدايي انقلاب مي برد.

اگر تصوير در حضانت و پناه بنايي قديمي باشد،يا در زير پله بيمارستاني قديمي جا خوش كرده باشد،هنوز هم صراحت ديداري اش،روزهاي بهمن 1357 را همانند فلش هاي پي درپي عكاسان،به يادت مي آورد. اين معدود عكس ها كه با جوهر مبارزه،روي تن ديوارهاي قديمي،از دست حوادث پي در پي اين سه دهه اخير،نيمه جاني سالم را به در برده اند،تو را به فكر فرو مي برند.همچنان اين عكس ها كه با شابلون هايي كه از عكس هاي راديوگرافي تهيه مي شدند،صحت و سلامت ريه هاي آزادي آن زمان  را نشان مي دادند!

توگويي ،عكس هاي راديوگرافي،در معرض ديد عابران،قرار مي گرفتند،تا آنها همانند طبيبان حقيقي شهر،نبض امور را در دست بگيرند.انگار پاسخ به مدعاي حافظ محافظه كار قرن هشتم هجري بودند كه مي گفت؛«دردم نهفته به،ز طبيبان مدعي..»و مردم،خود اينك،پزشك و نسخه نويسان شهر شده اند.نسخه نويساني كه چون مطبوعات را آزاد نمي دانند،بر تن ديوار،نسخه سلامت روان و جان خود را،به قيمت جان بازي،ترسيم كرده اند.

در ديگر شهرهاي ايران نيز، چون تربت حيدريه و قم و كرمان و مشهد،كه سرآمد قيام مردمي بودند وعليه ظلم و ريا و تبعيض و فساد اقتصادي پهلوي دوم،با اميد و سماجتي وصف ناشدني،قد مبارزه علم كرده بودند،هنوز هم چنين تصاويري ديده مي شود.

به ياد مياورم كه روز بعد از حادثه حمله چماقداران مثلا خودجوش نظام پهلوي به بيمارستان امام رضا مشهد،جاي گلوله تانگ در كنار يك تصوير شابلوني  از آقاي طالقاني،پارادوكس نابرابري را ايجاد كرده بود.اتفاق تلخي روز قبل آن،به وقوع پيوسته بود و چماقداران با حمايت تانگ هاي ارتش،به حريم بيمارستان تجاوز كرده بودند .اما تصوير شابلوني،با جوهرسياهي كه از زير عكس،شُرّه كرده بود،عزم هر بيننده اي را جزم تر و پاي استقامت مردم را مقاوم تر مي كرد.تصوير و شعار،وقتي بر تن ديوار،هم آغوشي مي كردند،فرزنداني چون اميد و آرزو،در دل مردم دل آزرده مي آفريدند.اما همه اينها،خاطراتي گنگ و در حال فراموشي است.

كمتر سخن در گراميداشت و پاسداشت اين يادگارهاي خشم مردمي،براي عبرت آيندگان،به كار مي آيد.چون پس از آن واقعه پر شو رو شرري كه منجر به تحقق انقلاب اسلامي شد، بازار سند سازان و خاطره نويسان خانه نشين گرم،شد.

 برخي از اسناد موثق و مكتوبي  چون سلسله مجلدات  فصلنامه«تاريخ معاصر ايران»، و كتاب «صد اعلان و اعلامیه مشروطه» به كوشش ناصرالدین حسن‌زاده، در كنار كتاب هايي چون«در جستجوي صبح»[2] كه از چاپ تصاوير با كيفيت و بزرگ «امام خميني» در موسسه نشر اميركبير خبر داده است،بسيار خوب است،اما با عنايت به اينكه ضريب نفوذ بالاي مستندهاي پژوهشي ديداري چون؛«تازه نفسها»ي كيانوش عياري[3] و «ديوار نوشته ها»ي علي زادمهر و« دیوار» الهام حسین زاده،بيش از اسناد مكتوب است،بايد قدردان همين كوشش هاي اندك برخي مستندسازان تاريخ نگار باشيم كه با كوشش بسيار،اسنادي مهم را از زير غبار فراموشي شهرها،بيرون كشيده اند.

البته،انتظار مي رود كه شوراهاي شهرهاي صاحب خاطره از روزگار به ثمر نشستن انقلاب اسلامي،همانند تهران،مكان هاي مهم آن زمان را با حفظ همان حالت،به موزه تبديل كنند و فارغ از جناح بندي هاي سياسي و اعتقادي،در پاسداشت عبرت آموز خشم مردمي،كوشا باشند و از تهران گردي هاي نمايشي،به ثبت ميراث معنوي ايران شهرهاي،ارزشي روي آوردند.



[1] محمد علي بهمني،«به حرف يه حرف،خرفاي من كتاب شد»،فصل پنجم،1391،ص97.

[2] «در جستجوي صبح » به همت هومن صدر،فرزند خوانده استاد زنده ياد غلامحسين بنان،به چاپ رسيده است و در برگيرنده خاطرات عبدالرحيم جعفري،بنيانگزار وصاحب نشر اميركبير است.

 

[3] مستند ارزشمند تازه نفس هاي استاد كيانوش عياري،بعد از سه دهه مفقودي،چند سالي است كه بين علاقه مندان تاريخ شفاهي دست به دست مي شود و يك بار هم از تلويزيون ايران پخش شده است.اين مستند حال و هواي تهران سال 1358 را به خوبي و بدون دخل و تصرف نشان داده است.


برچسب‌ها: يادداشت
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 20:41 |
خوان بي خان
فيلم خان بي خوان،به كارگرداني هادي معصوم دوست،درباره خانواده مادري است كه شش شش پسر و يك دختر دارد.آنها كه به دلايلي با هم قهر هستند،روزهاي هفته را براي پرستاري از مادر فرتوت خود تقسيم كرده اند.فرزندان،در برابر دوربين كارگردان،دلايل مضحكي را براي بروز اختلافات خود بيان مي كنند.سخن از فاصله هاست.فاصله هايي كه بعد از مرگ پدري كه روزگاري خان بوده است،آشكار شده است.اما پژوهشگر،توانسته است،برخي از اين دلايل را واكاويي كند.مادر او كه تنها دختر اين مادر است،زخم خورده كلاهبرداري فاميلي است.يكي از دايي هاي او مي گويد:همه از هم فراري هستند.كساني كه هر جمعه دور هم جمع مي شدند،الان حوصله هم را ندارند.همه سايه همديگر را با تيرو طعنه مي زنند.
دلايل او مضحك است:برادرم انتظار دارد كه ما براي او بلند شويم.حتي براي اينكه يك جعبه شيريني دستش نگيرد،براي خانه نويي به منزل ما نيامده است.
ريتم فيلم مشخص است و با هر روز هفته كه به نام يكي از پسران مادر نامگزاري شده پيش مي رود.جالب اينجاست كه در بين ديدار هر فرزند از مادر،كه با وسواس،اغلب بدون حضوربرادر ديگر انجام مي شود،لحظات پيشرفت مذاكرات محمد جواد ظريف با نمايندگان امريكا و اروپا از تلويزيون منزل مادر فرتوت ديده مي شود.
به نظر مي رسد اين فيلم را همه متولدين هم سن و سال جناب هادي معصوم دوست مي توانند با دوربين تلفن همراه خود بسازد.تفاوت كيفيت نشست و برخاست هاي خانوادگي و به سردي گراييدن روابط فاميلي در بين خانواده ها،ملموس است.اما نگاه متفاوت و هدفدار كارگردان،تاثيرگزار است.او در بين هر سكانسي كه قرار مي دهد،بخشي از سريال همسران و خانه سبز را نيز،با هوشمندي قرار داده است.همه برادران بيننده اين سريال ارزشمند هستند،همه با آن خاطره دارند،اما هيچ كدام،براي برقراري رابطه پيشقدم نمي شود.
حتي وقتي رضا و اسكندر،با يكديگر به صورتي زشت،درباره شيفت پرستاري جمعه بر سر بالين مادر بحث مي كنند،با روبوسي و ديده بوسي و كلمات مهرآميز از هم جدا مي شوند.اما فقط با گذشت چند ثانيه از خروج اسكندر از منزل مادر،رضا،با خواهرش،شروع صحبت مي كند و قسم مي خورد كه ديگر هيچ وقت با اسكندر روبرو نشود چون حوصله خساست او را ندارد!
خنده هاي تلخي كه بر روي لبان تماشاگران فيلم به تبسم و كم كم به تلخند،تبديل مي شود،همراهي و شايد همذات پنداري برخي از مخاطبان با فيلم به شمار آيد.
به تدريج،مادر به سراي جاويد مي شتابد و از آن طرف ،در نحوه سخن گفتن نماينده اتحاديه اروپا،نرمش ايجاد مي شود.اين روند تدوين فيلم انسان را ياد جمله اي از برشت مي اندازد؛ Alas,we who wanted kindness, could not be kind ourselves،افسوس كه مايي كه خواهان مهرباني بوديم،خود نتوانستيم مهربان باشيم.

چرا مسوولان ،تخيلات سينمايي شبانه را به روياهاي دم صبح ترجيح مي دهند؟!
هومن ظريف
فيلم مستند روياهاي دم صبح،به كارگرداني مهرداد اسكويي،با وجود شرافت در انگيزه مستندسازي،نه در اطلاع رساني بيشتر از آنچه از وضع بزهكاري دختران مي دانيم و نه در ارئه راهكار،موفق نيست.
زاويه ديد اين مستند كه با ساختار گزارش ميداني ساخته شده است،باعث شده كه كارگردان نتواند دلايل اصلي شيوع بزهكاري در نسل جواني كه مادران فردا هستند را واكاويي كند.
به عنوان مثال،انفعال پژوهشگر در ارتباط با نوجوانان دختر ،در زمان پرخاش نگهبان در ورودي مركز اصلاح و تربيت،با حضور موثر او در اغلب سكانس هاي موجود فيلم،متناقض به نظر مي رسد.دختري كه قرار است آزاد شود ولي كسي براي بردن او به خانه به در ورودي مركز اصلاح و تريت رجوع نكرده است،با امتناع و اظهار سلب مسووليت نگهبان مواجه مي شود و كارگردان به صورتي تصنعي،به نفع شكار اين برخورد،تلاشي براي تلطيف شرايط و اخذ اجازه تماس تلفني توسط دختر انجام نمي دهد!
از سوي ديگر،اين تضاد در حضور موثر كارگردان در فيلم زماني بيشتر آشكار مي شود كه نوزادي در بند دختران،برخلاف معمول و شرايط رايج در زندان زنان،بخت ورود پيدا مي كند. حضور نوزاد در بند دختراني كه برخي از با وجود سن كم، آنها مادر يا حامله هستند،براي اين فيلمساز فرصت خودآگاهي ايجاد كرده است تا تالمات روحي حاصل از مواجهه دختران با اين نوزاد را در قاب دوربين خود جاي دهد.
در سكانسي،دختري به نام شقايق،كه آرزوي مرگ دارد و خود را هيچكس ناميده است،از كارگردان مي رنجد.او از مقايسه دختران بند با دختر 16 ساله كارگردان كه در شرايط مطلوبي به سر مي برد،گله دارد و اين مقايسه را به خاطر اختلاف طبقاتي،مردود مي داند.اما مستندساز،با وجود دعوت كننده اين گفتگو،جوابي درخور ندارد .
در طول مستند،دختران به خاطر حضور فيلمبردار مرد،مجبور به رعايت حجاب در محيطي زنانه هستند و اين از بكر بودن لحظات به وضوح،تصويربرداري مي كاهد.در صورتيكه،دستياري براي تصويربرداري يا كارگرداني،مي توانست اين مشكل را به نفع باورپذيري صحنه هاي مغتنم فيلم،حل كند.
مستند ساز،به دنبال بازگويي جرم است،هرگز به دنبال عوامل تاثيرگزار آن نيست.بي طرف هم نيست،چون همانگونه كه اشاره شد، در ايجاد شرايط تلخ براي بهره برداري و شكار لحظات رنج آور،در كمين است.
مستندساز،نگاه انتقادي ندارد و در برابر وقت گذراني هاي بيهوده دختراني كه به اصطلاح در مركز اصلاح و تربيت براي اصلاح و تربيت گرد آمده اند،اظهار نظر نمي كند.
تنها در يك صحنه،جلسه اي توجيهي براي آشنايي با ايدز براي دختران ديده مي شود،كه به نظر مي رسد هركدام از آنها اطلاعات مفيد تري در اين زمينه دارند!
هيچ كلاس پرورشي و مهارت هاي شغلي در مركز جلوي دوربين قرار نگرفته است و اگر وجود دارد،مستند ساز،رغبتي به تهيه تصويري از آنها از خود نشان نمي دهد.
در برخي از صحنه ها،ميزانسن ها،از پيش تعيين شده است،به عنوان مثال دختري كه مورد تجاوز شوهر خواهر خود قرار گرفته است،به صورتي تصنعي دستش را در كادر به مدت زيادي قرار داده است،حال آنكه كارگردان دعوت از او براي نشان دادن دستش را مي توانست براي تلطيف شرايط تصويربرداري،در جلوي دوربين انجام مي داد.
صحنه فال اندازي و قرعه كشي با چرخش شيشه نوشابه،بي ترديد ،يكي ديگر از سكانس هاي تصنعي فيلم به شمار مي آيد،زيرا مستندساز با دغدغه اي كه دارد،چون مرد است،نمي تواند شنونده دقيق صحبت هاي رايج محفل هاي دختران خياباني در بند باشد.
با وجود همه اينها،ساخت چنين مستندهايي،اگرچه تحت شرايط سختي انجام مي شود و باعث عدم بكارت تصويربرداري مي شود،هشدارهاي گرانبهايي است كه به خرد جمعي و متوليان فرهنگ و سياستگزاران داده مي شود.
به نظر مي رسد،مخاطبان مستند هاي اين چنين،مديران و مسوولاني هستند كه شوربختانه در ساعت پخش مستندهاي تلخ حاصل از واقعيت جامعه،به برج ميلاد نمي آيند و ترجيح مي دهند،وقت خود را به ساعات شلوغ جشنواره كه مختص پخش فيلم هاي سينمايي است،اختصاص دهند.مخاطبان مستندهاي اجتماعي گرانقدري چون روياهاي دم صبح،مسوولاني هستند كه گويا با سينماي داستاني و حاصل از روياهاي شبانه مهربان ترند!

آغاز جشنواره فیلم فجر،با رویکرد وحدت ملی
جای خوشوقتی است که جشنواره فیلم فجر با فیلمی مستند،آغاز شده است.این خوشوقتی دو دلیل اصلی دارد.نخست،به خاطر شان و اولویت فرهنگی ماست،که با گسست فرهنگی مردم،نیاز به ساخت مستندهای فرهنگی و تاریخی حس می شود و دوم،اینکه،نازلترین مستندها نیز،به هرحال،در برابر بسیاری از فیلم هایی که الابختگی و فقط به خاطر عشق مدیوم سینما،فارغ از دغدغه محتوا،ساخته می شوند،جایگاه اعتباری و ارزشی بهتری دارند.اما دلیل آخر نیکو بودن اختصاص اکران نخستین فیلم جشنواره فجر به فیلمی درباره خیابان مذاهب،یا سی تیر است،که درایت برنامه ریزان جشنواره امسال را نشان می دهد.امید است که در شرایط بهبود مسایل سیاسی و اقتصادی،این آغاز بهار فیلم ایران،با شکوفه های مدیریت های مسوولان در همه سطوح اجرایی همراه شود.
می توان گفت،سازنده «اهالی خیابان یک طرفه»،فرزند بزرگان ایران است که از دیرباز،دیدگاهی انسانی داشته اند و توانسته اند،به همه هموطنان ایرانی به چشم یکسان و برابر نگاه کنند.
مهدی باقری در «اهالی خیابان یک‌ طرفه» تنوع دینی و زندگی جاری در گذشته خیابان سی تیر را از طریق هشت شخصیت متفاوت به تصویر کشیده است. خیابان سی تیر یا قوام السلطنه سابق جمعیتی متشکل از ارامنه، کلیمیان، زرتشتیان و مسلمان‌ها داشته و مهمترین انشعاب از خیابان نادری است. این مستند درباره زندگی و حضور هشت نفر از اهالی خیابان قوام السلطنه سابق و سی تیر کنونی در این خیابان است.
این هشت نفر شامل لوون هفتوان بازیگر ارمنی تئاتر و سینما در این خیابان در یک کتاب‌فروشی کار می‌کرده است، یک مترجم (فرهاد خردمند)، یک شیرینی‌فروش (ماریتا هاشم‌زاده)، یک کاشی‌کار (سعید خاک‌نگار)، یک نوازنده‌ پیانو (آرا داویدیان) و یک ساکن قدیمی محل (شاهن بازیل)، آقای عکاس (واهه طرپانچیان) و خانم معمار (ترانه یلدا) هستند.
مستند «اهالی خیابان یکطرفه» در مدت زمان ۷۲ دقیقه و با فیلمبرداری رضا تیموری،توانسته است از دریچه چشم و ذهن افراد مذکور،مخاطب را به شناختن دوباره تهران(ایران)از طریق تنها یک خیابان بکشاند.دغدغه این مستند پیشتر توسط برخی از ساکنان مذاهب گوناگون این خیابان،از شورای شهر تهران،انجام شده بود و سالها پیش از این توسط منوچهر دین پرست ،در کوششی بصری با نام" خیابانی برای گفتگوی ادیان" جامعه رسانه را به این مهم،معطوف داشته است.
اما مستند مذکور،با درک ادغام داستان های خانوادگی با رخدادهای خیابان قوام السلطنه،بافتی عام و خاص پسندی را ایجاد کرده است و درک موسیقایی کارگردان و مشاوران وی از گریزهای که به آثار ملودیک ایران و جهان،به فراخور مذاهب گوناگون این خیابان زده است،بسیار روتد فیلم را مطبوع و دوست داشتنی کرده است.
فیلم مستند ارزشمند جناب باقری را باید به خاطر یادگار انفجار سی تیر،وجود خانه قوام السلطنه؛به عنوان چهره ای چندوجهی که هم محبوب و هم منفوراست!،وجود خاکستر و باقیمانده یاد ایرج میرزا،ساختمان های مقدس مذاهب گوناگون،محل استقرار پناهندگان لهستانی؛که یادبود میهمان نوازی ایرانی هاست،مدرسه فیروز بهرام؛یادگارهای نیاکان زرتشتی،مساجد ارزشمند و خاطرات تعزیه های آن،ساختمان قدیم کتابخانه ملی و موزه ایران باستان،و مدرسه کوشش یا سپهر،باید دید.
شاید فردی تهرانی،اگر منصف باشد،بادیدن این فیلم،به تهرانی بودن خود شک کند و تاسف اینکه،نتوانسته است،از تاریخ معاصر و میدان مشق و محل اعدام میرزا رضای کرمانی و بستری شدن مدرس،در مریضخانه دولتی (سینا)،را هنگام خروج از سینما،با خود به همراه ببرد،اما مخاطب اصلی فیلم،شاید،کسانی هستند که اجازه می دهند،سندی ملی،مبنی بر وحدت ایرانیان،کم کم با آلزایمر حاصل از سودجویی تخریب شوند.مقصد اهالی خیابان یک طرفه،کجاست؟!

گام معلق سميه

یشتر به یک استعاره حساب شده شبیه است.یک متافوری که چنان اجزای پازل مانندش،سطوح آشنایی دارند،که دقیقترین تماشاگر هم،متوجه عظمت پیام آن نمی شود.در پنج دقیقه اولش،با خود می گویی،این هم مثل همه فیلم های اجتماعی،کمی تلخی،کمی تندی با چاشنی تهییج تماشاگر و رنگ سرخ سرنگ و سری شکسته خونی و بزرگنمایی و ترکتازی موسیقی متن فیلم.همانند آثار موفق و شکست خورده سینمای اجتماعی.
اما ده دقیقه که می گذرد،متوجه می شوی،نام "ابد و یک روز" در واقع،عنوانی فرعی است،تا تماشاگر،در کشاکش درگیری های یک خانواده،یک نماد کوچک از ما،اواخر فیلم متوجه شود که عنوان اصلی فیلم می توانست و بجا بود که "سمیه" یا ترکیبی با محوریت نام او باشد.به هرحال،بانوی گرانقدر،پریناز ایزدیار،همچون پری و فرشته خانواده ای است که در حال از هم پاشیدگی مزمن است! پریناز ایزدیار،یا همان سمیه،کاراکتری در حد  مام موطن خانواده ای است که اگر مهاجرت کند،با یک خارجی ازدواج کند و برود،اعضای خانواده،شیرازه زندگی خود را در حال اضمحلال می بینند.
کودک خردسال ابن خانواده که توانایی راهیابی به تیزهوشان را دارد،بازهم نمادی است برای یادآوری اصل  فراموش شده قانون اساسی خانواده ،مبتنی رایگان بودن تحصیلات آموزش و پرورش تا مقطع تحثیلات تکمیلی،اما مدیر مدرسه،از سمیه، خواهر کودک تیزهوش،پنجاه هرارتومن پول جایزه را مطالبه می کند!
مادر خانواده(شیرین یزدان بخش)،تنها راه بقا وحیات همین کلنی مریض و مبتلا به اعتیادی مزمن را،جاسازی بسته ای "شیشه" از دستاورد های بزهکارانه نوید محمد زاده(محسن)در جایی که عقل جن نمی رسد می داند،تا با برگشتن او از بند و زندان یا کمپ بازپروری،با اتکا به این سرمایه،کسب و کار خوبی را پی ریزی کنند!
در "شیشه" دست به دست شده اعضای این خانواده مریض که گویی تب دارند و مدام و با حرارت،هذیان می گویند،زلال مهر و معرفت و شکست آرزو ها را می بینیم،شکستی بر آینه تمام قدی که سناریست و کارگردان ،به مدد بازآفرینی های هنرمندانه پریناز ایزدیار و نوید محمد زاده،در برابر  بخش اعظمی از اجتماع ما قرار گرفته اند.
حضور موسیقی،در بزنگاه شادی های غمگنانه مجلس تقدیر از کارنامه درخشان کودک تیزهوش خانواده،سعادت لرزان این خانواده را تحت شعاع قرار می دهد و هرگز،موسیقی شنیده نمی شود.انگار موسیقی مجالی برای عرض اندام در هارمونی کلمات رد و بدل شده بین مرتضی(پیمان معادی) و محسن(نوید محمد زاده) و سمیه (پریناز ایزدیار) ندارد.موسیقی کاملا بافتی در عمق و جان فیلم است،عینهو،دوربین.از دقیقه دهم فیلم شایدهم زودتر،عضوی همذات پنداری از خانواده ای می شوی،که واهمه جدایی از تنها موجود نازنین و فداکار خانواده،آنها را مواجه با بدبختی هایشان کرده است.رجوع کنید به مونولوگ دیالوگ گونه لیلا،با آن دماغ همیشه قرمز مشکوکش،با پرخاش به سمیه از هشدار و بیدار باش او،به ستوه آمده است:"اینجا هیچ چیز عوض بشو نیست".
محسن هم با همه آلودگی چندباره اش به مواد،باز هم تنها امیدش،خواهر مهربانش،سمیه است،حتی شهناز(بانو ریما رامین فر)هم همچون خواهر دیگرش،اعظم (شبنم مقدمی)،به ایثار مام خانه،با وجود حیات نباتی مادر خانه،ایمان دارد.کوچک و بزرگ،به سمیه دلبسته اند و در این میان،چهره ریاکار،مرتضی با اختلاس پول سمیه،حتی حاضر می شود،ناموسش را یک ماهه عقد کند وبی مراسم و بی سرو صدا،به قیمت ازدواج و مغازه ای فلافل فروشی،روانه کشور دوست و برادر،افغانستان کند.
مراتب تعجب ما از خنده های میان گریه و گریه های میان انفجار خنده چنان است که این اثر،با اغماض از بزرگنمایی های غیر واقع دستگیری معتاد خرده پا و نا معقول بودن دسترسی محسن در روز فرار از کمپ به مقادیر متنابعی از تریاک و شیشه،سراسیمه بودن مرتضی که تجربه اعتیاد را دارد، در مواجهه با حذف و امحای بقایای شیشه و تریاک،باید قدر دان شهامت و صراحت سعید روستایی بود و باید امیدوارشد به سینمای ایران با ظهور پدیده ای که با نخستین فیلم خود،نبض هوشیاری مخاطب را در دستان گرم خود می گیرد و از رگ خواب تماشاگر،پرهیز کرده است.بی ادعا،بی شعار،بی ریاکاری مرسوم،و بدون تظاهرات مزورانه روسنفکری و دروغ،تکدر جامعه ای را از شیوع شفاف "شیشه"به تصویر کشیده است،با امید به اینکه منتقدان به رای مردم اعتماد کنند،وبا آرزوی تصاحب چهار سیمرغ بازی دو مرد و یک زن و کارگردانی یافیلمنامه،با فروتنی می گوییم،دوربین دلش همیشه روشن باد!
هومن ظریف

مجتبی، مستندی در کما
گزارش کارگردان از این‌که، دغدغه‌ی برخی فعالان عرصه‌ی نمایش کودک، صرفا پول است و نه آموزش و کاری فرهنگی، ستودنی است.
تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۴۰
داغ کنید
 
 
۱
 
 
مجتبی، مستندی در کما
 
شلنگ تخته بازی‌های تلویزیونی فعالان نمایش کودک، جیغ و دست و هوراهای برنامه‌هایی که به بهانه‌ی کودک، آنتن سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران را رها نمی‌کند و با هیچ ترفند از آنتن پایین نمی‌آید، ننه‌من غریبم‌های اهالی همیشه دردمند تیاتر که در هر مصاحبه‌ای درد مزمن پول و بودجه، گوش هر رسانه‌ای را کر کرده است، سرپوش گذاشتن به بی‌سوادی قاطبه‌ی برنامه‌گزاران و مجریان کودک، که تحت اسامی احساسی و سانتیمانتالیزم کودکانه؛ خاله و عمو و دایی و بی‌بی و ننه، کلاه عاطفه را از سر کودک و خردسال برمی‌دارند وبه تبع آن، پدر و مادر درمانده آن‌ها را نیز، سرکیسه می‌‌کنند، همه‌و‌همه‌ی این‌ها، راه‌های اصلی افق دید کارگردان و پژوهش‌گر مستند "مجتبی" بود، که هرگز، نه مصلحت کارگردان بود که به آن‌ها بپردازد و نه اگر می‌پرداخت، مستندش چنین مهجور می‌ماند.

شاید نشان دادن عقب‌ماندگی مضامین برنامه‌های به‌ظاهر شاِد شادِ شادِ مجتبی کاظمی، که یکی از مصادیق آن، پاکت نامه و تمبر و صندوق پستی زرد کنار خیابان است، کارکرد یک گزارش واقعیت‌گرا از به‌روز نبودن یک تیاتر کودکانه را نشان داده است. نشان بدهد در روزگاری که جامعه با وجود پست الکترونبکی و پیامک و اینستاگرام و فیس‌بوک و تلگرام و (بازم بگم؟!)، تمبر و نامه و صندوق زرد پستی با آن لحن زرد و دموده سه دهه‌ی پیش را، حق دارد پس بزند، البته موفقیت ناخواسته‌ی کارگردان مجتبی، جناب دامن‌زن است. همانند بسیاری از کمدی‌های ناخواسته‌ی سینمای ایران!

اعتراف مجتبی به این‌که، اگر به خارج از کشور مهاجرت کنم، زبان بلد نیستم، شیوع و بسط دیدگاه غلطی است که باز‌هم این لغزش، متوجه پژوهش‌گر و مسئولان تصویب‌کننده و سفارش‌دهنده‌ی این مستند است.

در دهکده‌ی جهانی، زبان بین‌المللی را حتی در کشور بومی خود باید یاد گرفت. از سال ۲۰۰۰، کسی که رایانه و زبان بین‌المللی را یاد ندارد بی‌سواد است. مضاف بر این، جامعه‌ی هنری باید بدانند که این‌روزها، در شرایط پساتحریم، ما میزبان خارج‌نشینان هستیم و یکی از نمایندگان فرهیخته‌ی ما، جامعه‌ی تیاتری است.

اعتراف مجتبی به کنج‌کاوی کودکان در صحنه‌ی ساخت عروسک‌های متنوع، اعتراف هم‌راه به خاطره‌ی آزادی از زندان به‌خاطر داشتن غلط‌های املایی مکرر، خط اصلی مستند مجتبی باید می‌بود، نه شلوغ بازی‌های معمول رایج که شوربختانه، قلب تیاتر سنتی ایران، سیاه‌بازی را نشانه گرفته است.

در بخش کوتاه سیاه‌بازی که اتفاقا می‌توانست هم‌راه با تبادر ذهنی پیش‌تری که به "سلام علیکم" برنامه‌ی صبحی مهتدی، یک ادای دین به درگذشتگانی چون سعدی افشار باشد، هیچ اتفاقی جز حرکات موزون و تههیج بی‌محتوا به‌چشم نمی‌خورد. معارفه‌ی مجتبی در فصل‌های ابتدایی فیلم شده بود، آخر فیلم، این‌که مجتبی بی‌پول است، به‌خاطر رویکرد منفعل و عدم مطالعه‌ی اوست، وگرنه تیاتر با بودجه‌ی دولتی، مخاطب الصاقی خاص خودش را دارد.

اعوجاج‌های علمی درعدم طرح تفاوت نمایش خردسال از کودک، را صرف نظر می‌کنیم، اما با عنایت به واهمه‌ی کارگردان در گفتن حرف‌های متنوع از زندگی مجتبی گرفته تا طرح مسایل با شایبه‌ی سیاسی، و زندگی هنرمند تیاتر، ساختار روایی مستند بین داستانی و گزارشی و گفت‌وگو‌محور،سرگردان شده است.

از حق نگذریم، تلاش کارگردان برای بازی گرفتن از خانواده‌ی گران‌قدر مجتبی، درخور ستایش است، اما این ستایش در ساحت منطق پژوهشی و جسارت طرح موضوعات گفته شده، کمیتش، لنگ است.

گاهی مجتبی به دوربین نگاه می‌کند و حرف می‌زند و بسیاری از لحظات فیلم، دانای کل، حتی به‌واسطه‌ی عروسک دست بیتا (دختر مجتبی)، از گیلدا (همسر مجتبی) خاطره‌ی نخستین دیدار عاشقانه‌ی پدر و مادرش را جویا می‌شود.

سخن آخر، گزارش کارگردان از این‌که، دغدغه‌ی برخی فعالان عرصه‌ی نمایش کودک، صرفا پول است و نه آموزش و کاری فرهنگی، ستودنی است، هرچند گزارشی ناخواسته باشد.
"یک شهروند معمولی"، یک فیلم کاملا معمولی
عشق، دیوانگی و جنون، پیری و در عین حال جوانی، در عین حال پیری و محکوم بودن به سکون. همگی لایه‌های درونی فیلمی به کارگردانی مجید برزگر است.
تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۵۰
داغ کنید
 
 
۱
 
 
 
عشق، دیوانگی و جنون، پیری و در عین حال جوانی، در عین حال پیری و محکوم بودن به سکون. همگی لایه‌های درونی فیلمی به کارگردانی مجید برزگر است که در شرایط وانفسای برخی کارگردانان که دربه‌در به‌دنبال یک کارگردان می‌گردند، کارگردان فیلم‌، از نعمت دو تهیه‌کننده بهره‌ برده است. هرچند شاید چنین چیزی، دلیل و مصداق مثل معروفی شده است که آشپز که دو تا شد، آش یا شور می‌شود یا بی‌نمک!


جنبه‌ی شوری فیلم "یک شهروند کاملا معمولی" شاید از همان نام فیلم نمکش آغاز شود چرا‌که می‌تواند، تلمیحی به همه‌ی پیران و فرزانگان و دردی‌کشان شهر باشد که در عین پیری معمول است که سودای جوانی دارند!

البته جنبه‌ی بانمک‌تر بخش شوری مثل معروف، بی‌تردید گذراندن بخش پس تولید فیلم و صداگذاری و اتالوناژ فیلم در جمهوری چک است که به‌خوبی اهالی فن می‌دانند که اروپای شرقی، از این دست فیلم‌ها، در تاریخچه‌ی سینمای خود زیاد دارد که پیرمردی منزوی با صورت مسخ شده، یهو، با دیدن دخترکی شاد با پیراهن سرخ، فیلش یاد عشق قدیمش کند و شیطنت قتل و شیطنت کارگردان در تدوین فیلمی با "پایان باز"، خلاصه‌ی کلام، باید به مطایبه گفت، اگر طی کردن مراحل رنگ‌آمیزی فیلم "یک شهروند کاملا معمولی" در خم رنگ‌رزی استودیو‌های جمهوری چک، باعث رنگ‌آمیزی در فیلم‌نامه هم می‌شود، به صرفه نیست. چرا‌که کوچک‌ترین جنبه‌ی هم‌ذات‌پندارانه‌ای بین داستان فیلم با اجتماع ایران دیده نمی‌شود. حتی اگر بپذیریم که مثلا نخستین اثر مشهور استاد انوشیروان روحانی، تولدت مبارک، توسط کاراکتر پیرزن مقتول نواخته شود و اتفاقا اسم شهرک محل اقامت پیرمرد، آقای صفری (سفری، Mr. Safari، که اتفاقا انتخاب نامی آگاهانه برای جشنواره‌های خارجی است)،طالقانی باشد، هرگز چنان‌که گفته شد دلیل رویکرد اجتماعی فیلم نیست. چه بسا این فیلم، با تصحیح رنگ‌های وسواسی و دقیق خود و چک‌کردن‌های چندباره‌ی چک‌چک باران و افکت‌های نظیر آن در جمهوری چک، اثری فانتزی است، و نه داستانی. اما کارکرد این فیلم، درخشش در کارنامه‌ی تهیه‌کنندگان و کارگردان و عوامل آن خواهد بود و نه پایداری در آثار مثال زدنی در تاریخچه‌ی سینمای ایران.

شاید تعجب فرمایید، اما شاید وجود دو تهیه‌کننده و استشاره با هم‌وطنان فارسی‌زبان در جمهوری چک، باعث شده است که کارگردان، متوجه بی‌نمکی آشش، ببخشید، فیلمش، نشده است. بله، پایان فیلم، اگرچه با استقبال و کف‌زدن‌های خبرنگاران مواجه شد، و هنوز هم رنگ‌و‌لعاب فیلم و نقش‌آفرینی‌های بازیگران فیلم چون؛ هنرمند ارمنی سورنا مناساکانیان و شادی کرم‌رودی، در ذهن مرور می‌شود، اما در ریتم و روایت منطقی عناصر داستانی فیلم، وقتی یک آن، گسست منطقی، در پایان فیلم جا خوش می‌کند، خط بطلانی کشیده می‌شود به همه‌ی داشته‌های مثبت فیلم.

پیرمرد قاتل، برای متقاعد کردن دخترک معشوق، صندوقچه‌ی پول پیرزن همسایه را می‌دزد.پیرزن را می‌کشد. اما در مراجعت از محل کار دخترک، پس از این‌که نان سنگکی که نماد زنده‌بودن عشق قدیمی است را به کارمند محل کار دخترک می‌دهد، دست‌گیر می‌شود. دو سرباز و یک سروان تمام و یک راننده، درحال انتقال او به کلانتری، ساعت حوالی یازده صبح، هنگامی‌که هیچ کامیونی در سطح شهر تردد نمی‌کند، در خیابان غیر‌اصلی شهر!، با کامیونی چنان برخورد می‌کند که همه‌ی سرنشینان پلیس، مصدوم و بی‌هوش می‌شوتد و پیرمرد صحیح و سالم و قبراق (!)، از خودرو بیرون می‌آید و آزادانه راه خود را از سر می‌گیرد!

آیا این تصادف صرفا دهن کجی سناریو است برای پارادوکسی بر سخنان سروان که در شان و حرمت نان سنگک سخن می‌گفت، که پدرم هر وقت نان می‌پخت وضو می‌گرفت؟! یا صرفا یک پایان باز نپخته‌ای است که باز در پایان فیلمی که سزاوار معمولی بودن نیست، تعبیه شده است؟!

به‌هرحال، آزادی قاتل چند دقیقه‌ای بیش‌تر طول نخواهد کشید و این‌را هر انسان منطقی باور دارد،حتی اگر، بیننده‌ی فیلم، مخاطب خارجی باشد!
مگر این‌که بیننده به‌خاطر ریتم کند فیلم، دچار خواب‌آلودگی شده و قدرت استنتاج و درک موقعیتی خود را در لحظه پایانی از دست داده باشد و ناگهان با دست‌زدن‌های جمع، برای خالی نبودن عریضه کفی بزند و چون من، در خارج از محیط سینما، اصل داستان را از دیگران بپرسد!

سخن کوتاه که، فیلم با پایان غیر‌منطقی‌اش، به‌رغم بازی‌های زیبا و ساختار شنیداری و دیداری بالا، به فیلمی کاملا معمولی این‌روزها تبدیل شده است.
در فیلم "دلبری"، همیشه چیز برای دلبری از شنوندگان مهیاست
در فیلم دلبری، همه‌چیز برای دلبری کردن از شنوندگان مهیاست.
تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۰۱
داغ کنید
 
 
۲
 
 
در فیلم
 
در فیلم دلبری، همه‌چیز برای دلبری کردن از شنوندگان مهیاست! فیلم به غایت شنیداری است و اگر با چشم بسته فیلم را درک کنید و با چشم دل، آن را ببینید، چیزی را از دست نمی‌دهید. مخصوصا این‌که، همان کاراکتر اصلی فیلم هم که جانبازی است با ترکشی در ستون فقرات، هرگز در فیلم دیده نمی‌شود، سخن نمی‌گوید، یا حتی، آتیلا پسیانی، بازیگر نقش برادر خانم جانباز، وقتی با صحنه‌ی مرگ او مواجه می‌شود، پشت به دوربین می‌گرید!

در واقع، نود درصد این فیلم جان‌کاه، توسط همسر جانباز که به دوربین زل زده است، روایت می‌شود.

جان‌کاه بودن فیلم، از دو بابت است. اتفاقا هنگام رفتن به برج میلاد و دیدن این فیلم که روایتی ناقص و پر‌لکنت از وضعیت غیورمردان هشت سال جنگ تحمیلی ۱۶ کشور با ایران است، با راننده‌ای که جانباز و رزمنده‌ی عملیات‌های والفجر مقدماتی در عجب‌شیر و پانزده‌کیلومتری عمق خاک عراق، شرف هم‌صحبتی داشتم. آن‌چه او می‌گفت، با آن‌چه از وضعیت یک جانباز، در فیلم دلبری، روایت شد، بسیار متفاوت بود.

جان‌کاهی نخست، فاصله‌ی سناریو با شیرهای خفته‌ای است که هم‌چنان با درد و آلام جنگ در حال جنگی خاموش بر روی بستر هستند و اگر زخم ترکش‌های جنگ آن‌ها، با لطایف الحیل سرنگ مسکن حل می‌شود و تسکین می‌یابد، اما زخم بستر و درنگ حاصل شنیدن ترکش‌های زخم زبان‌های مردم امروز، روح لطیف و بی‌باک‌شان را هم‌چنان زخمی می‌کند.

جانباز راننده می‌گعت، هر امکاناتی را که به فردی که چشمان خود را در راه دفاع از ناموس داده است، اتفاقا باعث آزار اوست. دست‌رنج او امکاناتی نیست که برای قدردانی به جانبازان می‌دهند، که فرض ما این است که می‌دهند. دست‌رنج ایثارگری‌های رزمندگان، شادی و آبادانی و امنیت روحی و روانی آن‌هاست.

جان‌کاه بودن مشاهد‌ه‌ی فیلم دلبری، هم جنبه در زمانی دارد و هم زمانی. وقتی می‌بنی که فیلم دلبری، با سنگر قرار دادن جسم معنوی جانبازان، با نازل‌ترین کیفیت ساختاری و با شیوه‌ای موفق در ساحت شنیداری، بر پرده‌ی عریض و طویل سینما، خودنمایی می‌کند و باعث تنافر بینندگان امروز سینما می‌شود که حق دارند، متوجه شوند افتخارات هشت سال جنگ تحمیلی را باید گرامی داشته شوند. فیلم دلبری، تلاش ناموفق و دور از شانی است برای تکریم جانبازان.

جان‌کاه است چون، بخش زیادی از مخاطبان جوان، با وجود محتوای ارزش‌مند فیلم، به‌خاطر شیوه‌ی بیانی غلط آن، صندلی‌ها را ترک می‌کردند. دل بسیاری دیگر از دیدن این شرایط اکران خون می‌شد. آیا سهم رشادت‌های ابن آزادگان خاموش ابن است که فقط و فقط بانویی به دوربین زل بزند و نمایش رادیویی اجرا کند؟! نمایشی که اگر تیتراژ آن هم به‌صورت نریشن گفته می‌شد، مخاطب نابینا یا چشم‌بسته، چیز مهمی را از دست نمی‌داد و چه بسا این اثر با این توان‌مندی شنیداری، بتواند قبل از اکران با قرارداد بستن با شبکه‌ی نمایش رادبویی، این ادعا را با موفقیت تجربه کند. زیرا در عمل، مخاطبان نمایش‌های رادیویی، چون مولفه‌های بصری و میزانسن‌های داستان را با ذهن خود می‌سازند، ارتباطی موثرتری با اثر پیدا می‌کنند.

فیلم دلبری را، هرگز نمی‌توان در گیشه، مخاطب خاص و حتی هیچ امکان نمایشی دیگر، موفق دانست، چون، موارد ارزش‌مند بصری کارگردان، در روایتی کش‌دار و فاقد جاذبه، همانند نوزادی مرده، تولد یافته است.

دوربین یا نگاه دانای کل است و گاه چشم جانباز (میثم)، او چهارتکبیر را به نشانه‌ی ترک دنیا و مافی‌ها می‌زند. چهار‌بار چشم‌زدن. سه‌بار چشم می‌زند، برای دوست‌داشتن طوبی، همسرش. آخرین لحظات، جنازه‌اش با ستونی که زندگی و خانه‌اش را استوار کرده است، با عنوان یک نماد عالی، مستتر و ماسکه می‌شود، اما با این‌همه، این روایت زیبا، با اشتباه کارگردان که ساحت سینما و جذابیت‌های آن‌را درک نکرده است، هم‌چون گلوله تیر خلاص، به مرگ فیلم به‌نفع زندگی شنیداری آن، می‌انجامد!
سکوت لانتوری در برابر عامران اسیدپاشی
تاریخ انتشار : جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۵۱
داغ کنید
 
 
۲
 
 
سکوت لانتوری در برابر عامران اسیدپاشی
 
لانتوری، فیلمی ازرضا درمیشیان است که آخرین فیلم او با نعمت توقیف، نتوانست اکران عمومی شود. می‌گویم نعمت، چون این پدیده دو کارکرد دارد، یکی برای معطوف‌کردن گیشه مردمی و خبری و کارکرد دیگر، استفاده ابزاری برای انحراف افکار عمومی از تحلیل‌های اصلی.

شاید کارکرد نخست، نیازمند توضیح نباشد اما کارکرد دوم، که در همه جای دنیا اعمال می‌شود، بر اساس مثل سائر معروفی است که الانسان حریص علی ما منع، انسان بر چیزی که از آن منع می‌شود،حریص می‌شود.

توجه کارگردان به ساختار مستند درفیلم داستانی اش نیز برای تقویت همین رویکرد ابزاری است.هفتاد درصد داستان فیلم که با ساختار مستند عرضه شده است،حول محور اسیدپاشی است اما هرگز درباره اسیدپاشان مشکوکی که چندسال اخیر موجی از وحشت را در تهران و اصفهان ایجاد کردند ،سخنی نمی گوید.

شاید با خود بگویید فیلم سینمایی دلیلی ندارد درباره اسیدپاشان ایدئولوگی که برای نهی از منکر، به‌جای توسل به قانون، خود را در جای‌گاه مجریان قانون فرض کردند، حرفی بزند. حق دارید چون فیلم را ندیدید! کارگردان در روایت یک گروه چهارنفره‌ی زور‌گیر، که همانند رابین‌هود، عیار است و از ثروت‌مندان یا طرارران، پول می‌دزدد تا به مردم کمک مالی کند، به همه‌ی شخصیت‌های روی خط خبر اجتماع پیرامون‌مان سرک می‌کشد: کودکان بزهکار، نوجوانان کانون اصلاح و تربیت، آقازاده‌های اختلاس‌کننده، روزنامه‌نگاران، خبرنگاران، عکاسان، پلیس، مددکاران و توزیع‌کنندگان مواد و قمه‌کشان و خیرینی که از کودکان بی‌سرپرست حمایت می‌کنند، اما به‌صورتی ملموس در مواجهه عشق یک سرکرده‌ی تیم زورگیری به نام "پارسا"، با نقش آفرینی نوید محمد‌زاده (که بازی درخشانی در "ابد و یک روز" هم داشت)، با دختر روزنامه‌نگاری سرسخت؛ مریم (مریم پالیزبان)، از اسیدپاشی‌های مشکوکی که مسببان آن هنوز هم معرفی نشده‌اند، سخنی نمی‌گوید. آیا این فیلم سانسور شده پخش شده است؟! بعید می‌دانم.چون ساختار فیلم که مستندسازی است، یعنی بازیگران حرفه‌ای را همانند تیپ‌های اجتماعی جلوی دوربین قرار داده است، تا از مسئولیت نهادهای مردمی و دولتی سخن بگویند، هرگز درباره‌ی این وجه از اسیدپاشی سخنی نمی‌گویند. فیام عامدانه عقیم است. سهم این عقیم بودن فیلم در واکاویی آن‌چه موظف است ادعا می‌کند، تزریق آلزایمر به ذهن فراموش‌کار مردم درمانده از اتفاقات فراوان پایتخت است،که فراموش کنند بزهکاری عجیبی با عنوان اخلاق شکل گرفته بود و آرام باشند، جالب این‌جاست که دوربین کارگردان، بارها در برابر اظهار نظر کارشناسان بازتولید شده که بازیگران حرفه اس سینما هستند، قرار گرفته است و برخی از آن‌ها لزوم افشای شفاف بزهکاری و تجزیه و تحلیل آن در رسانه‌ها، به‌ویژه تلویزیون،سخن گفته اند،اما خود فیلم،در واقع سرپوشی با جنس فراموشی بر اتفاقات واقعی سال‌های اخیر گذاشته است.

این استفاده ابزاری از سینما، برای انحراف افکار خصوصی منتقدان و خبرنگاران و روزنامه‌نگاران، و شیوع آن در سطح جامعه با کاتالیزور جذاب در محاق توقیف،ترفندی مشکوکی چون همان اسیدپاشی های مشکوک است.وگرنه،فیلمی کا داعیه شفاف شدن منشا بزهکاری ها را دارد و ارتباط آنها را جستجو می کند،نباید چنین مستور و مسکوت با واقعیت موجود روبرو می شد! کارگردان خواه یا ناخواه،از شعار خودش،عدول کرده است.
زاپاسی برای پایتخت
فیلم زاپاس، خیلی دغدغه‌ی سینمای بسته‌بندی شده یا روشن‌فکری یا حتی سینمای بدنه و مردمی را ندارد، همان که یکی دو بلر نوبت پخش تلویزیونی بگیرد و بازگشت سرمایه انجام شود، اوج موفقیت اوست.
تاریخ انتشار : جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۰۷:۱۱
داغ کنید
 
 
۱
 
 
زاپاسی برای پایتخت
 
فیلم زاپاس، خیلی دغدغه‌ی سینمای بسته‌بندی شده یا روشن‌فکری یا حتی سینمای بدنه و مردمی را ندارد، همان که یکی دو بلر نوبت پخش تلویزیونی بگیرد و بازگشت سرمایه انجام شود، اوج موفقیت اوست.

فیلم با نریشن کودکی از خانواده‌ای در شهر رامیان شمال کشور آغاز می‌شود. کودک، قرار است دریچه‌ای به اجتماع چند خانواده با همان مشکلات و دغدغه‌های سریال پایتخت باشد. تنها افتراق این طنزنامه تلویزیونی، نریشن کودک آن است. اما کودک چه‌قدر حق منطقی دارد که به همه‌ی زوایای فیلم اشراف داشته باشد، چه‌گونه می‌تواند درباره‌ی دوران نامزدی دو جوان این فامیل حرف بزند و چرا برخی اوقات حضورش فراموش می‌شود، بماند، زاپاس مشکل اصلی‌اش، فقدان داستانی پر کشش است.

جواد غزتی برای رسیدن به نامزدش که دخترخاله است،باید بر پارگی تاندونش فائق بیاید و بازهم فوتبال بازی کند،اما مشکل اینجاست که اگر فوتبال بازی نکند،پدر زن آینده اش(امیر جعفری) که سرپرست تیم رامیان است،دخترش نعناع (الناز حبیبی )را به او نمی دهد.

اتفاقات و موش و گربه بازی کردن‌های کاراکترها، تکیه کلام‌های بازیگران اصلی، شوخی‌های تداعی‌کننده‌ی مسائل جنسی و بسیاری از اختصاصات سریال موفق پایتخت، فیلم را در حد یک تله فیلم پر خرج و پر رنگ و لعاب تبدیل کرده است.

خداوند رحمت کند پدر و مادر کارگردانانی که برای شلوغ کردن یک اتفاق عاشقانه، دور بین را روی لوکیشنی شهرستانی زوم می‌کنند و عشاق هندوانه به‌دست در دریایی از میوه و برگه‌ی آبالو و انار و لواشک زردآلو، نرد عشق می‌بازند. این ترفند جذاب کردن صحنه بارها در این فیلم تکرار می‌شود.

شوخی‌های کلامی گه‌گاه به مونولوگی پر طمطراقی که به نثر مسجعی از سعدی شبیه است تبدیل می‌شود تا محاوره، مثلا در صحنه‌ای، پدر نعناع برای دل‌جویی از او می‌گوید؛ "نعناع نیست که ماستش خوب باشه، نعناع نیست که توی دوغش خوب باشه، سالادش خوب باشه، نعناع، نعناع است که سرش دعواست!"

حال با این دیالوگ‌های مشعشع، احمد مهران‌فری را هم به مجموعه اضافه کنید تا دیگر تبادر بیننده به تحقق سریال پایتخت تبدیل شود.
احمد مهران‌فری که همان لهجه‌ی شمالی معروف پنج‌سال اخیر را به سوغات آورده و اگر گاهی هم می‌خواهید از یاد ببرید فیلم مدیون پایتخت است، ریما رامین‌فر هم خودنمایی می‌کند.

فیلم پتانسیل خوب بودن را می‌توانست داشته باشد، چون بازیگرانی خوب و ارجمندی گردهم آمده‌اند اما، داستانی وجود ندارد که پیش بیاید و موسیقی که می‌خواهد یک تنه بار طنز را به دوش بکشد، فیلم را به آشی جانیافتاده، تبدیل می‌کند.

اما از همه‌ی این‌ها گذشته، این فیلم گافی ضد اجتماعی و فرهنگی دارد.

در نخستین دقایق فیلم، شوهرخاله‌‌ی کودک فیلم مورد حمله گاوی قرار می‌گیرد. راوی که همان کودک است می‌گوید: با این اتفاق، شوهرخاله، خاله شد.

گرچه بسیاری از تماشاگران با فرهنگ حاضر در سینمای مطبوعات و رسانه‌ها خندیدند، اما این برخورد ناصواب جنسیتی و تفکیک مردسالارانه سناریو، کم‌کم در ناخودآگاه و پچ‌پچ‌های حضار حس شد و با قوت گرفتن اشتباهات مکرر و از دست رفتن خط داستانی فیلم، به مرگ فیلم بدل می‌شود.

"ضایع نیست، زندگی دوتا آدم، اول ازدواج، با ادرار شروع بشه"
متولد ۶۵، بالاتر از انتظار
فیلم بلند سینمایی نخست مجید توکلی،با نام "متولد ۶۵"، یکی از فیلم‌هایی است که برای بسیاری از تماشاگران آن، دور از انتظار به‌حساب می‌آمد.
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۴۶
داغ کنید
 
 
۱
 
 
متولد ۶۵، بالاتر از انتظار
 
فیلم بلند سینمایی نخست مجید توکلی،با نام "متولد ۶۵"، یکی از فیلم‌هایی است که برای بسیاری از تماشاگران آن، دور از انتظار به‌حساب می‌آمد.
اگرچه موقعیت و چیدمان سکانس اصلی آن،که دو زوج،با در گیر شدن با هم،همسران خود را بیشتر می شناسند،تداعی کننده خدای کشتار یاسمینا رضاست،فیلم با رویکرد جامعه شناسانه،هم توانسته است تعلقات بومی و اختلاف طبقاتی را داشته باشد و هم با تدوین و دکوپاژی هوشمندانه،توانسته است خود را در مرز ورود به جشنواره های اومونیستی ببیند و هم داعیه طرح مساله اجتماعی و انسانی،پیرنگ فلسفی داشته باشد!

شک،موتور محرکه ایمان است و این شک،در این فیلم،توانسته است در تقابل زوجی جوان حریص،با زوج کهنسالی،اتفاقا با حرص بیشتر،خود را بیشتر و بیشتر نشان بدهد.

زوج جوانی در سال‌روز آشنایی دوساله خود،تصمیم می گیرند که برای سرخوشی،خود را جای بچه های ثروتمند،جا بزنند.این کلاهبرداری عاطفی آنها از مردم که با پیش رفتن داستان متوجه می شویم زیاد هم عاطفی نیست،به آنجا گره می خورد که زن و شوهر کهنسالی در خانه ای قیمتی بالاشهری،به صورتی سهوی به مردجوان شک می کند.شک او این است که جوان،فرزند دوستی قدیمی است که سر او را کلاه گذاشته است و منزلی را از چنگش درآورده است.

درگیری های لفظی زن و شوهر جوان با زن و شوهر کهنسال،به کشف حقایقی از زندگی آنها می انجامد والبته، این درگیری به کشف دروغ جوان به نامزد جوانش می انجامد.

احسان امانی، مریم سعادت، پدرام شریفی، هنگامه حمیدزاده از جمله بازیگران فیلم "متولد ۶۵" هستند و در این میان،هنگامه حمید‌زاده با کاراکتر خاطره، در می‌یابد که نامزد جوانش؛ پدرام شریفی (افشار)، سنش را پنج‌سال بزرگ‌تر گفته است.

اختلافات در هردو خانواده دو نفره بالا می گیرد اما نگاه امیدوارانه سناریست به نسل جوان،که شاید دلیل انتخاب نام فیلم هم باشد،باعث می شود که افشار جوان جمله‌ای جالب بگوید. جمله‌ای که تقابل عشق و دروغ را یادآور می‌شود. یعنی این‌که انسان دروغ‌گو هرچه‌قدر هم، دروغ‌گو باشد، در عشق، دروغ‌گو نیست.

افشار با این جمله، "اون روزی که به تو دروغ گفتم،نمی دونستم که عاشقت می شم"، دل خاطره را دوباره به‌دست می‌آورد و هردو مصمم‌تر در عشق، منزل فرد متمول را ترک می‌کنند.

سینمای مجید توکلی، امیدوارانه است. هم نگاهش و هم آینده‌اش.
نفس، هم‌نفسی جز پدر ندارد!
این فیلم سه شانس کاندیدای جایزه دارد. پانته‌آ پناهی‌ها در نقش ننه آقا، ساره موسوی و تصویربرداری، از بخت‌های سیمرغ هستند.
تاریخ انتشار : جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۲۳
داغ کنید
 
 
۱
 
 
نفس، هم‌نفسی جز پدر ندارد!
 
اصرار کارگردان به لزوم ابقای هرتصویری که گرفته شده است،استعمال فرم به فرم راش های فیلم به قیمت از هم گسیختگی بیش از پیش فیلم و رها شدن داستان،شکستگی چندباره خط روایی داستان به دلیل نمایش بی دلیل و متنافر انیمیشن ایی که روایت نریتور فیلم را به تصویر کشیده است،بی اعتمادی آشکار به تدوینگر و مدت زمان بی دلیل فیلم،به رغم اپیزودیک بودن فیلم،چندپارگی زندگی شخصیت هایی که نیامده می روند و اصلا شخصیت پردازی سودمندی نشده اند،استفاده ابزاری از دخترکی موطلایی برای مظلوم نمایی و اغراق در نوستالژیای کودکی کارگردانی که ادعای داستان نویسی اش،به ساحت فیلمسازی اش خدشه وارد کرده است،همه و همه دست به دست هم داده اند که فیلم پر خرج و پر هزینه نفس،تنها لیاقت تقدیم به پدر کارگردان را داشته باشد.زیرا خود کارگردان،نخستین جمله بعد از تیتراژ را چنین نگاشته است.

بس صعب و تلخناک است در مغاکی تیره مانند سینما نشسته باشی و انتظار فیلمی بصری را تاب بیاوری و بعد متوجه حقیقتی تلخ،مبتنی بر واقعیتی تلخ تر بشوی.گویا ﺭﺍﻧﺖ ﺧﻮﺍﺭﯼ ﻭ ﭼﺮﺏ ﮐﺮﺩﻥ ﺳﺒﯿﻞ ﻣﻨﺘﻘﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﻧﻤﺎﯾﺶ برخی ﻓﯿﻠﻢها بر فضای جشنواره های فیلم،سایه افکنده است.چنان سایه ای که،با لج مرسوم و معمول اجتماع مریض و پر خاشگرما،هم سایه شده است. ﻣﮑﺎﻧﯿﺴﻢ لجی ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺳﻄﻮﺡ ﻣﺪﯾﺮﯾﺘﯽ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ هنری،ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ،سینمای ﻣﺘﺼﻞ ﺑﻪ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ ﻭ ﺑﻮﺩﺟﻪ ﻣﻠﺖ،ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﻭﺍﺭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﺘﺼﻞ ﺍﺳﺖ !

به تظر می رسد،بر اساس همان مکانیسم،کارگردانی بنا بر لج،مانند بادکنک،رشد می کند و ﻇﻬﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ،و بعد چنان قدرتی می یابد که به راحتی سناریوهایی که کارگردانان دیگر هرگز شانس برابری برای ساخت فیلم درباره آن ندارند را انتخاب می کند و چنان حضوری در سینما دارد که تئوریسین راهبردی فارابی می شود ﻭ با ﺣﻤﺎﯾﺖ کارگردانی را چنان ﺑﺎﺩ ﻣﯽ کند که اﯾﻦ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ، به صورتی برعکس ،ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.نفسی از جنس بازدم،که نفس گیر است و کشدار.نفسی که تنها با متولدین دهه پنجاه چون من ارتباط برقرار می کند.بارها از خود پرسبدم،آیا کسی غیر از من،که هر دو کتاب خون فروش،انتشارات تحقق قم و جنایات بشر،از انبوه ترجمه های بی استناد مرحوم ذبیح الله منصوری را خوانده است،همچون بهار(ساره موسوی)،شلاق و خط کش معلم و ناظم را چشیده و تفاوت معلم اردیبهشت ۵۷ و اردیبهشت ۵۸ را درک کرده،پارس سگ های خانه های نیمه کاره حومه شهر در گوشش هست،یاد دیدن پلنگ صورتی سیاه و سفید در تلویزیونی متصل به باتری ماشین در ذهنش هست،آیا واقعا این فیلم ۱۳۵ دقیقه ای برای همه مانند من،تداعی خاطره می کند؟!

از حق نباید گذشت،تصویربرداری فیلم،در اوج است،اوجی که هلی شات مراسم تعزیه یزد ختم نمی سود.اما استفاده ممسکانه و خست بار از هلی شات ،به ریتم فیلم ضریه زده است و این ضرب آهنگ با همه خاطره بازی های فیلم،چون به وقایع مهمی چون فرار شاه و ۲۲ بهمن می انجامد،غیر مستند می شود.توگویی کارگردان با درک شرایط سخت و محدودیت به تصویر کشیدن وقایع انقلاب،عامدانه،زاویه دوربین را با نگاه کودک قهرمان داستان تراز کرده است اما این بهانه خوبی نیست،چون با صحنه های هلی شات یزد،و صحنه هایی که از پشت مردم در تظاهرات فیلمبرداری شده در تعارض است.

کارگردان آشکارا در فیلمبرداری لوکیشن یزد،چیزی را بر غنای بصری فیلم نیافزوده است و دلیل این سفر پرهزینه،و لزوم گنجاندن آن در فیلم به طرح داستان نفس،ربط منطقی ندارد.

به هرحال این فیلم به دلایلی که گفته شد، سه شانس کاندیدای جایزه دارد. پانته‌آ پناهی‌ها در نقش ننه آقا، ساره موسوی و تصویربرداری، از بخت‌های سیمرغ هستند.

ﺍﺯ ﻫﻤﻪ‌ی ﺍﯾﻨ‌‌‎ﻬﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ،ﺁﯾﺎ ﭼﻬﺮﻩ‌ی ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ ۵۷ ﺩﺭ ﻓﯿﻠﻢ ﻧﻔﺲ ﺁﺑﯿﺎﺭ، ﺳﻨﺪﯾﺖ ﺩﺍﺭﺩ؟
پیش‌نهاد فلسفی کاربردی ایرج کریمی، در "نیم‌رخ‌ها"
فیلم نیم‌رخ‌ها، در جشنواره‌ی امسال با عدم حضور کارگرانش ایرج کریمی اکران شد.
تاریخ انتشار : جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۳۷
داغ کنید
 
 
۲
 
 
پیش‌نهاد فلسفی کاربردی ایرج کریمی، در
 
فیلم نیم‌رخ‌ها، در جشنواره‌ی امسال با عدم حضور کارگرانش ایرج کریمی اکران شد.

این فیلم ملودرامی عاشقانه و مدرن است که زندگی زوج جوانی را روایت می‌کند که به دلیل سرطان مرد زندگی همسر و مادرش دستخوش تغییراتی می‌شود.

مرحوم ایرج کریمی، کارگردان، فیلم‌نامه‌‍‌نویس و منتقد سینمای ایران بود که شهریور‌ماه سال جاری به‌دلیل عارضه‌ی سرطان دار فانی را وداع گفت.

اما رکورد فیلم از دو جهت است،نمایش فیلمی در فقدان کارگردانش.اما رکورد دیگر از این بابت است که کریمی که خود با سرطان دست در گریبان بود،گزارش اختصاصی و قابل تاملی از روبرو شدن انسان با مرگ را مجسم کرده است.دیدن این فیلم،با همه ازهم گسیختگی های حاصل از روح و جسم بیمار کارگردانش،سندی پر اهمیت از لحظات خودنگاری بیماری سرطانی است که با زبان هنری سینما،شرح احوال خود را بیان می کند. بابک حمیدیان(مهران)و سحر دولتشاهی در تقش (ژاله)اگرچه توانسته اند کارگردان را راضی کنند و فیلم روانه باکس تدوین شود ولی در همل،به دلایلی که عرض شد،چون حس کارگردان مبتلا به سرطان را کمتر کسی می تواند حس کند،نتوانسته اند به عنوان شاعری سرطانی و نقاش و پزشکی که همسر یک بیمار سرطانی است،نقش خود را ایفا کنند.بی تردید،استرس مضاعف آنها در برابر دوربین چنین کارگردانی است.

از سکانس های گرانبهای این فیلم جانکاه و کشدار،می توان به این جمله مهران به مادرش اشاره کرد.مهران به مادرش که به عشق همسر مهران حسادت می کند،می گوید؛ می دونی چرا ما رانندگی مون خوب نیست؟!به خاطر ابنکه نمی تونیم عشقمون رو تقسیم کنیم.

نگاه سهل انگار و تساهل نگری پشت گویتده این جمله است.جمله ای عمیق،واقعی مبتنی بر رویارویی با حقیقت مرگ.کارگردانی پشت دوربین است که با مرگ چای می نوشد.انسان در ابن مرحله،چون با چراها زندگی می کند،با هر سطح شعور و تحصیلات،فیلسوف می شود.نویسنده و کارگردان نیم رخ ها،از دو نیم رخ حرف می زند.مرگ و زندگی مبتنی بر عشق.در عشق دو فرد را می بیند،معشوق و عاشق.دو نیم رخ را سهم هر عاشق و معشوقی می داند! کارگردان،سنایی را می شناسد پس فلسفه را با درک بالایی بصری کرده است.اگر عاشقی،معشوقی از دست بدهد،لیاقت دارد نیمه تنها مانده معشوقی که عاشقی را از دست داده است پذیرا شود.

تکان دهنده است.داستان یخ فروش سنایی را ارجاع می دهد.به مادر می گوید،اگر معشوق(یخ) جلوی چشمت دارد آب می شود،لا اقل یکی از عاشقان دیگرش (مشتریان یخ)را دریاب!

فیلم اتفاقی مهیب در جشنواره امسال است.با ریتمی کند و ازدحام تنهایی نویسنده ای که کارگردانی است و کارگردانی که برای بیماری سرطانی فیلم ساخته است،کارگردانی که خود،سرطانی بود و اکنون در میان ما نیست.اما وصیت نامه بصری او ،با همه دردناکی و هذیان گویی،صریح و ارزشمند است.

کاراکتر مهران،پیش از مرگ ،پیشنهاد می کند که ژاله،پس از مرگش به عشق اولیش رجوع کند.حتی خواب می بیند و در خواب،مشاهده می کنیم که بین خود و عاشق پیشین ژاله،یک جابجایی موقعیت ایجاد شده است.

ایرج کریمی،بالاتر از حدیث نفس،پیشنهادی فلسفی و کابردی برای پایان خشونت ها و حسادت های عاشقانه ارائه کرده است.کاش درکش کنیم.
 

برچسب‌ها: نقد فيلم
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 20:40 |
 

ﻫﻮﻣﻦ ﻇﺮﯾﻒ

ﺁﻗﺎﯼ ﺩﺑﯿﺮﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ ﻓﯿﻠﻢ،ممیزی خاص،یا حذف اشخاص؟!

بسازید با خوی هر کس به مهر

ز نیکان به تندی متابید چهر

اسدی طوسی.

ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺍﻫﻞ ﻫﻨﺮ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ،ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻫﻨﺮ،ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻇﺮﻭﻑ ﻣﺮﺗﺒﻄﻪ ،ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﺮﺗﺒﻄﻨﺪ. ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺳﺎﺣﺖ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺗﺸﻨﮕﺎﻥ ﺧﺪﻣﺖ،ﮔﻮﺷﻪ ﻋﺰﻟﺖ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ

ﺗﺮﺗﯿﺒﯽ بر نمی دارند،ﻣﺪﯾﺮﺍﻥ ﻫﻨﺮﯼ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻫﻢ،ﮔﻬﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺍﯼ ﻫﻨﺮﯼ،ﺑﻪ ﺷﺎﺧﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻨﺮﯼ ﻣﯽ ﭘﺮﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺼﺪﺍﻕ ﺑﻠﺒﻞ ﻫﺰﺍﺭﺩﺳﺘﺎﻥ،ﻓﺮﻣﺎﻥﻓﺮﻣﺎﯾﺎﻥ ﻫﺮﭘﺴﺘﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﻨﺼﻮﺏ

ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ.ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﻫﻨﺮﯼ ﻫﻢ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﻣﺎ ﻇﺮﻭﻑ ﻣﺮﺗﺒﻄﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺳﺘﺪﯼ ﮐﺶ ﺩﺍﺭ ﺑﺎﻫﻢ ﺩﺍﺭﻧﺪ .ﻓﻼﻧﯽ ﭼﻨﺪﺻﺒﺎﺣﯽ ﺑﺮ ﭘﺸﺖ ﺳﮑﺎﻥ ﺷﻌﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺑﺮ ﺩﮐﺎﻥ ﻓﺮﻫﻨﮕﺴﺮﺍﯾﯽ

ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪ. ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻫﻨﺮﻫﺎﯼ ﺗﺠﺴﻤﯽ،ﺯﯾﺮﺁﺑﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﻭﺯ،ﮐﺒﺎﺩﻩ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺗﯿﺎﺗﺮ ﺭﻭﺣﻮﺿﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻫﻞ ﻣﻦ ﻣﺰﯾﺪﺵ،ﮔﻮﺵ ﺍﻫﻞ ﺗﯿﺎﺗﺮ ﺭﺍ ﮐﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

ﺍﻟﻘﺼﻪ،ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ،ﻣﺤﻤﺪ ﺣﯿﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ،ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺗﯿﺎﺗﺮ،ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﭼﻮﺏ ﺗﻤﺸﯿﺖ ﺣﻘﻮﻕ ﻭ ﻣﺰﺍﯾﺎﯼ ﺍﻧﺪﮎ ﺗﯿﺎﺗﺮ،ﺍﻟﺤﻖ،ﺧﻮﺏ ﺭﺍﻫﺒﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﺩﺑﯿﺮ ﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ ﻓﯿﻠﻢ

ﻓﺠﺮ،ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺖ ﺍﻭﻝ ﻭ ﺩﻭﻡ ﺧﻮﺩ،ﺑﺲ ﮐﺞ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ.

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻋﻤﺮ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﻣﺮﺍﺩﺧﺎﻧﯽ ﻋﺰﯾﺰ،ﻃﻮﻝ ﻋﻤﺮ ﺑﺪﻫﺪ ﮐﻪ ﺧﻠﻘﯽ ﺭﺍ ﺁﺷﻨﺎ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﭘﺪﯾﺪﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﭼﻮﻥ؛ﺣﺎﺟﯽ ﭘﯿﺮﻭﺯ ﺍﺭﺟﻤﻨﺪ،ﮐﻪ ﺍﺭﺟﻤﻨﺪ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺑﺎ ﻣﺴﻤﺎﺳﺖ،ﭼﻮﻥ ﯾﮏ ﺗﻨﻪ ﺷﻌﺒﻪ ﺩﻭﻡ ﺟﯿﭙﺴﯽ ﮐﯿﻨﮓ ﺭﺍ

ﮐﺸﻒ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻤﺎﻧﺪ،ﮐﺸﻒ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﯼ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ،ﮐﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﺳﺖ،ﺍﻧﻔﻌﺎﻝ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺘﺒﻮﻋﺶ،ﮔﺮﯾﺒﺎﻧﮕﯽﺭ ﺷﺐ ﺁﻭﺍﺯ ﺣﻮﺯﻩ ﻫﻨﺮﯼ ﻭ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﻫﻨﮕﺴﺮﺍﯼ ﻧﯿﺎﻭﺭﺍﻥ ﻭ ﺍﺭﺳﺒﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﯿﺮﺩ،ﺍﯾﻨﮏ

ﺷﺎﻫﺪ ﺩﺑﯿﺮﯼ ﺳﯽ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﻣﯿﻦ ﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ ﻏﯿﺮ ﺑﯿﻦ ﺍﻟﻤﻠﻠﯽ ﻓﺠﺮ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺖ ﻧﺨﺴﺖ،ﺟﻤﻌﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺷﺮ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﺍﻭﻝ ﻧﺸﺴﺖ ﺧﺒﺮﯼ ﮔﺬﺍﺷﺖ

ﺩﺭ ﺩﻭﻣﯿﻦ ﻧﺸﺴﺖ ﺧﺒﺮﯼ،ﺳﺮﯼ ﺍﺯ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﻣﻤﯿﺰﯼ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﺍ،ﺁﺷﮑﺎﺭ ﺳﺎﺧﺖ.

ﺧﻮﺷﻮﻗﺘﯿﻢ، ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺎﻟﯿﻢ ﺍﺯ ﺻﺮﺍﺣﺖ ﻟﻬﺠﻪ ﻣﺪﯾﺮﯼ ﺍﺯ ﺗﯿﺎﺗﺮ ﺁﻣﺪﻩ،ﮐﻪ ﻧﻘﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ،ﺑﯽ ﻟﮑﻨﺖ،ﻣﺘﻨﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺭﺍ،ﺭﻭﺍﻥ ﻭ ﺑﯽ ﮐﻢ ﻭ ﮐﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ. ﺁﻥ ﻫﻢ

ﺩﺭ ﻣﺤﯿﻄﯽ ﮐﻪ ﻣﺠﺎﻝ ﻫﯿﭻ ﺳﻮﻓﻠﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ !

ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﻣﺤﻤﺪ ﺣﯿﺪﺭﯼ،ﺩﻭ ﻧﮑﺘﻪ ﺣﺎﯾﺰ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺍﺳﺖ.

ﯾﮏ. ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﮔﺰﯾﻨﺶ ﻓﯿﻠﻢ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﻩ،ﻣﻤﯿﺰﯼ ﺧﺎﺻﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﻮﺩﻩ،ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ،ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺮﻭﺑﺞ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺳﻼﻣﺖ ﻋﻤﻮﻣﯽ. ﺑﺎﻣﺰﻩ ﺣﻀﻮﺭ ﻣﻬﺘﺎﺏ

ﮐﺮﺍﻣﺘﯽ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻧﻈﺮ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ،ﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﻓﯿﻠﻢ ﭘﺮ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮ " ﻋﺼﺮ ﯾﺨﺒﻨﺪﺍﻥ " ﻧﻘﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﻣﺎﻫﯿﺖ ﺩﺧﺎﻧﯿﺎﺕ ﻣﺬﮐﻮﺭ،ﺩﻗﯿﻖ ﺷﺪﻧﺪ

ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﻭ،ﺩﺭ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺍﯼ ﺑﺎﻣﺰﻩ ﺗﺮ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻓﯿﻠﻢ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻩ،ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺍﻧﻤﻮﺩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ! ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻨﮑﻪ،ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻭﺭﺍﻥ ﻫﻨﺮﯼ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﻣﺤﻤﺪ

ﺣﯿﺪﺭﯼ،ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎﯼ ﺷﻬﺎﺏ ﺣﺴﯿﻨﯽ ﺍﺳﺖ.

ﻭ ﻧﮑﺘﻪ ﺑﻌﺪ، ﻣﻨﻈﻮﺭ ﺟﻨﺎﺏ ﺣﯿﺪﺭﯼ ﺍﺯ ﻣﻤﯿﺰﯼ ﺧﺎﺹ ﭼﯿﺴﺖ؟ ! ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﻫﯿﺎﺕ ﺩﺍﻭﺭﺍﻥ ﻭ ﻣﻦ ! ﭼﻮﻥ ﺣﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﮐﺴﻮﺕ ﻣﺴﺘﻨﺪﺳﺎﺯ،ﻓﯿﻠﻤﯽ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭﺍﻥ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻭ ﺷﻌﺮ ﮐﻮﺩﮎ،ﺑﻪ ﻧﺎﻡ

ﻋﺒﺎﺱ ﯾﻤﯿﻨﯽ ﺷﺮﯾﻒ،ﻧﻐﻤﻪ ﺳﺮﺍﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ،ﺑﺎ ﺗﮑﯿﻪ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺗﻮﺟﯿﺒﯽ ﺧﻮﺩ ﺳﺎﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭﺍﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﺍﺳﺖ،ﺍﻣﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻣﻤﯿﺰﯼ ﺧﺎﺹ ﺩﯾﺎﻟﻮﮒ ﺣﻔﻆ ﺷﺪﻩ ﭼﯿﺴﺖ ﻭ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ

ﻣﺰﻩ ﻣﺪﯾﺮﯼ ﺗﯿﺎﺗﺮﯼ ﺑﺮ ﺻﺤﻨﻪ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ !

ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮ،ﻣﺴﺘﻨﺪ ﯾﻤﯿﻨﯽ ﺷﺮﯾﻒ،ﻣﻤﯿﺰﯼ ﺧﺎﺹ ﺷﻤﺎﺳﺖ،ﭼﻮﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﺸﺪ،ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻨﺎ ﺑﺮ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻇﺮﻭﻑ ﻣﺮﺗﺒﻄﻪ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﻫﻨﺮﯼ،ﺩﺭ ﺟﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ،ﻋﻄﺶ ﺧﺪﻣﺖ،ﻓﺮﻭ ﻧﺸﺎﻧﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺗﯿﺮ

ﺭﺱ،ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ،ﻗﺮﺍﺭ ﻧﮕﯿﺮﯾﺪ.

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﺷﺎﻫﺪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ،ﺑﻘﺎﯼ ﻣﺴﺘﻨﺪ ﯾﻤﺒﻨﯽ ﺷﺮﯾﻒ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺩﻭﺭﻩ ﺁﺗﯽ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺷﻤﺎﺳﺖ،ﭼﻮﻥ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﭘﻨﺞ ﻧﺴﻞ،ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ،ﻣﻦ ﯾﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ/ ﺩﺍﻧﺎ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺯﺑﺎﻧﻢ

ﻭ ﺳﺎﻟﺒﺎﻥ ﺳﺎﻝ،ﻫﺎﺭﻣﻮﻧﯽ ﮐﻼﻭﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ،ﻏﻢ ﺳﯿﺎﻫﮑﺎﺭﯼ ﻫﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ،ﺟﻨﺎﺏ ﺣﯿﺪﺭﯼ،ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺯﺩﻭﺩ .

ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻐﺎﮎ،ﮔﺮﭼﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮎ !


برچسب‌ها: یادداشت
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 0:23 |
در نامه اعتراضي به اشتباه مجموعه تلويزيوني معماي شاه درباره نخستين اجراي سرود اي ايران،دو نكته اشتباه وجود دارد كه به اين وسيله،ضمن پوزش،اصلاح مي شود:

نخست،نام كوچك زنده ياد مفخم پايان،روح الله آمده بود كه نام درست ايشان لطف الله مفخم پايان است.

او موسيقيدان و جغرافيا شناس بود.

دوم، اينكه در پاراگراف « سومين اجراي اين سرود،بنابر مستندات موجود،روز دهم اسفند همان سال،با همسرايي دوشيزگان  هنرستان عالي موسيقي كلنل وزيري در حضور رييس هيات دولت وقت و نمايندگان مجلس ملي و پهلوي اول و ملكه فوزيه اجرا شد.»،سرود اي ايران،در حضور پهلوي دوم و فوزيه اجرا شده است.

با سپاس.


برچسب‌ها: مستند
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 16:49 |

به نام خداوند جان و خرد

دور از تو اندیشه بدان پاینده مانی و جاودان

چندي پيش،به همت هنرمندان ايراني و به بهانه مجموعه تلويزيوني موسوم به «معماي شاه»،در قسمت نهم اين مجموعه شاهد بازاجرايي سرودي «اي ايران»،سروده پدرم دكتر حسين گل گلاب و ساخته زنده ياد روح الله خالقي بودم.با ارج نهادن به منويات وطن دوستانه هنرمندان،كه برخاسته از جان كلام؛«حب الوطن من الايمان»،است،ذكر چند نكته اي را به عنوان فرزند مرحوم دكتر حسين گل گلاب،مغتنم مي دانم.

نخست،سرودي اي ايران،نخستين بار با همت اركستر گلها به رهبري روح الله خالقي و به دستور كلنل علينقي وزيري در 27مهرماه سال 1323 خورشيدي در مدرسه نظامي توسط یحیی معتمد الدوله وزیری که بعدها  نام هنری نوذر را برای خود برگزیداجرا شد.

دومين اجراي اين سرود،با همخواني عبدالعلي وزيري و غلامحسين بنان در بهمن ماه آن سال اجرا شد.

 سومين اجراي اين سرود،بنابر مستندات موجود،روز دهم اسفند همان سال،با همسرايي دوشيزگان  هنرستان عالي موسيقي كلنل وزيري در حضور رييس هيات دولت وقت و نمايندگان مجلس ملي وپهلوي اول و ملكه فوزيه اجرا شد. (شرح مبسوط اين اتفاق درشماره 5702 اطلاعات شنبه دوازدهم 1323 خورشيدي،مندرج است).لذا،اجرايي كه در اين مجموعه تلويزيوني روايت شده است،نه از لحاظ تاريخي و نه از لحاظ كيفي،صحت ندارد.

از سوي ديگر، مستندي به نام «مرزپرگهر»،با نظارت من،ساخته شده است،كه بارها در تهران و اراك و بابل ،به بهانه هاي مختلف،به نمايش درآمده است و گويا موسسه تصوير شهر پس از گذشت بيش از چهار سال از ساخت اين مستند(مستند مرز پرگهر در سال 1389 به تهيه كنندگي و كارگرداني آقاي هومن ظريف ساخته شد)،قرار است آن را براي پخش در اختيار شبكه هاي سيما قراردهد.

من با عنايت به اينكه خاستگاه زماني سرود «اي ايران» در زمان اشغال تماميت ارضي ايران توسط نيروهاي انگليس و روسيه بود،با اينكه ترديد ندارم كه تمايلات ميهن دوستانه پدرم و روح الله خالقي و كلنل وزيري باعث ساخت اين سرود زيبا شده است،اما با صحبت هاي سركار خانم گلنوش خالقي و وجود سروده هاي ديگري درباره ايران در بين اشعار پدر،نمي توانم داستاني كه توسط بازيگر شخصيت روح الله خالقي روایت می شود را با اطمینان قبول کنم.حتي پژوهشگر و كارگردان  مستند مرز پرگهر هم در اين باره در فيلم به قطعيت نرسيده است و احتمال مي دهد كه ابتدا سرود اي ايران توسط روح الله خالقي نوشته شده است و بعد دكتر حسين گل گلاب،شعر آن را به دعوت روح الله مفخم پايان اجرا كرده است.

لذا،تاسف خود را نسبت به بي توجهي پژوهشگران و مورخان مشاور مجموعه تلويزيوني «معمای شاه» اعلام كرده و متذكر مي شوم،بي توجهي به پژوهش هاي موجود و سهل الوصول براي ساخت آثار تاريخي،جز اتلاف هزينه ها و مساعي هنرمندان را به  دنبال نخواهد آورد و از همه مهمتر،بي اعتمادي مردم به تاريخ معاصر و رسانه ملي را در پي خواهد داشت كه با هدف ميهن دوستانه و مقاصد ملي زنده يادان بنان و خالقي و كلنل وزيري و پدرم،فرسنگ ها فاصله دارد.شاید وجود چنین اشتباهاتی نتیجه بی مهری سازندگان سریال های تاریخی به اسناد موجود است که هر از گاهی،چوب حراج به تاریخ پرحماسه ما می زند.تاریخی که فی نفسه سترگ و بزرگ است و نیاز به افسانه پردازی و اغراق ندارد.

نکته دیگر،غفلت مشاور تاریخی مجموعه نسبت به شخصیت دکتر گل گلاب و عدم  تطابق سنی ایشان است.به صورتی که،سن ایشان و زنده یاد خالقی در آن زمان کمتر از سی سال بوده است! به هرحال من این حق را بر خود روا می دارم از هنرمندان سازنده این مجموعه بپرسم،آیا می دانند،لینک قسمت نهم کلاه پهلوی،دربخش بازاجرایی سرود ای ایران،صامت شده است؟!یعنی،در نسخه موجود در اینترنت،بخش اجرای سرود ای ایران،به صورت معنا داری،بی صداست!

 کاش با تاریخ و اسنادملي خود قهر نكرده و  مهربان باشيم.براي همه ميهن دوستان،به ويژه حافظان اسناد تاریخ مملکت،آرزوي پيروزي و شادكامي دارم.بدرود.

 

دكتر هما گل گلاب.

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ و ساعت 18:28 |
مستند يميني شريف،نغمه سراي كودكان،توسط هيات انتخاب جشنواره فيلم فجر -سي و چهارم - رد شد.ياد و نام هيات انتخاب را در ذهنم خواهم سپرد و تا لحظه آخر عمر،هر كدام را ببينم دليل اين امر را خواهم پرسيد.هراس آنها را درك مي كنم،اما آنها نسبت به كودكان اين ديار وفرهنگ كشور،مرتكب بزهكاري شده اند.

 خبر دوم اينكه در سريال معماي شاه،بدون توجه به پژوهش هاي انجام شده در مستند مرز پرگهر،بازسازي هاي غير مستندي درباره نحوه سرايش و  خوانش سرود اي ايران انجام شده است.با توجه به مخارج هنگفت اين سريال،جاي اين بود كه با كمي دقت نظر،استنادها را مبتني بر اسناد انجام مي دادند.در غير اين صورت و با ادامه روند ساخت سريال هاي تاريخي غير مستند،اعتماد عمومي نسبت به مفاخر فرهنگي و البته رسانه صداوسيما بيش از پيش كمتر خواهد شد.

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۴ و ساعت 15:4 |
ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻣﺴﺘﻨﺪ ﻣﺮﺯ ﭘﺮﮔﻬﺮ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺳﺮﺍﯾﺶ ﻭ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﺳﺮﻭﺩ ﺍﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻓﯿﻠﻢ ﺳﺎﺧﺘه ﻣﯿﺸﻪ،فيلمي مزخرف  ﺑﺎ ﺷﺮﮐﺖ ﺧﺴﺮﻭ ﻣﻌﺘﻀﺪ ﻭشریفیﻧﯿﺎ ....ﺣﺘﻤﺎ ﭘﮋﻭﻫﺸﮕﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻣﻌﻤﺎﯼ ﺷﺎﻩ،ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻣﺴﺘﻨﺪ ﻣﺮﺯ

ﭘﺮﮔﻬﺮ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﺟﯿﺐ،اما نتيجه اش چيست؟! ...ﺧﻼﯾﻖ ﻫﺮﭼﻪ ﻻﯾﻖ ... ﻫﺸﺖ ﺑﺎﺭ ﻓﯿﻠﻤﻢ ﺍﮐﺮﺍﻥ

ﺷﺪ ..بسیاری از کسانی که باید  ﻧﯿﺎﻣﺪﻧﺪ فیلمو ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﻫﻤﻮﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺳﻪ

ﻗﺴﻤﺖ ﺍﺧﺮﺍﺟﯽ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺷﺐ ﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺳﻪ ﺻﺒﺢ

ﻧﻘﺪ ﻭ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ و به ده نمکی ،زیر زیرکی خندیدند...خب مجبورند.حرفه ای هستند...

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۴ و ساعت 0:39 |
 

ﻫﻮﻣﻦ ﻇﺮﯾﻒ

ﺩﺭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﮔﻠﻬﺎ،ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻣﻦ ﺑﻨﺎ

ﺑﺮ ﻗﺪﺭﺩﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﻓﺮﺧﯽ ﯾﺰﺩﯼ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻫﺎﯾﺪﻩ ﺷﻌﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ

ﺑﻬﺎﺩﺭ ﯾﮕﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﺮﮐﯿﺐ ﻣﺮﻍ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻌﻨﺎ ﺩﺍﺭﺍﺳﺖ .ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ

ﺷﻬﯿﺪ ﻭﻃﻦ ﻓﺮﺧﯽ ﯾﺰﺩﯼ،ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺑﻮﺩ .

ﺍﯼ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ، ﺭﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﺸﻨﻮ ، ﺍﺯ ﺧﻤﻮﺷﯽ ﻣﻦ ، ﺍﯾﻦ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺮﺍ ﻧﺎﺷﻨﯿﺪﻩ ﻣﮕﯿﺮ

ﺍﯼ ﺁﺷﻨﺎ ، ﭼﺸﻢ ﺩﻝ ﺑﮕﺸﺎ ، ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﺑﻨﮕﺮ ، ﺳﻮﺯ ﻭ ﺳﺎﺯ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﻣﮕﯿﺮ

ﺍﻣﺸﺐ ﮐﻪ ﺗﻮ ، ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻨﯽ ، ﻏﻤﮕﺴﺎﺭ ﻣﻨﯽ ، ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺳﭙﯿﺪﻩ

ﻣﮕﯿﺮ

ﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﻣﻦ ، ﺧﯿﺰ ﻭ ﭘﺮﺩﻩ ﻣﺸﻮ ، ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻢ ﺗﺮﻡ ، ﻭﻗﺖ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﻭ ، ﺭﺍﻩ

ﺩﯾﺪﻩ ﻣﮕﯿﺮ

ﺩﻝ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﻣﺤﺒﺖ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ، ﺧﺪﺍ ﺩﺍﻧﺪ

ﺷﺪﻩ ﭼﻮﻥ ﻣﺮﻍ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﮐﻪ ﺟﺰ ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﯽ ، ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ، ﺧﺪﺍ ﺩﺍﻧﺪ

ﻣﻨﻢ ﺁﻥ ﺍﺑﺮ ﻭﺣﺸﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺗﻠﺨﯽ ﺳﺮﺷﮑﯽ ﺑﯿﻔﺸﺎﻧﺪ

ﺑﻪ ﺟﺰ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﮏ ﺳﻮﺯﺍﻥ ، ﺩﻝ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪﻡ ﮔﻮﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ، ﺧﺪﺍ ﺩﺍﻧﺪ

ﺍﯼ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ، ﺭﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﺸﻨﻮ ، ﺍﺯ ﺧﻤﻮﺷﯽ ﻣﻦ ، ﺍﯾﻦ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺮﺍ ﻧﺎﺷﻨﯿﺪﻩ ﻣﮕﯿﺮ

ﺍﯼ ﺁﺷﻨﺎ ، ﭼﺸﻢ ﺩﻝ ﺑﮕﺸﺎ ، ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﺑﻨﮕﺮ ، ﺳﻮﺯ ﻭ ﺳﺎﺯ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﻣﮕﯿﺮ

ﺩﻟﻢ ﮔﯿﺮﺩ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﯼ ﺗﻮ ، ﺳﺮﻡ ﺩﺍﺭﺩ ﺷﻮﺭ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﯼ ﺗﻮ

ﺭﻭﯼ ﺩﻝ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺗﻮ

ﭼﻮ ﺁﯾﺪ ﺷﺐ ، ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺗﯿﺮﮔﯽ ﻫﺎ ، ﮔﺸﺎﯾﺪ ﺗﻦ ، ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻏﻮﻏﺎ

ﺭﻭ ﮐﻨﺪ ﭼﻮ ﻣﺮﻍ ﻭﺣﺸﯽ ، ﺳﻮﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ

ﺍﯼ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ، ﺭﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﺸﻨﻮ ، ﺍﺯ ﺧﻤﻮﺷﯽ ﻣﻦ ، ﺍﯾﻦ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺮﺍ ﻧﺎﺷﻨﯿﺪﻩ ﻣﮕﯿﺮ

ﺍﯼ ﺁﺷﻨﺎ ، ﭼﺸﻢ ﺩﻝ ﺑﮕﺸﺎ ، ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﺑﻨﮕﺮ ، ﺳﻮﺯ ﻭ ﺳﺎﺯ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﻣﮕﯿﺮ

ﺍﻣﺸﺐ ﮐﻪ ﺗﻮ ، ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻨﯽ ، ﻏﻤﮕﺴﺎﺭ ﻣﻨﯽ ، ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺳﭙﯿﺪﻩ

ﻣﮕﯿﺮ

ﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﻣﻦ ، ﺧﯿﺰ ﻭ ﭘﺮﺩﻩ ﻣﺸﻮ ، ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻢ ﺗﺮﻡ ، ﻭﻗﺖ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﻭ ، ﺭﺍﻩ

ﺩﯾﺪﻩ ﻣﮕﯿﺮ

ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺷﺠﺮﯾﺎﻥ ﮐﻪ ﮔﺮﺍﯾﺶ ﻫﺎﯼ ﭼﭗ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ،ﻏﺰﻟﯽ ﺍﺯ ﻓﺮﺧﯽ

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﺮﭼﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ،ﺍﻣﺎ ﺿﻤﺎﯾﺮ ﻭ

ﺍﺭﺟﺎﻋﺎﺗﺶ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻣﻦ ﻣﻨﻈﻮﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻭﺳﺖ . ﺍﻭ

ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻭ ﻋﺮﺍﯾﺲ ﺍﺩﺑﯽ ﺩﺍﺧﻞ ﻏﺰﻝ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻭﻃﻦ

ﺩﺍﻧﺴﺖ .

ﺷﻮﺭﺑﺨﺘﺎﻧﻪ ﺷﻌﺮ ﺑﻬﺎﺩﺭ ﯾﮕﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ ﻗﺮﺑﺎني ،ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﻌﻠﻮﻡ

ﺍﻟﺤﺎﻝ،ﺑﺎﭼﺸﻢ ﺑﺴﺘﻪ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯿﮑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺶ ﺷﻌﺮ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ

ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ،ﭘﯿﻮﻧﺪ ﻭ ﺩﺍﻝ ﻭ ﻣﺪﻟﻮﻝ ﻭ ﺳﺒﻘﻪ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﺩﺍﺭﺩ .ﺳﭙﺎﺱ .

ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺧﻄﺎﺏ ﺍﯼ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ﺗﻮﺳﻂ ﺑﻬﺎﺩﺭ ﯾﮕﺎﻧﻪ ﻫﻢ ﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﮑﺎﺭ

 

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۴ و ساعت 1:33 |
سیما حتی خارج از قاب جادویی هم به ادبیات خنجر می زند

صدا وسیما موجود ناقص الخلقه ای است که پایش را از گلیمش بارها درازتر کرده است.این بار بیش از جعبه جادویی.پس از پخش قسمت سوم پایتخت،بالن های چینی بود که در کل تهران توزیع شد اونم توسط فرهنگسازی زن چینی ارسطو.اما این بار در فاصله ساخت پایتخت جدید،پیامک های نامربوط پایتخت به علاقه مندان نقی ارسال می شود و امروز،شعرمثنوی ارزشمندی از پروین اعتصامی به نام مولانا منتشر می شود.

این هم از خیانت فرهنگی کارمندان بی سواد این جعبه نامربوط جادویی.

این هم از متن پیامک: ***پايتخت*** ((يك لحظه تفكر)) گويند: دهقاني مقداري گندم در دامن لباس پيرمرد فقيري ريخت پيرمرد خوشحال شد و گوشه هاي دامن را گره زد و رفت! در راه با پرودرگار سخن مي گفت: اي گشاينده گره هاي ناگشوده، عنايتي فرما و گره اي از گره هاي زندگي ما بگشاي. در همين حال ناگهان گره اي از گره هايش باز شد و گندمها به زمين ريخت! او با ناراحتي گفت: من تو را كي گفتم اي يار عزيز/ كاين گره بگشاي و گندم را بريز! آن گره را چون نيارستي گشود/ اين گره بگشودنت ديگر چه بود؟ نشست تا گندمها را از زمين جمع كند, دركمال ناباوري ديد دانه ها روي ظرفي از طلا ريخته اند! ندا آمد كه: تو مبين اندر درختي يا به چاه/ تو مرا بين كه منم مفتاح راه "مولانا"!!!!

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ و ساعت 23:10 |

ويرايش نهايي مستند مرز پرگهر،با صداي دكتر اكبر عالمي

ويرايش نهايي مستند مرز پرگهر، درباره سراينده  سرود اي ايران ،با خوانش گفتار اين مستند توسط دكتر اكبر عالمي آماده شد.

«مرز پرگهر» فیلمی مستند ساخته هومن ظریف دربارهٔ فعالیت‌های علمي، ادبی و هنری حسین گل گلاب، شاعر سرود «ای ایران»، ادیب و استاد دانشگاه است.

در این فیلم با افرادی همچون هما و فرخ گل گلاب، پریدخت آوا و هومن صدر، خانواده استاد غلامحسین بنان و فرخ و گلنوش خالقی، علی غضنفری شاعر، ترانه سرا و مترجم، ناصر جبلی؛ شاعر و پدر حمید جبلی، جهانگیر هدایت (برادرزاده صادق هدایت) میلادکیایی، آهنگساز و نوازنده سنتور،محمود ذالفنون ،نوزانده ويلون(از آرشيو محمد عرفان رفيعي) و عبدالجبار کاکایی دربارهٔ حسین گل گلاب  و سرود اي ايران گفتگو شده است و علي زندوكيل قطعه آذرآبادگان روح الل خالقي وشعر گل گلاب را با تنظيم پيمان خازني اجرا كرده است.

این فیلم مستند برای نخستین بار درسال 1390 در جشنواره حقيقت با اكران شد و  در سال ۱۳۹۱ همراه با جلسه نقد و بررسی در «خانه هنرمندان ایران» به نمایش درآمد.

در اسناد اضافه شده آمده است،سرود اي ايران براي نخستين بار درسال 1323 خورشيدي  توسط روح الله خالقي و حسين گل گلاب ساخته شد و در بهمن همان سال با صداي يحيي معتمدالدوله وزيري كه بعد ها در برنامه گلها با نام «نوذر» كار هنري خود را ادامه داد،اجرا شده است.

بنابر گفته اسماعيل نواب صفا، در اركستر آزمايشي گلها،به سرپرستي كلنل علينقي وزيري، سرود اي ايران ،با صداي مشترك عبدالعلي وزيري و غلامحسين بنان اجرا شد.

 


برچسب‌ها: مستند
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ و ساعت 13:15 |
اعتراض گروه خورشید سیاه به استفاده غیر مسوولانه کارگردان مستند اشک سیاه از نام «اشک سیاه»
—------------------------------------------------


گروه موسیقی « خورشید سیاه » مبدع نام « اشک سیاه » برای یوز پلنگ ایرانی، پیرو اکران عمومی فیلم« اشک سیاه » در جشنواره مستند « حقیقت » ذکر چند نکته را برای آگاهی همگان لازم می داند ؛
این گروه در سال 1393 پس ازدرخواست کارگردان مستند «اشک سیاه»، با توجه به علاقه و جدیت در حمایت از یوزپلنگ ایرانی بدون توقع مادی، به ایشان اجازه داده شد ضمن رعایت حقوق معنوی گروه ، از عنوان و آهنگ « اشک سیاه » برای فیلم مستند مذکور استفاده کند. «اشک سیاه» به خاطر تیره بودن خط اشکی پیرامون چشمان یوز پلنگ ایرانی ، توسط ترانه سرای گروه « خورشید سیاه » ابداع شده است.
شوربختانه کارگردان مستند « اشک سیاه » نه در عنوان بندی این فیلم و نه در داخل فیلم، کوچکترین اشاره ای به خاستگاه نام فیلم نکرده است و با تاسف فراوان،حتی در فیلمی که امروز 24 آذر1394 در جشنواره مستند حقیقت به نمایش درآمد، به صورت کاملا کذب،،خود را مبدع استعاره «اشک سیاه» که به یوزپلنگ ایرانی تصریح دارد،معرفی کرده است!
عجیبتر از همه، حامیان این فیلم به ویژه « سازمان محیط زیست » و« انجمن یوز پلنگ ایرانی» هستند که هر دو از تاریخچه آهنگ « اشک سیاه » و زحماتی که این گروه متحمل شده اند، به خوبی آگاهی داشته اند و سکوت این دو نهاد در برابر زیرپا قرار دادن حق معنوی گروه موسیقی «خورشید سیاه» به عنوان تنها گروه حامی محیط زیست،غیر موجه و دلسرد کننده است.
لازم به توضیح است که استعاره « اشک سیاه » نخستین بار توسط گروه موسیقی«خورشید سیاه»، در قالب یک ترانه برای حمایت از گونه درحال انقراض یوزپلنگ ایرانی سروده شده و در فضای مجازی منتشر شده است و طی چند نوبت کنسرت در شهریور 1392 در فرهنگسرای ابن سینا و سپس در سالن همایش های وزارت کشور ، سالن همایش های بین المللی سازمان محیط زیست و ... به اجرا در آمده است .
مضاف بر این، ترانه «اشک سیاه» به زبان انگلیسی نیز تحت عنوان The Black tear برای معرفی به جهانیان و همراهی با تیم ملی فوتبال در جام جهانی برزیل که یوزپلنگ ایرانی را به عنوان نماد روی پیراهن خود داشتند، توسط گروه«خورشید سیاه» اجرا شد و سرانجام این ترانه در قالب یک آلبوم موسیقی نیز به نام « اشک سیاه » در اردیبهشت ماه 1394 توسط شرکت فرهنگی هنری « سی لحن باربد » انتشار یافت .
شایان ذکر است، در پی اجراهای موفق موسیقی « خورشید سیاه » و ترانه «اشک سیاه»،این گروه موسیقی ،موفق به دریافت «جایزه ملی محیط زیست» از ریاست جمهوری آقای حسن روحانی و ریاست سازمان محیط زیست سرکار خانم ابتکار و همچنین دریافت تقدیر نامه از «دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی» شده است.
درپایان با توجه به اینکه کمترین معنای مستند ارائه اطلاعات درست و دقیق از وقایع است،امیدواریم که این کارگردان محترم نیز با دغدغه ی مشترکی که برای رعایت حریم «حیوان» دارد ، حقوق معنوی «انسان» را نیز محترم بشمرد و در فرصت مقتضی پیش از اکران عمومی این فیلم ارزشمند ، گروه موسیقی « خورشید سیاه » را به عنوان مبدع استعاره « اشک سیاه » به عنوان یک حق معنوی و انسانی ،معرفی کند.

گروه موسیقی « خورشید سیاه »


برچسب‌ها: موسيقي
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ و ساعت 20:56 |
 

پیوستن استاد مهدی علوی،استاد نقاشیخط به مستند فرخی یزدی

 

در آخرین مرحله تدوین مستند فرخی یزدی،استاد سيد مهدی‌ علوی،به مستند فرخی یزدی به كارگرداني هومن ظريف پیوست.

 

سيد مهدي علوي هنرمند خوشنويس و سفالگري است كه با در آميختن خط و سفال زيبايي سفالينه سازي را دو چندان كرده است. او مدرس هنر خوشنويسي درا نجمن خوشنويسان ايران بوده  است و علاوه بر آن درسازمان ميراث فرهنگي نيز فعاليت مي كند. آثار وي در نمايشگاههاي متعددي عرضه شده است.اوعضو انجمن خوشنويسان ايران شعبه کرج از سال 1369 است.وبر پايي نمايشگاه هاي خوشنويسي انفرادي بيش از 10 عنوان در نمايشگاه هاي معتبر تهران از دیگر فعالیت های اوست.او در مستند فرخی یزدی،به مقتضای لحظات فیلم ،اشعار فرخی یزدی را با خط و سفال،اجرا کرد.

  در مستند فرخي يزدي، صاحب نظراني چون؛دكتر محمدعلی اسلامی ندوشن، پرویز کلانتری، حسین مسرت، دکتر انور خامه‌ای، محمد علی سپانلو،علی دهباشی ، ادیب برومند، سید جلال ویژگان، دکتر محمود رشیقی فیروز آبادی، سهیل محمودی، دکتر سیامک قوام، دکتر محمدرضا موحدی، دکتر بیژن نفیسی، ناصرالدین حسن‌زاده و رضا سخندان، ازاقوام این شاعر آزادیخواه و علیرضا پورامید و زنده یادان عباس يمینی شریف و بزرگ علوی سخن گفته اند.

گفتار متن این فیلم را مسعود رایگان و موسیقی تیتراژ نخست آن را گروه موسیقی خورشید سیاه اجرا کرده است.

عوامل این فیلم مستند عبارتند از: تهیه کننده و کارگردان؛هومن ظریف،مجری طرح: سیامک قوام، پژوهش: هومن ظریف وحسین مسرت، مشاور کارگردان و تصویر بردار:اسماعیل جعفری، انیماتور و صداگذاری :محبوبه سادات موسوی، تدوین:اسماعیل جعفری، دستیار تصویربردار:سعید موسوی، عکس:رضوانه بحري،سعيد موسوي.

 


برچسب‌ها: مستند
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴ و ساعت 16:11 |

سه نکته درباره فرخی یزدی

فرخی یزدی مشهور است که ۲۴ یا ۲۵ مهر ۱۳۱۸ در زندان قصر کشته شد. بر این اساس، سه نکته درباه احوال و آثار او یادآوری می‌شود: 
۱ـ محمد ابراهیم فرخی یزدی در روزنامه طوفان به شماره ۳۳، چاپ شده در ۲۲ آبان ۱۳۰۰ خورشیدی، علیه ممیزی قوام‌السلطنه در دولت احمدشاه قاجار، ستون سفیدی را به اعتراض چاپ می‌کند. این نخستین بار در تاریخچه مطبوعات ایران است که روزنامه‌نگاری، با زبان بی‌زبانی، نسبت به «ارتجاع» و «استبداد»، در ستون سپیدی به جای خبرهای داخلی می‌نویسد: «وزارت داخله، خبر به طوفان نمی‌دهد، از قرار معلوم در سرتاسر مملکت خبری نیست!» 
۲ـ اشعار فرخی یزدی، همگی انتقادی، اجتماعی یا سیاسی نیست، بلکه به زعم بسیاری از پژوهشگران منصف، بارقه‌های مستحکم از تخیل و تخییل شاعر را نیز در بردارد. علیرضا پورامید با ارجاع به این بیت وی: «شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستندی شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست»؛ به آرایه ادبی شعر او و سهیل محمودی با عنایت به بیت: «هر چه عریانتر شدم، گردید با من گرمترر هیچ یار مهربانی بهتر از خورشید نیست!» (ص ۴۸ دیوان فرخی یزدی به کوشش حسین مسرت)؛ آن را صاحب تجلی هنری شاعر دانسته‌اند. 
۳ـ دو غزل این شاعر توسط استاد شجریان در برنامه گل‌ها اجرا شده است، یکی از آنها اگر چه صورت عاشقانه دارد، اما در واقع گفتگوی شاعر با همزاد و سایه خود است. یعنی در راستای واژگان پربسامد «مرگ» و «آزادی»، شاعر در تنهایی با خود به بخود نشسته است: 
۱ـ شب، چو دربستم و مست از می‌ نابش کردم (به اعتقاد بنده ضمیر میم، ارجاع به خود اوست) ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم 
۲ـ دیدی آن ترک ختا، دشمن جان بود مرا 
گرچه عمری به خطا، دوست خطابش کردم 
۳ـ شرح داغ دل پروانه، چو گفتم با شمع 
آتشی در دلش افکنده و، آبش کردم 
۴ـ دل که خونا به غم بود و جگر گوشه درد 
بر سر آتش جورتو، کبابش کردم 
(منظور از تو، خود شاعر است؛ کما این که سید جلال و يژگان تعریف می‌کنند که فرخی از این که در عصری به دنیا آمده است تا غزلش انتقادی باشد تا عاشقانه، بارها به خود نهیب می‌زد!) 
۵ـ منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم 
آن قدر گریه نمودم، که خرابش کردم 
۶ـ غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت، فرهاد 
خواندم «افسانه شیرین» و به خوابش کردم 
۷ـ زندگی کردن من، مردن تدریجی بود 
هرچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم 
بر این اساس، علی سربندی، کتابدار و نویسنده و شاعر، با درک مرجع ضمایر این شعر، به استقبال این غزل این شاعر لب دوخته رفته است.فرخي يزدي ، لب دوخته در زمان ضیغم الدوله عهد احمدشاه قاجار شد و هرگز ازدواج نکرد. (تلاش آزادی باستانی پاریزی، ص ۲۱۲) شاید این مبارز اجتماعی و سیاسی، تنهایی را برای استقبال از مرگ خود خواسته، انتخاب کرده بود: 
نیمه شب مست می و باده نابش کردم 
هر کسی حلقه به در کوفت جوابش کردم 
آنقدر شیفته و خام وصالش کردم 
که در آتشکده عشق کبابش کردم 
او در اندیشه دریای پر از حادثه، لیک 
قطره‌ای بود که من نقش بر آبش کردم 
سر در آغوش فرو برده و دل سوخته بود 
خون دل در قدح و جام شرابش کردم 
مرغ دل در قفس سینه‌اش آرام نداشت
یک نظر کردم و از بیخ خرابش کردم 
سرو آن قامت دلجو چنان خم شده بود
که در آئینه دل برده و خوابش کردم
دوختم دیده بر آن نازنگاهش، افسوس 
مرده‌ای بود که من زنده خطابش کردم 
بردمش تا لب دریای محبت، تشنه 
تشنه‌تر واله صحرا و سرابش کردم 
قصه‌ای گفت ز اسرار و لبش دوخته شد
دهن دوخته را مهر و عذابش کردم 
روزگاری که در این فرصت جانکاه گذشت
لحظه‌ای بود که من عمر حسابش کردم 
(کتاب گلبانگ سربلندی، صص ۶۴ـ۶۵)

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴ و ساعت 12:23 |

مستند پیرنیا؛ باغبان گلها به موسیقی رسید

پیمان خازنی که این روزها در حال تولید نخستین اثر خود در ژانر تکنوازی(همهمه ی کاشی ها) است، از ساخت موسیقی برای مستند پیرنیا؛ باغبان گلها به کارگردانی هومن ظریف خبر داد.

در این مستند که مرحله ی تولید را پشت سر می گذارد،علاوه بر تعدادی از اعضای خانواده و نزدیکان پیرنیا، تنی چند از موسیقیدانان و منتقدان نام آور در آن حضور خواهند داشت.

این اثر به بررسی زندگی داوود پیرنیا و روند شکل گیری و تولید برنامه ی ماندگار گلها – که بعد ها به  یک ژانر در موسیقی ما تبدیل شد-  می پردازد.

پیمان خازنی که پیش از این ساخت موسیقی فیلم مرز پر گهر درباره فعالیت‌های ادبی و هنری حسین گل گلاب، شاعر سرود «ای ایران»، را انجام داده  بود، این بار نیز در کنار هومن ظریف قرار گرفته است تا برای دومین بار با این کارگردان همکاری داشته باشد.

«مرز پرگهر» فیلمی مستند ساخته هومن ظریف درباره فعالیت‌های ادبی و هنری حسین گل گلاب، شاعر سرود «ای ایران»، ادیب و ادستاد دانشگاه است.

در این فیلم با افرادی همچون هما و فرخ گل گلاب، پریدخت آوا و هومن صدر، خانواده استاد غلامحسین بنان و فرخ و گلنوش خالقی، علی غضنفری شاعر، ترانه سرا و مترجم، ناصر جبلی؛ شاعر و پدر حمید جبلی، جهانگیر هدایت (برادرزاده صادق هدایت) میلادکیایی، آهنگساز و نوازنده سنتور و عبدالجبار کاکایی درباره حسین گل گلاب گفتگو شده است.

ساخت مستند داوود پیرنیا باغبا گلها با تصویربرداری و مشاوره  بصری اسماعیل جعفری از سال گذشته آغاز شده است و تصویربرداری اش هنوز ادامه پیدا کرده است.

داوود پیرنیا در سال ا279 در خانواده ای سرشناس در تهران متولد شدو در رشته ی حقوق به تحصیل پرداخت.وی علاوه بر راه اندازی برنامه ی ماندگار گل ها در رادیو،موسس کانون وکلا و اداره ی امار نیز بوده است.

خازنی ساخت آثاری چون شوخی،پریچهره، به یاد من باش،کجاست خانه ی باد،تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم و چند موسیقی فیلم و تئاتر را در کارنامه ی خود دارد.

همچنین هومن ظریف علاوه بر مستند مرز پرگهر،مستندهایی از زندگی و آثار یمینی شریف و فرخی یزدی را در کارنامه ی خود دارد.

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۴ و ساعت 15:35 |

سوء مدیریت فرهنگی سیاسی این است که شجریان روز گردشگری در قونیه،در سالن سلطان ولد برگزار کند ،در حالیکه می تواست در حافظیه شیراز و طوس و تخت جمشید کنسرت بدهد.کاش  رییس جمهوری،به موازات پیام برای روز گردشگری،به مولفه های مصداق آن عنایت کنند.

 

 

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در یکشنبه پنجم مهر ۱۳۹۴ و ساعت 14:42 |

شعر «بره حاجي» شعر ديگري از دفتر«سفر با تور»ص 25 است كه هرگز مجال چاپ مجدد نداشته است:

اي بره بع زدن چيست؟پيك اجل رسيده/حاجي ترا براي قربان شدن خريده

فردا دگر نبيني خورشيد و صبح اميد/امشب برايت تيغ ستم كشيده

قصاب جان شكارت با كارد،در كمين است/در مقدم مسافر،گردد سرت پريده

امشب زخون سرخت،رنگين شود علفها/فردا بود زمين سرخ تا مي دمد سپيده

بيخوده مي زني بع،هنگام بع زدن نيست/شب گله هر كجا هست،آرام آرميده

امشب اگر زگله گشتي جدا عجب نيست/اين نوبتي است،امشب،نوبت ترا رسيده

آيا به ياد داري،ياران همدمت را؟/آن بره ها كه رفتند،خير از جهان نديده؟!

داني كه آن علفها،بودند چون تو جاندار/گشتند از چرايت خروارها چريده؟

عمري گياه كشتي،حالا شوي تو كشته/چيدي علف همه عمر،حالا شوي تو چيده

سرنوشت گوسفند،قصيده اي انتقادي است كه در آن گوسفند، استعاره از انسان هاي بي تفاوت به سرنوشت ديگران در جامعه اي كه اسير سنت است،در اين شعر به تصوير كشيده شده است.بره اي كه مرگ را براي همسايه حق مي داند و نمي داند كه وجود خودش،به فيمت  كشته شدن و از بين رفتن خروارها گياه و علف بوده است.بره اي كه از سرنوشت همجنسان خود تا زماني كه پيك اجل به او نرسيده است،غافل است.شعر بره حاجي،هدفدار و منقلب كننده و طبيعت گراست.نه از جنس طرفداران ضد گوشتخواري است و نه موافق  گياهخواران است.پوسته اي از واژگان شعر كودك و نوجوان دارد كه مفهوم اصلي را دربرگرفته است.نگاه شاعر و پيام او بسيار بزرگتر از قد وقامت عناصر و تركيب هاي مخزن واژگان شاعر خردسال و كودك است.يميني شريف اين شعر را در 21 امرداد 1349 سروده است.شايد سرنوشت هموطنان زلزله زده درزلزله بزرگ روز 8 امرداد همين سال در شهرهايي بسياري از استان هاي خراسان و مازنداران،خاستگاه رنج و درد  شاعر باشد!

بخشی از پایان نامه ام با عنوان شرح حال و نقد آثار عباس یمینی شریف.


برچسب‌ها: مستند
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در پنجشنبه دوم مهر ۱۳۹۴ و ساعت 10:40 |

کارگردان مستند "مرزپرگهر" در گفتگوی اختصاصی با صدای امید عنوان کرد:

هیچ فیلمی همیشه در کمد نمی ماند

 
هومن ظریف،نسبت به پخش اینترنتی مستند مرزپرگهر،واکنشی دوگانه نشان داد.
 
به گزارش خبرنگار صدای امید،سازنده مستند مرزپرگهر با خرسندی از اثبات این جمله مشهور که؛هیچ فیلمی همیشه درکمد نمی ماند،نسبت به پخش اینترنتی مستند مرزپرگهر،تنها مستندی که درباره زندگینامه سراینده سرود ای ایران،واکنش نشان داد.
هومن ظریف در گفتگوی تلفنی با خبرنگار صدای امید گفت؛دوستان فرهنگمدار و ادب دوستی در موسسه تصویر شهر،که ادامه فیلمسازی ام را،مدیون ایشان هستم،سرانجام نتوانستند از علایق ِمردمی سبقت بگیرند،و شوربختانه،فیلم در تارنمای جهانی پخش شد.
ظریف ابراز امیدواری کرد این مستند ملی که درباره سرود غرورآمیز ای ایران،در زمان تجاوز روسیه و انگلیس،ساخته شده است،به عنوان سندی بر رویکرد متجاوز کشورهای سلطه گر به ایران،از شبکه های وطنی پخش شود.
گفتنی است مرزپرگهر مستند پیشین این مستندساز است که هنوز به روی پرده نرفته است زیرا  به‌ناچار به موسسه‌ی تصویر شهرداری تهران فروخته شد تا هزینه‌های آن پرداخت شود.
به گفته‌ی کارگردان این مجموعه، «اینکار را بهتر از این می‌دانستم که این فیلم به دست BBC بیافتد».
از دیگر ساخته های هومن ظریف را مستند «یمینی شریف، نغمه سرای کودکان» و مستند «فرخی یزدی» می توان نام برد.

برچسب‌ها: مستند
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 21:0 |
ادامه تصوير برداري مستند پيرنيا،باغبان گلها،به همراه اسماعيل جعفري تصويربردار،سعيد موسوي و پژوهشگر جوان؛محمد عرفان رفيعي.

با استاد ناصر زرآبادي...

 

با استاد گرانقدر،عبدالوهاب شهيدي...


برچسب‌ها: مستند
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 12:48 |
پخش مستند يميني شريف
● شاعري كه دنيا را از چشم كودكان مي‌ديد
خبرنگار امرداد-عارف درویش :
شب گذشته در سالن استاد ناصری خانه هنرمندان مستند يميني شريف، نغمه‌سراي كودكان به نمایش درآمد.
شامگاه 23 تيرماه از ساعت 19 تا 21 به باشندگی آموزگاران، فرهنگ دوستان و هنرمندان در سالن استاد ناصري خانه هنرمندان مستند یمینی شریف به نمایش درآمد.
مستندی که زندگی پر رنگ و پر شور دلسوز فرهنگ ایران را به زیبایی بر روی پرده برد هر چند که با بی‌مهری مدیران خانه هنرمندان همراه بود تا جایی که از ورود خبرنگارها و دوربین‌ها در سالن نمایش جلوگیری کردند. گویی خانه هنرمندان، توانایی پاسداشت از نخبگان فرهنگ و ادب ایران را ندارد و نیازمند مدیریتی با تدبیر نسبت به جایگاه نخبگان ادب و فرهنگ این دیار دارد.
این مستند زندگی پر مهر یمینی شریف را نشان می‌دهد مهری که نه تنها به همسر خود توراندخت بیان می‌کند بلکه شیفتگی او به آهنگ کلمات و سرودن شعر و علاقه‌اش به ادبیات کودک را نشان می‌دهد. در بخشی از مستند یمینی شریف می‌گوید: «اهل هیاهو نیستم و دنبال تجارت هم نرفتم همینی که هستم» به بیانی دیگر اندیشه و آرمان‌هایش را به کردار می‌رساند.
در بخشی از این مستند اسدالله شعبانی، شاعر و نویسنده کودک گفت در ساحت شعر و ادبیات کودک دو دسته هستند که فعالیت می‌کنند: دسته‌ای به نام کودک تجارت می‌کنند و دسته ای هم مانند یمینی شریف، از کوشندگانی هستند که جز برای کودک و از دریچه چشم او دنیا را نمی‌بینند. شعر او بازی‌ها و پیوند‌های کلامی و آوایی دارد که به سادگی با کودک سخن می گوید.
هوشنگ مرادی کرمانی نیز در این مستند می‌گوید: «نمی‌شود یمینی شریف را خط زد. نام او در فرهنگ و ادبیات کشور برای پنج نسل وجود داشته و خواهد داشت. ما نمایشگاه کتاب را با نام یار مهربان یعنی یکی از شعرهای مشهور او برپا می‌کنیم. چگونه می‌توان او را فراموش کرد.»
مرادی کرمانی در ادامه سخنش در این مستند گفت: «آقا نمی‌دانید کیهان بچه‌ها با من چه کرد! وقتی شعر سنگ نپران آی بچه جان را من خواندم با خودم گفتم چگونه او دهات ما را دیده است. چرا که ما در کودکی در روستا، یکی از تفریحات وحشیانه‌مان این بود که می‌زدیم چشم و چال الاغ همسایه را کور می‌کردیم و روزی نبود یکی دو سر از بچه‌ها نشکند. با خود گفتم چه‌جوری این شاعر ما را دیده است.»
محمدهادی محمدی(پژوهشگر و نویسنده داستان‌های کودکان) نیز در این مستند می‌گوید: «اگر شرایط بهداشتی و رفاهی آن زمان مناسب بود و یمینی جزو وظایف خود غیر از ادبیات رسیدن به این نیازهای جامعه کودکان مسوولیتی حس نمی‌کرد یا در جامعه دیگری غیر ازایران بود، الان غولی در ادبیات بود.»
هومن یمینی شریف( فرزند یمینی شریف)در بخشی از مستند می‌گوید در شعر یمینی شریف سه موضوع فراوان دیده می‌شود: «کودک، ایران و طبیعت.»
ایرج گرگین در بخشی از گفتار متن مستند گفت: «او درپایان زندگی وقتی متوجه شد دیگر مداوا امکان پذیر نیست گفت؛ مرا در دامنه البرز در ایران دفن کنید. و این شعر را برای سنگ قبر خود سرود: من نغمه‌سرای كودكانم / شادست ز مهرشان روانم / عباس يميني شريفم / گيرید ز كودكان نشانم.
در پایان مستند قطعه روزگار من یا آقا جون را استاد انوشیروان روحانی اجرا کرد و در تیتراژ پایانی چشمک بزن ستاره با صدای احمد ظاهر افغانی زیبایی کار را دو چندان کردند.
پس از نمایش مستند نشستی با اجراي پدرام اكبري؛ هومن ظریف (کارگردان)؛ هومن یمینی شریف (تهیه کننده) و بانو نوش آفرین انصاری از شورای کتاب کودک درباره مستند ساخته شده در سالنی که حتا بر روی زمین هم باشندگان به تماشا نشسته بودند گفت‌وگو شد.
هومن ظریف در آغاز از باشندگان سپاس‌گزاری کرد و در ادامه اجازه خواست تا در برابر سخنوران ساحت دیدار و شنیدار و گفتار سکوت کند و ابراز امیدواری کرد تا ناگفته‌هایش در رسانه امرداد انتشار یابد.
هومن ظریف کارگردان مستند یمینی شریف گفت: «ای کاش نگاه سنتی تحقیرآمیز به تربیت کودک از میان برود. ما نیازمند مستندهایی از بزرگان فرهنگی این سرزمین هستیم تا نسل دیجیتالی امروز ما از آن بیاموزد در این میان نیازمند اعتماد رسانه ملی به مفاخر و قله‌های ادب و هنر ایران هستیم تا با زبان ساده سینما درک شوند.»
ظریف در ادامه از امیرمهدی ارسلانی که در مستند یمینی شریف نغمه‌سرای کودکان، نقش کودکی ایشان را بازی کرد به روی صحنه فراخواند سپس از او قدردانی کرد.
نوش آفرین انصاری از شورای کتاب کودک نیز با اشاره به همکاری دو هومن، هومن یمینی شریف و هومن ظریف برای ساخت این مستند سپاسداري کرد و گفت از رسا بودن مستند در بیان شخصیت و کار یمینی شاعر کودکان بسیار خوشحالم که چنین اثری را دیدم. اما آنچه باید بگویم این است که در آموزش و پرورش، آنچه می‌بینیم از ایده‌آل یمینی شریف فاصله دارد و کوشش‌های بسیاری شده بود که ما به فضای سازنده و خلاق باشگاه کودکان و شورای کتاب کودک برسیم و این کوشش‌ها از دیر باز ادامه داشته است تا در کتاب ده جلدی محمد هادی محمدی و زهره قاینی که تاریخ ادبیات کودک را بازگو کرده اند بیان شده است.
در پایان با پذیرایی از باشندگان برنامه به پایان رسید.

عكس زير:خانم دكتر گل گلاب،هومن يميني شريف،خودم،ناصرالدين حسنزاده و علي شيرازي؛خواننده شعر فرخي يزدي در مستند يميني شريف،در نقش داوود خان:

اي كه پرسي تا به كي در بند دربنديم ما

تا كه آزادي بود در بند ،دربنديم ما

عكس زير:تقدير از اميرمهدي ارسلاني كه در نقش عباس يميني شريف بازي كرده بود.

هومن ظريف،پدرام اكبري،هومن يميني شريف و دكتر نوش آفرين انصاري در عكس زير.


برچسب‌ها: مستند
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 13:5 |
 

 

هومن ظريف:اميدوارم همچنانكه صبورانه با بيگانگان بدخاطره،گفتگو كرديم و به نتيجه رسيديم،با  هموطنان  هنرمند خاطره انگيز نيز،گفتگو و دلجويي كنيم. 

 

با اسماعيل جعفري و محبوبه سادات موسوي تصويرگر و تدوينگر مستند پيرنيا،باغبان گلها...عكاس:سعيد موسوي.


برچسب‌ها: مستند
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 13:16 |
جوابیه 
حسود هرگز نیاسود،
دوست عزیز،قلم و نوشته هایت،همانند کاراکتر پیله ور است و بویی از انصاف و ادب ندارد،بوی شهرت طلبی دارد و شهوت دشنام.وگرنه اگر انصاف داشتید،بدون دیدن فیلم،قلمفرسایی نمی کردید و ازیاد نمی بردید که نسلی آشنا با اشعار امثال استاد یمینی شریف،پیله وران را به خاک مذلت نشاندند برای آزادی.نه چنان آزادی که حضرتعالی به نام پژوهشگر ادبی دشنام فرمایی.
دوستت دارم ایرانی
با سلام،قولا
من رب کریم.


برچسب‌ها: مستند
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 17:47 |

گروه خورشید سیاه،موسیقی تیتراژ مستند فرخی یزدی،به کارگردانی هومن ظریف  را ساخت.


طاهر علیرمضانی و جهانگیر رها،رباعی معروفی از فرخی یزدی را با ترانه مشهور مانيفست  manifesto ویکتور خارا،تلفیق کرده و اجرا کردند.
مانیفستو ویکتور خارا،پیش از این با خوانش احمد شاملو،به شیوایی ترجمه و اجرا شده بود و ملودی ترجیع بند ترانه مانیفستو،عامدانه توسط زنده یادان فرهادمهراد و فریدون فروغی با سوت. در بسیاری از ترانه هایشان اجرا شده است.
مستند فرخی یزدی با تدوین اسماعیل جعفری به روز های آخر تدوین خود نزدیک شده است.
بخشی از ترانه مانیفستو:ترانه آن زمانی معنا می یابد که قلبش نیرومندانه در تپش باشد
و انسانی آن ترانه را بسراید که سرود خوانان شهادت را پذیرا شود
شعر من در مدح هیچ کس نیست
من نمی سرایم تا بیگانه ای بگرید
من برای بخش کوچک و دور دست سرزمینم می سرایم
که هر چند باریکه ای بیش نیست، اما ژرفایش را پایانی نیست
شعر من آغاز و پایان همه چیز است
شعری سرشار از شجاعت
شعری همیشه زنده و تازه و پویا
(ویکتور خارا)

هرگز دل من ز خصم در بیم نشد ،
در بیم ز صاحبان دیهیم نشد
ای جان به فدای آنکه پیش دشمن ، تسلیم نمود جان و تسلیم نشد


برچسب‌ها: مستند
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 15:0 |

 

نمايش مستند يميني شريف،نغمه سراي كودكان

مستند يميني شريف،نغمه سراي كودكان روز 23 تيرماه در سالن استاد ناصري خانه هنرمندان،با همت نجمن تهیه کنندگان سینمای  مستند  ایران،با اجراي پدرام اكبري و حضور  جمعي از فرهنگ پروران و هنرمندان از ساعت 7 الي 21  به نمايش در خواهد آمد.

 به گزارش خبرنگار ما،فیلم مستند 75 دقيقه اي  «نغمه سرای کودکان»، به تهیه کنندگي  هومن یمینی شریف و كارگرداني هومن ظريف ، زندگی عباس یمینی شریف و فعالیت های فرهنگی و ادبی او را به نمایش می گذارد. نقش تاریخی اين شاعر، به گونه ای است که سرگذشتش در واقع مروری است بر تاریخ ادبیات و آموزش و پرورش کودکان ایران از آغاز قرن اخیر كه در این مستند، تجارب تلخ مدرسه و مکتب، دوران سخت کودکی، آشنائی اش با فرخی یزدی و تجارب  معاشرت با آن شاعر شوریده آزادیخواه ، شیفتگی او به آهنگ کلمات و سرودن شعر در دبستان و رشد علاقه اش به ادبیات کودک مورد پژوهش قرار می گیرد.

بنابر اين گزارش،مصاحبه های خود او و گفتارهای همسر و فرزندانش دریچه های جدیدی به زندگی پرماجرا و دوران پر تحول کودکی و نوجوانی او می گشاید. در ادامه، فیلم به وقایعی که اورا به ادبیات کودکان  دلبسته و متعهد ساخت، می پردازد. نقش او در پیدایش اولین مجله های کودکان : "بازی کودکان"، "دانش آموز"، "سازمان جوانان شیر و خورشید"، " کیهان بچه ها" مورد بررسی قرار می گیرد. سفر او به امریکا در سال ۱۹۵۳  برای تحصیل در دانشگاه کلمبیا در رشته اموزش ابتدائی کودکان، اقدام به تاسیس مدارس ملی ( دبستان های روش نو)  در اوائل سالهای ١٣٣٠ و تاسیس اولین باشگاه بچه ها و همکاری داود پیرنیا و همکاران هنرمند رادیو، سیما بینا، بیژن پیرنیا، الیس و بلا و نیکل الوندی،  فضل الله مهتدي (صبحي)، با برنامه های هنری این باشگاه، از لحظات شیرین و ناگفته تاریخ فرهنگ کودکان است. خاطرات تاسیس شورای کتاب کودک  از زبان موسسین آن، تحولات ادبیات کودک در سالهای ١٣٤٠ و ١٣٥٠  زاویه های جدیدی را به وقایع تاریخی در ادبیات کودک می گشاید.

   توراندخت مقومی تهرانی- همسر و همکار،یحیی مافی – عضو گروه موسس و هیات مدیره شورای کتاب کودک و دوست نزدیک عباس یمینی شریف ،توران میرهادی- موسس و عضو هیات مدیره شورای کتاب کودک ،نوش آفرین انصاری- دبیر و عضو هیات مدیره شورای کتاب کودک،اسداله شعبانی- شاعر و نویسنده کودکان پرویز کلانتری- تصویرگر کتاب کودک هوشنگ مرادی کرمانی – نویسنده کودک و نوجوان،مصطفی رحماندوست- شاعر و نویسنده کودکان،محمد هادی محمدی – نویسنده و پژوهشگر ادبیات کودکان،بیژن پیرنیا- مجری برنامه کودک در دهه ١٣٣٠،علی دهباشی- سردبیر مجله ادبی بخارا،نیما پتگر- نقاش و مجسمه ساز،انوشیروان روحانی- آهنگساز و نوازنده پیانو،فرشته یمینی شریف- نقاش و شاعر،بهمن یمینی شریف- فرزند،هومن یمینی شریف- فرزند،عباس یمینی شریف،سیروس طاهباز- نویسنده ومترجم،ثمینه باغچه بان- نویسنده و کارشناس اموزش و پرورش،جلال رفيع؛ روزنامه نگار،صدرالدین الهی- روزنامه نگار و نویسنده،احسان یارشاطر- نویسنده، پژوهشگر و موسس بنیاد مطالعات ایران در دانشگاه کلمبیا وایرج گرگین - رونامه نگار, مجری و گوینده،دراين مستند حضور صوتي وتصويري دارند.

 کارگردان:هومن ظريف ،تهيه کننده :هومن يميني شريف،تصويرگران:اسماعيل جعفري،مسعود طاهري،سجاد تبريزي ، ميلاد درويش و بابک داداش زاده،تدوينگر : اسماعيل جعفري و انيماتور محبوبه سادات موسوي،صدابرداران:اسماعيل جعفري،ميلاد درويش.عکس:رضوانه بحري و سجاد تبريزي.عوامل ساخت اين مستند هستند.

بنابر اين گزارش پيش از اين نيز، «نغمه سرای کودکان» ،در مركز مطالعات زبان پارسي جردن  دانشگاه کالیفرنیا - ارواین امريكا، Dr. Samuel M. Jordan Center for Persian Studies at UC  و  در دانشگاه یوسی ال ای کالیفرنیا،صورت به نمايش درآمده بود.

اين فيلم دومين تجربه مستند هومن ظريف،پس از ساخت مستند مرز پرگهر،درباره سرآينده سرود اي ايران،دكتر حسين گل گلاب،به شمار مي آيد.


برچسب‌ها: مستند
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 15:49 |
 

مستند «فرخی یزدی» شاعر آزاديخواه معاصر ،به کارگردانی هومن ظریف اين  اميدواري  را دارد كه براي ساخت  تيتراژ نخست  با  گروه موسيقي خورشيد سياه همكاري كند.

 در این مستند محمدعلی اسلامی ندوشن، پرویز کلانتری، حسین مسرت، دکتر انور خامه‌ای، محمد علی سپانلو،علی دهباشی ، ادیب برومند، سید جلال ویژگان، دکتر محمود رشیقی فیروز آبادی، سهیل محمودی، دکتر سیامک قوام، دکتر محمدرضا موحدی، دکتر بیژن نفیسی، ناصرالدین حسن‌زاده و رضا سخندان، ازاقوام این شاعر آزادیخواه و علیرضا پورامید درباره فرخی یزدی سخن گفتند.

گفتار متن این فیلم را مسعود رایگان اجرا کرده و وحید عسکریان غزلی از فرخی یزدی را خوانده است.

عوامل این فیلم مستند عبارتند از: موسیقی تیتراژ پایانی:زنده یاد احمد ظاهر، مجری طرح: سیامک قوام، پژوهش:حسین مسرت، تهیه کننده:هومن ظریف، تصویر بردار:اسماعیل جعفری، انیماتور:محبوبه سادات موسوی، تدوین:اسماعیل جعفری، دستیار تصویربردار:سعید موسوی، عکس:رضوانه بحری.

این فیلم سومین مستند بلند هومن ظریف پس از مستند «مرز پرگهر» و «یمینی شریف،نغمه سرای کودکان» است


برچسب‌ها: مستند
+ نوشته شده توسط هومن ظريف در دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 18:25 |

           

 

چرا "مرز پرگهر" اکران نمی شود؟

 

 سازنده مستند "مرز پرگهر" از شهرداری تهران گله‌مند شد که چرا این فیلم را اکران نمی‌کند!

 هومن ظریف، روزنامه‌نگار، منتقد، نویسنده و مستندساز در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)- منطقه مرکزی- پس از اکران فیلم مستند"مرز پر گهر" در فرهنگسرای آئینه اراک، اظهار کرد: فیلم مستند "مرز پر گهر" را درخصوص شرح حال دکتر حسین گل گلاب ساخته‌ام؛ در این فیلم به موسیقی سرود "ای ایران" نیز پرداخته شده است که در خصوص آن با خانواده مرحوم استاد بنان، خانواده استاد خالقی و خانواده دکتر گل گلاب گفتگو کرده‌ام.

 وی افزود: این فیلم توسط موسسه تصویر شهر شهرداری تهران در سال 90 خریداری شد و من ناچار به فروش این فیلم شدم، چراکه اینکار را بهتر از این می دانستم که این فیلم به دست BBC بیافتد.

 

 

‌ برگزاري آیین بزرگداشت زنده‌یاد استاد حسین گل‌گلاب در فرهنگسرای آئینه اراک

به گزارش ایسنا، آیین بزرگداشت زنده‌یاد استاد حسین گل‌گلاب در فرهنگسرای آئینه اراک برگزار شد.

اين مراسم با همکاری انجمن موسیقی و دانشگاه اراک با حضور دکتر هما گل‌گلاب فرزند استاد حسین گل‌ گلاب و هومن ظریف مستندساز، برگزار شد.

زنده‌یاد استادحسین گل‌گلاب، (1276 تهران - ۱۳۶۳ تهران) گیاه‌شناس، ادیب، نویسنده، شاعر، مترجم، استاد دانشگاه، نوازنده، موسیقیدان، عکاس و هنرمند ایرانی بود.

او به زبان‌های فرانسه، انگلیسی، روسی، عربی و لاتین تسلط داشت و در زمینه معادل ‌یابی برای واژه‌های علمی از متخصصان فرهنگستان ایران بود. سروده‌های مشهور «ای ایران» و «آذرآبادگان» از جمله کارهای اوست.

در این آیین گفت‌وگویی کوتاه میان مجری برنامه و دکتر هما گل گلاب انجام شد که دکتر گل گلاب ضمن معرفی خود در خصوص تاثیر استاد گل‌گلاب بر روی رشد علمی و فکری فرزندانش گفت: استاد گل گلاب فقط یک پدر نبود، یک دوست خوب بود و بر ما تحکم نداشت، او دوست و راهنمای ما در تمام زندگی بود.

وی افزود: پدر من گیاه‌شناس، حقوقدان و یک هنرمند بود، اولین عکس رنگی را گرفت و خودش چاپ کرد اما، هیچ وقت به دانستنی‌هایش تظاهر نمی‌کرد و همیشه یک شخص متواضع و وطن دوست بود.

وی در خصوص دلایل سروده شدن ای ایران و این روایت که استاد گل‌گلاب با چشم گریان پیش استاد خالقی می‌رود و وقتی استاد خالقی علت را جویا می‌شود، می‌گوید "دیدم که سرباز انگلیسی به افسر ایرانی سیلی زده است و از این بابت بسیار ناراحت شدم"، و سرود "ای ایران" را متاثر از این حادثه می‌سراید، توضیح داد: پدر از حضور متفقین در ایران بسیار ناراحت بودند اما، ماجرایی که در مورد سیلی خوردن یک افسر ایرانی از یک افسر انگلیسی در حضور وی، از قول پدرم نقل می‌شود، به هیچ وجه رخ نداده و من بارها این موضوع را تکذیب کرده‌ام.

این دارای دکترای داروسازی و گیاه‌شناسی با بیان اینکه سرود ای ایران برآمده از قلب استاد گل‌گلاب بود، گفت: تمام واژگان سرود "ای ایران" فارسی است، به غیر از چهار واژه که عربی است. ایرادی بر آن وارد نشده و عده زیادی از مردم ایران این سرود را از حفظ هستند. من نیز هر وقت می‌خواهم سر خاک پدر بروم، سرود ای ایران را می‌خوانم.

وی در پاسخ به این سوال حاضرین که چرا استاد به فکر ساخت دانشگاه در شهرهای مختلف افتاد، بیان کرد: آن زمان پدر با شادروانان دکتر قریب و دکتر شهریاری هم‌دوره بودند. آن دوره در شهرها اینقدر دانشگاه نبود و آنها زحمات بسیاری کشیدند که در نسبت به راه‌اندازی دانشگاه خوب و کارآمد اقدام کنند و البته با کمک و کوشش دیگر استادان اراک این دانشگاه شکل گرفت.

دکتر گل گلاب گفت: پدر دوست داشت من گیاه‌شناسی بخوانم اما، هیچ وقت به من نگفت. من اتوماتیک‌وار به این سو کشیده شدم. من خودم شاگرد پدر بودم و این روند به نوعی موروثی شد که من هم گیاه‌شناسی و داروسازی خواندم.

در ادامه با استاد میلاد کیایی که قرار بود در این آیین حضور داشته باشد، تماس تلفنی برقرار شد. میلاد کیایی از استادان برجسته موسیقی از هشت سالگی سنتور را فرا گرفته است، دارای دکترای افتخاری موزیک است و در مدرسه موزیکولوژی ایران در سال 1342 تدریس می‌کرده است، وی از شاگردان مکتب استاد ابوالحسن صباست. استاد میلاد کیایی در این گفت‌وگوی تلفنی گفت: مایه افتخار ما ایرانی‌هاست که پس از انقلاب این همه آهنگ ساخته شده که نام ایران در آن هست، اما هیچ کدام از این آهنگ‌ها، ای ایران و مرز پرگهر نشد.

وی افزود: این سرود جایگاه خاصی در قلب و روح ما ایرانی‌ها دارد، چراکه روزگاری که این آهنگ ساخته شد بوی عشق و امید می‌داد.

کیایی ضمن اشاره به فیلم مستند مرز پرگهر ساخته هومن ظریف گفت: در بخشی از این فیلم که من ساز زده‌ام، یک نکته‌ای را گفته‌ام و این نکته در گذر تاریخ همواره به دفعات ثابت شده که هنرمندان، هنرپروران، فرهنگسازان و دانشمندان هر دوره‌ای از تاریخ همواره میزبانان تاریخ بوده‌اند، اما سیاست‌بازان و سیاست‌مداران میهمان تاریخ!

 

سپس دكتر اكبر عالمي در پيامي صوتي كه در سالن طنين انداز شد گفت: پدرحسين گل گلاب،مهدي مصورالملك، از نقاشان مشهور دورة ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه بود و در نقاشي روي سنگ مهارتي خاص داشت. نقاشيهاي روزنامه‌هاي دولتي  شرف و شرافت  از كارهاي اوست .حسين گل گلاب عكاسي را نزد پدرش آموخت. با يادگيري زبان هاي روسي،فرانسوي و انگليسي،هنر عكاسي را با عكاسي روز دنيا مقايسه مي كرد و در اين راستا بود كه با استفاده از آگاهي به علم شيمي در تاريكخانه اي كه خود فراهم كرده بود نخستين عكس رنگي را در سال 1303 از سه تن از بستگان خود به نام بني هاشمي گرفت.دكتر داريوش گل گلاب نيز،از پدر خويش هنر عكاسي را ياد گرفت و در اين راستا،با ديدن كتابي به زبان فرانسوي درباره عكاسي مدرن آن را به پدر خود يعني حسين گل گلاب نشان داد.تنها سه هفته بعد،حسين گل گلاب،جزوه اي بر اساس كتاب عكاسي فرانسوي به پسرش داريوش تحويل داد و اين آغاز ترجمه آثار عكاسي  قلمداد مي شود.چرا كه داريوش گل گلاب،بر اساس آن جزوه،كتاب« بررسی فنی عکاسی » را تدوين كرد كه سال هاي سال تنها منبع تدريس عكاسي در دانشگاه ها بود.

 هرچند دکتر هادی شفائیه،را مي توان با كوشش هايش براي اخذ كرسي و رشته عكاسي در دانشگاه ها ،پدر عكاسي مدرن ايران دانست،اما چاپ كتاب « بررسی فنی عکاسی » گرد آوری دکتر داریوش گل گلاب، در ابتداي دهه 60 خورشيدي و ترجمه

«تاریخ عکاسی». ژان آ. کیم.توسط داريوش گل گلاب در  سال  ۱۳۶۳،از جمله منابع دست اول براي تدريس علم – هنر عكاسي در دانشگاه ها بود.

داريوش گل گلاب،شوربختانه در سال 1367درگذشت و عكس هايي  كه او از طبيعت ايران ،به همراه شادروان نيكول فريدني گرفته است،به يادگار مانده است.

اگر امروز افرادي چون  ژوزف نیسه‌فور نیپس Nicéphore Niépce (زاده ۷ مارس ۱۷۶۵ - درگذشته ۵ جولای ۱۸۳۳) مخترع فرانسوی که بیشتر به عنوان مخترع عکاسی شناخته شده است را به ياد مي آوريم و ازتجربيات او بهره مي بريم،به خاطر تاثير دكتر حسين گل گلاب و ترجمه شيواي كتاب تاريخ عكاسي،توسط دكتر داريوش گل گلاب است.

اما امروز،كه روز يادبود دكتر حسين گل گلاب است، من سعادت حضور در دانشگاه گل گلاب اراك را ندارم.

در اين مراسم،پيش از اكران مستند مرز پرگهر،گروه موسيقي رازو نياز، به سرپرستی آقای  میلاد هادیان،سرود اي ايران را نواختند.ستار ابراهيمي،نوازنده تنبك،مهدي حسيني،نوازنده كمانچه،محسن حسني،خواننده،محمد ميرزايي،نوازنده تار،عليرضا مهرجو؛سنتور و سعيد خطاي پور؛سه تار،اعضاي گروه رازو نياز اراك بودند.

همچنين،هومن ظریف مستندساز نیز بر روی سن حاضر شده و قبل از اکران فیلم مستند «مرز پر گهر» اظهار کرد: پژوهش برای مستند مرز پرگهر از سال 1387 آغاز شد. همه چیز برای نگارش کتابی مهیا بود که اکنون تبدیل به فیلم شده است.

وی افزود: يادم مي آيد كه در 17 بهمن ماه 1391، انجمن تهیه کنندگان مستند در خانه هنرمندان آن را با حضور دکتر اکبر عالمی و خسرو سینایی اکران کرد. استاد خسرو سینایی در آن محفل، فیلم را کتاب مصور توصیف کردند که همه اسناد را با واهمه از فراموش شدن جمع‌آوری کرده است. بعدها خسرو سینایی را دیدم که گله‌مند بود چرا وزارت ارشاد، با مستندهایی که او ساخته است، بی‌وفایی کرده و DVD مستندهای او را عرضه نکرده است. گله و شکایت خسرو سینایی نسبت به مغفول ماندن تلاش‌های مستندسازی‌اش جوابی آشکار برای روشن شدن دلهره من از جمع‌آوری این کتاب مصوری است که آن را خواهید دید.

وی افزود: دکتر حسین گل گلاب، ستاره تابان آموزش این کشور است. همچنانکه عباس یمینی شریف، چون ماه درخشان از این پرتو، بهره‌مند شده است. گل گلاب نیز از آقا حسینقلی و علینقی وزیری درس موسیقی، اخلاق و نظم یاد گرفته است.

ظریف اضافه کرد: گل گلاب، به روایت "مفخم پایان"، دوست "عباس یمینی شریف"، سرود ای ایران را روی موسیقی استاد روح الله خالقی ساخت اما، روایت مشهور از اشغال ایران و دردمندی این استادان حکایت می‌کند.

وی افزود: برای درک چرایی و لزوم سرایش سرود ای ایران، نیازی نیست که به تاریخ مراجعه کنید. نیازی نیست که متوجه اشغال ایران توسط روسیه، انگلستان، امریکا باشید. حتی نیازی نیست، قتل عام مردم با شیوع ویروس‌های رنگارنگ و گرسنگی در دهه 20 را بدانید.

وی گفت: لازم نیست که واژگان سرود و مقام و دستگاه موسیقی سرود ای ایران را دریابید. نیازی نیست بدانید که فردوسی ایران را ابتدا ایران شهر خواند و سپس در سال 1313 در هزاره فردوسی در توس مشهد، با شرکت ایران پژوهان بزرگی چون "یان ریپکا" و "یوگنی برتلس"، "آرتور کریستنسن"، "هانری ماسه"، "بدیع الزمان فروزانفر"، "حسن پیرنیا"، "سعید نفیسی"، "مینورسکی"، "رشید یاسمی"، "وحید دستگردی"، "جلال الدین همایی"، "مجتبی مینویی" و "عبدالعظیم قریب"، واژه ایران به جای واژه «پارس» بر سر زبان دیپلماتیک دنیا افتاد.

وی افزود: اصلا ملت ایران نیازی به رجوع کردن به تاریخ ندارد. برای یادآوری دلایل ساخت سرود ای ایران نیز، نیازی نیست که به تاریخ برگردیم. فقط به امروز نگاه کنیم که شهر سوخته با پنج هزار سال قدمت، در سیستان و بلوچستان فقیر، چقدر می‌تواند موجب افتخار مردم و رونق گردشگری این دیار شود. غیر از شهر سوخته، به بقایای تیسفون بنگرید که در کنار بغداد، با آخرین رمق، به خود می‌لرزد. پس نیازی نیست، برای دلیل سرایش سرود ای ایران و ساخت مستند مرز پرگهر، به حافظه تاریخی خود فشار آوریم. سرود ای ایران، به دور از اندیشه بَدان، بعد از گذشت 70 سال همچنان زنده است و خود را بازتولید معنایی می‌کند.

به گزارش ایسنا، فیلم مستند مرز پرگهر که در سال ۱۳۸۹ به تهیه‌کنندگی و کارگردانی مهندس هومن ظریف (روزنامه‌ نگار، مستند ساز و کارمند روزنامه اطلاعات) تولید شد، به شرح تفصیلی زندگی، اندیشه و آثار دکتر حسین گل‌گلاب می‌پردازد و درباره چگونگی ساخته‌شدن سرود ملی "ای ایران" با بازماندگان آفرینندگان این سرود به بحث می‌نشیند.

اردلان آصفری دبیر برگزاری مراسم بزرگداشت مفاخر دانشگاه اراک نیز از بزرگداشت زنده‌یاد عبدالکریم قریب استاد پیشکسوت زمین‌شناسی و دکتر پرویز شهریاری از بنیانگذاران دانشگاه اراک و پدر علم ریاضی در ایران خبر داد.

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 14:16 |

ظریف گفت: استاد خسرو سینایی در آن محفل، فیلم را کتاب مصور توصیف کردند که همه اسناد را با واهمه از فراموش شدن جمع‌آوری کرده است. بعدها خسرو سینایی را دیدم که گله‌مند بود چرا وزارت ارشاد، با مستندهایی که او ساخته است، بی‌وفایی کرده و DVD مستندهای او را عرضه نکرده است.

‌وی اظهار کرد: گله و شکایت خسرو سینایی نسبت به مغفول ماندن تلاش‌های مستندسازی‌اش جوابی آشکار برای روشن شدن دلهره من از جمع‌آوری این کتاب مصوری است که آن را خواهید دید.

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 12:44 |
يادبود دكتر حسين گل گلاب در اراك برگزار مي شود

فرایند آموزش و پرورش از پیدایش انسان بر زمین آغاز شده است و در طول تاریخ هیچ جامعه انسانی‌ای وجود نداشته که اهمیت و مرکزیت آموزش را رد کند. آموزش معنای فراتری از کسب دانش دارد و به انسان ها این امکان را می دهد که در زندگی شخصی خود رشد کنند و از نظر اجتماعی قوی باشند.لذا آموزش لازمه ی امر توسعه ی ملت ها است.دربحث آموزش یکی از موضوعات اساسی کمک به رشد و توسعه ی فرهنگی  است که  شاخص اصلی خودباوری جوامع می باشد. توسعه فرهنگی در قالب توجه به ارزش های ملی امکان پذیر است و در آن موضوع الگو برداری از شخصیت های برتر ملی مطرح میشود.

 جمعی از دانشجویان دانشگاه اراک  درنظر دارند تا با معرفی بزرگان این سرزمین گامی برای رشد و پرورش جوانان ایرانی  والگو برداری آنها از شخصیت های ملی و تاریخی در جهت توسعه ی فرهنگی بردارند.

در همین راستا با همکاری انجمن موسیقی استان مرکزی .مراسم بزرگداشتی  برای دکتر حسین گل گلاب با حضور چهره های فاخر و برجسته کشور همچون دکتر هما گل گلاب ،دکتر علی اکبر عالمی،دکتر سیامک قوام، دکتر محمدباقرستوده، استاد میلاد کیایی،استاد محمد صالح علا ،اساتید دانشگاه اراک وبزرگان ادبیات و موسیقی استان مرکزی برگزار گردد. طی این مراسم اکران مستند ماندگار مرز پر گوهر اثر مهندس هومن  ظریف وگفتگو با این عزیزان و اجرای موسیقی صورت میگیرد.. تا علاوه بر سپاس از زحمات دکتر حسین گل گلاب در زمینه های علمی، فرهنگی و هنری راهی بیابد برای معرفی الگو های ناب و برتر کشور که در میهن عزیزمان رشد کرده و به مردم خدمت کرده اند .باشد که ثمره ی این تلاش راهی شود برای پرورش انسان های بزرگ برای حفظ فرهنگ و تاریخ  ایران عزیز.

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 15:2 |
آبان 1390،نخستين اكران مستند مرز پرگهر،زندگينامه سراينده سرود اي ايران در بخش جنبي پنجمين جشنواره سينماي مستند تجربي موسوم به حقيقت،برگزار شد.عكس هايي كه در اينجا مي گذارم،متعلق به عكاس مركز سينماي مستند و تجربي است كه  لطف كرده اند.

 

استاد پرويز شهرياري:

 

 

سيمين بهبهاني و پرويز شهرياري

 سيمين بهبهاني و استقبال ايران دوستان:

سيمين بانو:

 دكتر پرويز شهرياري،پدر آموزش نوين رياضي:

 

 حداد عادل و ...:

و...

 

و...

و گرامي زنده يادان:

و محفل دوستان گرم است،حسين بختياري و ميلاد كيايي عزيز و...

 

 

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 18:10 |
كيانوش در كتاب «شعر كودك در ايران» با رويكرد غير منصفانه خود نسبت به شخصيت عباس يميني شريف و گزينش هدفدار برخي از اشعارش كه اتفاقا‌ً از شعرهاي مشهور و زبانزد او نيستند، ابتدا به قامت كتاب خود ضربه‌زده است و آن را تا حد مقاله‌اي كينه‌توزانه، خميده است و درثاني، با وجود ديدگاه‌هاي قابل تامل اش و خالي‌بودن ميدان نقد شعر كودك، چون مرعوب «شهرت» يميني شريف است، خود، مانع و حجاب، نظرات گهگاه راهگشاي نقد ادبيات كودك شده است. 

 

 

فراز و فرود كتاب «شعر كودك در ايران» كيانوش

هومن ظريف

موضوع گفتار، بررسي كتاب «شعر كودك در ايران/نقد و بررسي» اثر محمود كيانوش، است كه توسط مؤسسه انتشارات آگاه، چاپ سوم زمستان 1379، به چاپ رسيده است .و انسان متعقل رشيد بالغ تا پايان عمر چيزهايي از كودكي، يا به عبارت ديگر چيزهايي از طبيعت، به همراه دارد. شايد چيزي به نام كودك درون.

جهان كودك پنجره‌هاي گشوده دلباز را به سوي طبيعت دارد و گذرگاه‌هاي تنگ را به سوي تعقل، به سوي جهان بزرگ‌‌ها، به سوي جامعه يا تمدن، يا به سوي جهان انسان متعارف.

كودك از طبيعت مي‌آيد با پيغام‌هاي طبيعت: بخور، بخواب، بازي كن و ما بزرگ‌ها ديري است كه اين پيغام‌ها را فراموش كرده‌ايم. وزن (rhythm) حيات طبيعت است. انسان نه تنها از طبيعت، بلكه از خود نيز ريتم‌‌ها را مي‌آموخت. راه رفتن او ريتمي بود. قدم‌هايش، صداي قدم‌هاش و كودك نيز اين ريتم‌ها را از خود و طبيعت مي‌گيرد.

در سخن كودك كه موسيقي است، هجاها اغلب از حيث آهنگ هم ارزشند و در آنها مصوت‌هاي بلند بسيارند، زيرا كه با مصوت‌هاي بلند بهتر مي‌توان آواز خواند.

زيبايي، هماهنگي است. كودك كه زبانش در آغاز هجايي و ريتميك است. اين زيبايي را در آهنگ تشخيص مي‌دهد، نه در مفهوم. كودك، زيبايي كلامي را در موسيقي باز مي‌يابد. كودك معاني را با موسيقي مي‌آموزد.

و دقيق‌تر كه بنگريم، ميان بازي و كار چندان فاصله‌اي نيست. نتيجه غايي هر دو لذت بردن است. كودكاني كه نگران كار نيستند، تا آنجا كه مي‌توانند كارها و تكليف‌‌ها را هم به بازي مي‌گيرند. (مي‌توان به جاي كودكان بزرگسالان هم جايگزين كرد!)، براي همين است كه در جهان پيشرفته امروز، روانشناسان مي‌گويند: اگر مي‌خواهيد كه كودك درس‌هايش راآسانتر و با رغبت بيشتر بياموزد، در روش تدريس خود، بازي را فراموش نكنيد.

«الهام سرچشمه تخيل است و «آشكاري» سرچشمه تفكر. انسان نخستين، همچون كودك، تخيل بيشتر داشت تا تفكر، زيرا كه در زندگي او ابهام بيشتر بود تا آشكاري» كه البته طبق نظريه‌اي كه منابع غيرمحدود را براي كمون‌‌هاي اوليه در نظر مي‌گيرد، مي‌توان گفت: انسان اوليه وقت بيشتري براي خيال‌پردازي داشت. رقابت، نزاع و حسادت كمتر بود و كمتر محتاج تفكر براي يافتن راه‌هاي معيشت و گذران داشت. البته كودك، در مقطع فرمانروايي است. مخصوصاً در زمانه فرزند محوري امروز. چنان دچار رفاه‌زدگي شده است، كه فكرش زنگار بسته و با ابزار سينما و انيميشن و بازي‌هاي رايانه‌اي و گوشي‌‌هاي همراه، غرق در تخيل مي‌شود. بازي او ديگر در بستر تفكر نيست. بازي‌هاي فكري رنگ مي‌بازد و تخيل بيرنگ بازي‌هاي كودكان را تشكيل مي‌دهد.» شعرها هم مانند افسانه‌ها با همه خيال‌ها و زيبايي‌ها مي‌توانند، زندگي‌ساز باشند يا زندگي سوز، و اينجاست كه شعر كودك در برابر شعر بزرگ‌ها، اهميت خود را بر كرسي بلندتري مي‌نشاند.» البته «زندگي ساز» يا «زندگي‌سوز» بود، بر خلاف نظر كيانوش، بهره‌اي از لحن ادبيات تعليمي برده است. وي درباره «نقش و اهميت شعر كودك» معتقد است:

«كودك آن نيست كه هست» آن است كه خواهد شد و تو هر شعري كه به او بدهي در آن خود را مي‌سازد.»

او مي‌افزايد: «هرگز تصور هم نمي‌كردند كه كودك دنيايي سواي دنياي بزرگ‌ها دارد و بايد اين دنيا را شناخت و آنگاه به تعليم و تربيت كودك همت گماشت.»

او همچنين معتقد است: در نظام اجتماعي ايران فرمان دهنده و اداره كننده خانواده مرد بود. او چنانكه مي‌دانست و چنانكه مي‌توانست موجوديت خانواده را شكل مي‌داد. زن فرمان مي‌برد و در اداره خانواده دستيار مطيع مرد بود. فرزندان در تركيب خانواده اجزايي فرعي شمرده مي‌‌شدند كه چون آمده بودند و بودند و مي‌ماندند، تكليفي جز بودن و ماندن و انتظار كشيدن نداشتند.

و اين برهم زننده قاعده به ندرت عصيان بود و معمولاً مرگ بود. پدر مي‌رفت و خانواده از هم مي‌پاشيد. فرزندان تنها در اين هنگام بود كه استقلال موجوديت مي‌يافتند.

شعر كودك در ايران

و آنگاه انقلاب مشروطيت در گرفت و شعر دريافت كه مي‌تواند به جاي آن كه صفت شمشير باشد، خود شمشير شود و در دست مردم قرار گيرد تا مردم ديگرگون شوند و ديگرگون كنند. قاآني‌ها پژمردند و 

فراموش شدند و عارف‌ها و عشقي‌ها و ايرج‌ها شكفتند،(مي‌توانست در اينجا، محمود كيانوش با جناس گيرايي بگويد، فرخي سيستاني فراموش شد و فرخي يزدي به مردم توجه كرد) پروين‌ها درخشيدند و بهارها آمدند و شعر در ايران رسم و راه ديگر كرد.

شعرهايي داشتيم كه كودكان مي‌توانستند آنها را بخوانند و بفهمند، اما «شعر كودك» نداشتيم. بعضي در بحبوحه نو كردن كتاب‌هاي درسي، بانگ «خياط مي‌خواهيم» شنيدند و       پالان دوزاني بودند كه جوالدوز به دست گرفتند و پيش دويدند و سفارش پذيرفتند و در كنار شعرهايي از سعدي و فردوسي و نظامي، چنين دوخته‌هايي نشاندند:

اصل آن 1322

خر جانوري بود بي‌آزار

آماده براي بردن بار

چون نرم بود به راهواري

گويند بود خَرِ سواري

نام دگرش دراز گوش است

گويند كه بي‌شعور و هوش است

اسب/ اسب است كه مركب سواري است

حيوان نجيب و هوشياري است

يابو بود،‌ اسب «آب بشكه»

و آن اسب كه مي‌كشد درشكه

كيانوش اين نكته را درنظر گرفته است كه، اين شعر را بيست و چهار سالگي يميني شريف و در زماني سروده شده است كه كانتينر و وسايل حمل و نقل امروزي و آب لوله‌كشي نبوده و بايد اذعان كرد اگر موضوع نقد مغرضانه آثار يميني شريف نبود، كتاب «شعر كودك در ايران» نگاشته نمي‌شد، چه بسا اگر به فرض محال با تمامي انتقاد كيانوش نسبت به شعر يميني شريف و نقد خلقي او كه غير آكادميك است و پايه و اساس علمي و اخلاقي ندارد، موافق باشيم، نكات مهمي را بايد درباره نظرات كيانوش گفت.

اصولاً ارجاع به شعر يك شاعر در يك متن علمي، بايد مشخصاً ارجاع يك شعر باشد و دانشجويان مقطع كارشناسي ادبيات نيز مي‌دانند كه ارجاعات بايد مستند به كتاب و مشخصات سال نشر و ناشر آن باشد. در كتاب گرانقدر «شعر كودك در ايران ص 36» كيانوش با ادبيات سخيفي مي‌نويسد: «بعضي در بحبوحه نوكردن كتاب‌هاي درسي بانگ «خياط مي‌خواهيم» 

شنيدند و پالان دوزاني بودند كه جوالدوز به دست گرفتند پيش دويدند.»

صرف نظر ايهام تبادر زيبايي كه كيانوش با واژگان دال و مدلول‌هاي «پالان‌دوز»، «خياط» و «شنيدن» به زشتي رديف كرده است،‌ مي‌توان گفت كه او با آرامش مي‌توانست لفظ «ناظم» صمد بهرنگي را به جاي «خياط» به كار برد.

از سوي ديگر او در ادامه نوشته است: «... و سفارش پذيرفتند و در كنار شعرهايي از سعدي و فردوسي و نظامي، چنين دوخته‌هايي نشاندند:

خر جانوري بود بي‌آزار

آماده براي بردن بار

يابو بود اسب آب بشكه

و آن اسب كه مي‌كشد درشكه

در اينجا، كيانوش، رندانه دو بيت، از دو شعر «خر» و «اسب» كتاب فارسي دوم ابتدايي، پشت سر هم مي‌آورد:

خر جانوري بود بي‌آزار

آماده براي بردن بار

يابو بُوَد اسب آب بشكه

و آن اسب كه مي‌كشد درشكه

البته چون مرسوم نبوده است تركيب «اسب آب بشكه» داخل گيومه بيايد، با اين تعقيد عامدانه نويسنده، ابهام در خدمت اغراض نويسنده قرار مي‌گيرد.

حال اگر مقصود به كار بردن تركيب منسوخ «اسب آب  بشكه توسط يميني شريف است، بايد درنظر گرفت، اين اصطلاح متعلق به سال دوم دهه بيست شمسي است.

دهه‌ بيست شمسي، دهه پرتلاطم و پرتغيير در ايران است.

دهه‌اي است كه پس از خاتمه جنگ جهاني، فرهنگ كشورها، مخصوصاً ايران، دچار دگرگوني‌هاي كلامي و رفتاري ملموسي مي‌شود. صرف نظر از دگرگوني‌هايي شبيه، پيدايش موسيقي رپ و موسيقي پاپ، از سوي ارتش اشغالگر متفقين در ايران، بايد درنظر گرفت بسياري از واژه‌ها همانند «پروگرام»، «دوسيه»، «بارز التناسل»، جاي خود را به واژگان آشناي امروزي با «برنامه»، «پرونده» و «بازدانگان» داد و اصولاً، قاطري كه حمل‌كننده بشكه آب بود، به خاطر پيشرفت جامعه شهري، كم‌كم فراموش شد. اسب گفتن يابو در تركيب «اسب آب بشكه» نيز به خاطر نوع توليدمثل يابو است.

ادبيات كيانوش در ادامه نقد غيرمنصفانه‌اش در كتاب «شعر كودك در ايران»، به اين جمله مي‌رسد كه «باور نكرد كه شاعر نيست و آنچه كه مي‌سازد نه شعر است، نه حتي وسيله‌اي براي سرگرمي كودكان، چنانكه انتظارشان را از شعر گمراه نكند.»

معلوم نيست، بر اساس چه پژوهش ميداني و چه آمار و ارقامي جناب كيانوش اين نتيجه را بدست آورده‌اند و اگر پژوهش ميداني انجام داده‌اند، آيا بر اساس چه روشي بوده است؟ و اگر روشي را درنظر داشته‌اند، كه داشته‌اند، جامعه آماري آنها، كودكان فارسي زبان انگلستان بوده است، يا از راه دور، نظر كودكان ايران را جويا شده‌اند؟

كيانوش در ادامه مي‌نويسد: «و باز باور نكرد كه قبول او نشانه خالي بودن ميدان بود، نه پهلواني او.»

اين لحن، پا را از بي‌مهري به يميني شريف، فراتر نهاده، مخاطبان او را نيز، تمشيّت مي‌كند!

يعني اگر بر فرض محال، طبق نظر كيانوش گرانقدر،‌ بپذيريم كه يميني شريف، نه تنها شاعر نيست، ناظم هم نيست، با ادعاي پذيرفته شدن و قبولي عامه مردم، بايد مردم را مورد شماتت قرار داد و پرسش اينجاست، اگر قبول يميني به نشانة خالي بودن ميدان بود «نه پهلواني او»چرا ميدان خالي بود؟ پهلوانان كجا بودند؟!

از لحاظ علم منطق، يا باور يميني شريف غلط بوده است، يا ميدان «خالي» بوده است.

سخن كوتاه، كه سياق اين بخش از كتاب و بخش‌هاي متعددي كه بي‌ربط و ارتباط، نويسنده، خود را در برابر يميني شريف كم فروغ مي‌بيند، نشانگر چيزي از رقابت‌هاي همكارانه و سخن از روي تغير و خشم گفتن نيست. نقد منصفانه اين است كه شعر خردسال و شعر كودك، بنابر سندهاي علمي همين كتاب ارزشمند «شعر كودك در ايران»، بايد نقد و بررسي شود و نسخة پيچيدن براي مرزبندي «خوب» و «بد»، نه تنها ريشه در باور سنتي دارد، بلكه «منطقي» نيست.

چه بسا بسياري از بزرگسالان چون نويسنده حقير، هم شعر كيانوش عزيز را با گوش‌جان نيوش مي‌كند و هم شعر يميني و ديگران را دوست دارد. حالات متفاوت انسان، ژانرهاي متفاوتي را پذيراست. شعريت و سركشتگي گوشه نام آشناي رديف آوازي به نام «مهرباني» در آواز «بيات ترك» كمتر از بداهت و ذات خلاقانه «زيركش سلمك» است. اما هيچ موسيقيداني، نه به نظم محتوم «مهرباني» بيات ترك، نامهرباني مي‌كند و نه «زيركش سلمك» را فراز همه گوشه‌ها مي‌داند، هر چيز به جاي خويش نيكوست.

كيانوش در صفحه46 از كتاب «شعر كودك در ايران» معتقد است: شعر «پريا»ي احمد شاملو موفق‌ترين نمونه تقليد از شعر عاميانه است.

علاوه بر آنكه موسيقي و فضاي تركيب‌ها به كلي از شعر عاميانه گرفته شده است، جاي‌جاي پاره‌هايي عيناً از شعر عاميانه در ساختمان آن به كار آمده است. شايد هنگامي كه احمد شاملو اين شعر را مي‌ساخت و با نيتي كه براي ساختن آن داشت، هرگز تصور نمي‌كرد كه خوانندگان واقعي و صميمي آن كودكان خواهند شد. براي همين بود كه شعر «پريا»، با آنكه قالب آن بهانه‌اي بود بيان استعاري تجربه‌اي يا بانگي اجتماعي در جهان بزرگ‌ها، خود را از حيطه بزرگ‌ها بيرون انداخت و به كودكان تعلق يافت.»

صرف‌نظر از تناقض نكوهش ادبيات تعليمي توسط كيانوش و ستايش «بانگي اجتماعي» اتفاقاً اين شعر «با نيتي كه براي ساختن آن» وجود داشت، همچنان بلاتكليف بين، اهداف سياسي با خوانش خواننده‌اي سياسي و رويكردي نوستالژيك و سرانجام نوجواناني ترغيب شده براي خوانش آن، سرگردان است.

شعر «پريا» زيباست اگر بپذيريم دغدغه «كودك» دارد كه بنابر نظر كيانوش ندارد و «استعاري» است، درباره كودك است و نه براي كودك.

بر خلاف نظر كيانوش با وجود اعتقاد به لزوم چند صدايي بودن ادبيات كودكان و نوجوانان، شعر پريا نه تنها «براي كودكان» و درباره كودكان» مخاطب شعر پريا نه تنها «براي كودكان» و درباره كودكان، بلكه براي نوجوانان هم نيست. مخاطب شعر پريا، شوربختانه تاريخ مصرف دارند گرچه شعر پريا، تاريخ مصرف ندارد. اگر پريا زمزمه مي‌شود، جوانان حزبي و چپي ديروز هستند كه در بزرگسالي با نوستالژي آن را زمزمه مي‌كنند و نه خردسالان، كودكان و نوجوانان امروز و شايد فردا.

بازهم كيانوش در كتاب گرانقدر خود كه اغلب مؤلفه‌هاي علمي دارد،‌ به ورطه احساس مي‌افتد و بدون هيچ ارجاعي به هيچ پژوهشي ميداني درباره چگونگي دريافت ميزان استقبال از شعر «پريا» توسط كودكان، مي‌گويد: كودكان شعري را كه براي آنها ساخته نشده بود، اما در فضاي شعر ويژه آنان بود، گرفتند و مي‌بينيم كه آن را شادمانه زمزمه مي‌كنند و مي‌خندند، حتي در هنگام خواندن پاره‌هايي از آن كه بزرگ‌ها به غمي تلخ فرو مي‌روند:

زار و زار گريه مي‌كردن پريا

مثل ابراي بهار گريه مي‌كردن پريا

نكات مبهمي از قبيل تعريف «فضاي شعر و ويژه آنان»، تركيب نامربوط «غمي تلخ» و اينكه محدوده سني و بزرگ‌ها را رها مي‌كنيم و به ادامه سخن كيانوش مي‌پردازيم.

اما نكته مهم پيش ادامه بحث، اينكه شناسايي شعر «پريا»ي شاملو به عنوان شعر كودك ـ سواي صحت و سقم آن ـ توسط صمد بهرنگي عنوان شده بود كه محمود كيانوش، هرگز در منابع كتاب خود به آن اشاره‌اي نمي‌كند!

و نمي‌بينيم كه كودكان، اين شعر ديگر را از شاعري ديگر كه وزن هجايي شعر عاميلانه در آن به كار رفته است و نيز بياني عاميانه دارد، زمزمه كنند: «آي سماور جوش آمدي آب به صدا توش آمد... /قربون دستت بپا/ نتركه استكان‌ها/ يكدفعه آب نبندي/ بتركه و بخندي/ چايي نريخته در آن/ توش آب جوش. بگردان/ كه استكان گرانه/ شكستنش زيانه/»

تقابل شعر بزرگسالي كه با مسامحه عمدي آن را شعر كودك، جا زده است با شعر خردسال، يكي ديگر از رندي‌هاي مغرضانه كيانوش عزيز است.

او در راه اين مغالطه، تا جايي كه درباره «پريا»‌ي احمد شاملو سخن مي‌گويد ـ‌كه هنوز معلوم نيست كه متعلق به چه محدوده سني است درباره بحث محتواي شعر بحث مي‌كند و زماني كه به شعر عاميانه عباس يميني شريف مي‌رسد، وارد مبحث ساختاري مي‌شود. چون زيركانه مي‌داند، در مقايسه محتوايي شعري با مخاطبي سرگردان، با شعري كه تعليمي است و دقيقاً با ايماژي مشخص و براي خردسالان، تناقض و غرض‌ورزي‌‌اش آشكار مي‌شود. چرا كه «پريا»، از واقعيت‌هاي روزمره و لزوم مسئوليت‌پذيري گريزان است و اصولاً‌ لاقيدي آن مربوط به طيفي از بزرگسالان است ولي «سماور» يميني شريف، از واقعيت‌هاي اجتماعي روز مي‌گويد.

طنز كلام يميني شريف و هشدارهاي آموزنده و شيرينش، براي خردسالان شيرين زبان، گويا مطلوب و محسوس نظر برخي نيست.

البته كيانوش، كمتر خود را شاعر كودك و خردسال مي‌داند و سالها در ميان خانواده ايرانيان زندگي نكرده است. منزوي است و بيشتر مشاهدات او از ميان جامعه غير ايراني و منابع علوم انساني صرفاًٌ‌ انگليسي است. منظور از منابع انگليسي، منابع دانشمندان انگليسي زبان نيست، منظور دانشمندان كشور انگلستان است.

به شهادت صفحات 48 تا 50 كتاب او كه، براي تعريف شعر،‌ چنين گفته است: به چند تعريف كه شاعران و اديبان ملت‌هاي (!) ديگر از شعر كرده‌اند: «جورج چيمن،‌ شاعر انگليسي» بن‌جانون، شاعر انگليسي، سامئول جانسون؛ اديب انگليسي،‌ويليام وردزورث، شاعر انگليسي، پ.ب. سُلّي، شاعر انگليسي، ادگار آلن پو، شاعر آمريكايي، تامس هاردي،‌شاعر انگليسي، الينور فارجون، شاعر آمريكايي، رابرت فراست،‌شاعر ملي آمريكايي، اميلي ديكينسون؛‌ شاعره آمريكايي و ... سرانجام دايره‌المعارف بريتانيكا.

در بخشي از كتاب كيانوش، در مبحث قافيه در شعر كودك آورده است. شاعران بزرگ هرگاه كه قافيه‌هاي فقير را به كار گرفته‌اند، آنها را با رديف‌هاي خوشاهنگ غني كرده‌اند.»

سپس در ادامه، بعد از ذكر نمونه‌هايي از شعر «مسعود سعدسلمان» «سعدي» و «مولانا» و سپس باز هم شعري از «مولوي» شعر «گربه من» خود را از لحاظ «رديف» و «قافيه» مناسب بررسي كرده است بهتر بود، كيانوش در اينجا، علاوه بر شعر خود، اين تجزيه و تحليل را در مورد اشعار ديگران نيز با دقت نظر خود اعمال مي‌كرد و متناسب با مبحث موردنظر، از ارجاعات مشهور شعر بزرگسال، پرهيز مي‌كرد.

تنها جايي كه كيانوش نامي ازخردسال در كتاب شعر كودك در ايران آورده است ص 83 آنجاست كه گفته است: مي‌توان گفت كه هر چه كودك خردسال‌تر باشد، در شعر او صنايع بديعي بايد كمتر و ساده‌تر باشد...

در صفحه 86 كتاب كيانوش بار ديگر لحن سخنش از دايره‌انصاف و انتقاد علمي خارج مي‌شود و با مقدمه‌چيني نه بر شعر عباس يميني شريف، بلكه بر خود عباس يميني شريف مي‌تازد: «در شعر كودك شيوه بيان بايد شيوه سهل و ممتنع باشد و اين كاري است كه از شاعران كارآزموده برمي‌آيد نه از متشاعراني كه چون «بي‌هنري»‌به بازار بزرگ‌ها نتوانند برد، به بازار كودكان برند تا شايد «هنر پنداشته شود، غافل از آنكه فريفتن بزرگ‌ها «معامله»‌ است و فريفتن كودكان« جنايت».

در اين استدلال احساسي كيانوش، رگه‌هايي از تفكر سنتي مبتني بر اينكه شاعر بزرگسال جايگاه هنري والاتري نسبت به شاعر كودك دارد،‌ ديده مي‌شود.

او سپس با قيد دو مصداق از حافظ و ايرج ميرزا درباره تفويف يا نهادن «بناي شعر بر وزني خوش و لفظي شيرين و عبارتي متين و قوافي درست و ترتيب سهل و معاني لطيف» (شمس‌الدين قيس رازي در «المعجم في معايير اشعار العجم) ادامه مي‌دهد كه: «اما متشاعري كه مي‌كوشد از ساده‌ترين موضوعات زندگي روزمره كودك به اصطلاح شعري بسازد، در يك وزن زوركي نيمه عروضي، نيمه هجايي، چنين مي‌گويد:

آي، سماور جوش آمد،

آب به صدا توش آمد

كه در مصراع دوم ضرورت ايجاد قافيه موجب ابهام معني شده است و از اين گذشته بيان،‌بي‌آنكه لازم باشد، خنده‌دار شده است. اين طرز سخن بيشتر قافيه‌پردازي در بديهه‌‌گويي براي سرگرمي حاضراني در يك محفل و برانگيختن قاهقايي در يك دقيقه را مي‌‌‌‌‌شايد و بس، نه شعر كودك را.

اگر براي تركيب‌هاي «وزن زوركي نيمه عروضي» و «قاهقايي در يك دقيقه» بر فرض محال، بتوانيم تعريفي قابل فهم تصور كنيم و اصولاً‌ بتوانيم در مطلبي كه داعيه علمي بودن و دقت دارد، تصوري از قهقهه‌‌اي كه يك دقيقه به درازا بكشد، داشته باشيم، بايد اذعان كرد، اين بيت يميني شريف اگر چه مي‌تواند ضعيف قلمداد شود تمام شعر او نيست. سه پرسش مهم قابل تامل در مواجهه كيانوش، با يميني شريف در ذهن شكل مي‌گيرد:

1ـ چرا كيانوش هرگاه به شعر يميني شريف مي‌رسد، نحو جملات و شيوه بيانش،‌خارج از سياق اصلي متن اوست.

2ـ‌ چرا كيانوش،‌ با شعر كودك، همانند كودك، رويكردي تعليمي و بكن نكن دارد. آيا او اگر بزرگ شعر كودك

است، كه اتفاقاً اگر در ساحت شعر كودك چنين نباشد، در وادي نقد چنين مي‌نمايد، چرا لحنش  پيشنهادي و عاري از خشونت نيست و به خود شعر مورد انتقاد«سنگ نپران» يميني نزديك‌تر است تا اشعار خودش؟!

3ـ آيا كيانوش، دفاتر شعر يميني را كامل نداشته است يا از دلايل اقبال شعريميني كه بيشتر در لابلاي اشعار مشهور او بايد جستجو كرد، غافل بوده است؟!

4ـ آيا ذكر چندباره تك بيت طنز آلود «آي، سماور جوش آمد/ آب به صدا توش آمد» به عنوان مصداق كار يك شاعر يا به زعم كيانوش، ناظم، در يك اثر پژوهشي با عنوان عام «شعر كودك در ايران» به دليل تعمد منتقد عزيز بر تأكيد بر نقطه ضعف كارنامه شاعر مورد نظر او نيست؟

5ـ چند درصد از اشعار كيانوش با مقوله طنز آشناست، شايد ايرادهايي كه كيانوش بر لحن طنزآلود يميني شريف گرفته است، به خاطر فقدان بينش و جهان‌بيني كيانوش در حيطه طنز نيست؟

در ادامه مبحث، كيانوش با آوردن بيت مذكور يميني شريف، بار ديگر شعري از حضرت حافظ را به عنوان مصداق مبحث خود مي‌آورد!

و علاوه بر اين به عنوان نمونه قوي و شاذ، با مقدمه‌اي دوبيت از شعري از خود را ارجاع مي‌دهد:

كودك امروز از چنان شعر دو چهره‌اي، چيزي در مي‌يابد ساده و در خورد گنجايش فهم و تجربه خود و بعدها كه آن شعر را به ياد آورد، آن چهره ديگر را، آن فضاي مجازي را نيز باز خواهد يافت و لذتي ديگر خواهد برد.

ديدم كه پرزد از درخت و رفت

در آسمان بيكران گم شد

مثل جواب كوچكي، آمد

از سينه بالا، بر زبان گم شد.

اتفاقاً بر خلاف نظر كيانوش، اين شعر كه انصافاً استعاره و ايهام زيبايي در دل دارد، نمي‌تواند شعر خردسال، كودك يا حتي نوجوان باشد. اجزاء جمله به هم ريخته ، استعاره مصرحه‌اي نيست و ناقض سخن پيشين خود كيانوش است كه قائل بر اين بود كه «هر چه خردسال‌تر»، «استعاره كمتر». از طرفي جملات آن، زبان كودك نيست و نياز به درك بصري بالاي خواننده دارد.

مضاف بر همه اينها، اينكه در مقدمه ارجاع  اين دو بيت، كيانوش شاعر مدعي شده است، «كودك امروز»، «بعدها» بايد «آن شعر را به ياد آورد» نشان مي‌دهد، تعريف شعر كودك و خردسال از نظر كيانوش، شعري است كه براي كودك سروده مي‌شود، به شرطي كه آن كودك در بزرگسالي بتواند آن شعر را به ياد آورد.

اين تعريف شاذ، اگر چه زيباست و جز بايدها و نبايدها و ايدلوژيك، اما از هست‌ها و نيست‌ها نمي‌گويد و دوباره زمان محدود كودكي و زبان مخصوص او، دچار لغزش آشكاري شده است.

كيانوش، در كتاب خود، صنايع لفظي و بديعي را يك به يك تعريف كرده و سپس عموماً مثال‌هايي از شعرهاي خود، كه البته اكثراً نغز هستند، مي‌آورد.

اما بي‌انصافي كيانوش جايي آشكار مي‌شود كه «عيب مي جمله» به زعم خود مي‌گويد و چشم بر عرصه‌هاي موفقيت آميز شعر يميني شريف مي‌بندد. مثلاً در ذيل «تجنيس» در صفحه 91 و به صورت نامتناسب شعري از امير معّزي مي‌آورد و عامدانه از نمونه‌هاي تجنيس در شعر يميني شريف غفلت مي‌ورزد.

در ذيل «تكرير» در صفحه 92 و « مطابقه» نيز، با عنايت بر اينكه صنعت«تكرار» در شعريميني، از صنايع بسيار متواتراست، غفلت مي‌ورزد. در صفحه 97 كتاب.

در انتخاب مضامين كودك به كودكي خود باز مي‌گرديم و چشم‌هاي خود را كودكانه مي‌گشاييم و پرده‌هاي ضخيم تجربه‌هاي ذهني را به كنار مي‌زنيم و به اطراف خود مي‌نگريم: آب، خاك، گياه، جانور، آسمان و ديگر پديده‌هاي طبيعت، همه را مي‌بينيم، در حدوث و تغيير، در حركت و در سكون، در سازگاري و ناسازگاري، در نظم و آشفتگي. اين را مي‌بينيم چنانكه كودك مي‌بيند و نشان مي‌دهيم چنانكه كودك مي‌خواهد و براي بهتر ديدن، ياري‌اش مي‌كنيم.»

كيانوش در صفحه 101 كتاب خود، مدعي است؛«[شاعر كودك] هنگامي كه مي‌خواهد براي كودك شعر بگويد، يا مي‌تواند خود را با همه تواني‌‌هاي ذهني و ؟؟ كه دارد، در قالب كودكي سالم و پرتحرك و بالنده و با نشاط جاي دهد، يا نمي‌تواند. اگر توانست، شاعر كودك است و اگر نتوانست فرتوت و بيچاره نالنده است گرانبار از حسرت و پشيمان و چيزي براي گفتن ندارد مگر حماقت‌هاي گذشته كه در قالب پند و اندرز آشكار مي‌شود، هر چند كه اين گفتن‌ها به زبان كودكانه و سرشار از موسيقي شعري باشد و آذين يافته با همه آن آرايه‌هاي هنري. شعر كودك بايد شعر كودك باشد، زيرا كه بازيچه‌هاي كودك هم بازيچه‌هاي اوست. بزرگ‌ها با پول، مقام يا لااقل نام بازي مي‌كنند و كودكان با توپ و طناب و طوطي. ما نمي‌توانيم دريافت‌هاي بزرگانه خود را از زندگي و جهان در قالب‌هاي ساده و كودكانه شعر بريزيم و بگوييم كه براي كودكان شعر ساخته‌ يا سروده‌ايم.»

نخست بايد گفت، تلقي اينكه «بزرگ‌ها، با پول، مقام يا لااقل نام بازي كنند «نشان مي‌دهد كه كيانوش، درك ناصوابي نسبت به دنياي بزرگسال دارد كه مورد بحث ما نيست. اما منتظر دريافت‌هاي بزرگانه» شاعر كودك چيست؟ اگر بي‌دريافت بزرگانه، شاعري كه در سن بزرگسال است، شعر كودك بگويد،

چگونه مي‌تواند از بندبند گفتار كتاب كاربردي كيانوش بهره برد؟ غير از اين تناقص، در صفحه‌اي از اين كتاب كيانوش، شعري از او آورده شده است كه به عنوان لابد الگو، تجويز شده است:

«با صداي مادر/خانه آبادان است/روز شاد و شب شاد/زندگي خندان است/با صداي مادر/خانه باغ روشن/گوشه گوشه، هر جا/صد چراغ روشن/در صداي مادر/نور، دنيا دنيا/برگ، جنگل جنگل/آب، دريا دريا/بي‌صداي مادر/همه دلها تاريك/همه دنيا خاموش/همه دنيا دنيا.»

اين شعر، تناقص آشكار با سخن منتقد عزيز دارد. يا بايد قبول كنيم شعر كودك نيست و تجربه بزرگسالانه يا به قول كيانوش دريافت‌هاي بزرگانه»‌ و «گرانبار از حسرت» است يا بايد بگوئيم شعر كودك تلخي است با يك تبصره، كه براي كودكاني بي‌مادر سروده شده است يا حداقل بگوئيم براي هشدار به كودكان نسبت به درك و غنيمت شمردن وجود مادر، تذكر تلخي داده است كه مورد آخر نيز جزو ادبيات تعليمي و تاديبي به شمار مي‌آيد كه هر چند خود ژانري قابل تأمل است، اما مورد التفات و احترام محمود كيانوش نيست!

شوربختانه در ادامه اين مبحث، كيانوش باز هم بر سنّت نامطبوع كتاب علمي خود، لغزش احساسي كرده است و باز هم بنا بر شيوه معهود خود كه گويا انگيزش نگارش كتاب از آن برخاسته است، به سراغ شعري از يميني شريف رفته است، نه با الك تاريخ، بلكه منطقي تاريك: «... اين چيزي است كه در زندگي كودك هست و معنايي دارد، نه فلسفه و اخلاق و آگاهي مادر بزرگانه، كه چنين شعري بگوييم و گمان كنيم كه براي كودك شعر گفته‌ايم: «آهاي آهاي، اي بچه جان/توي كوچه سنگ نپران ...»

شوربختانه منتقد محترم، يا به خاطر عدم حضور در ايران، يا به خاطر مصلحت‌هاي آشكار بيكران، چشم بر ظرف زماني سرايش اين شعر كودك بسته است. شعر كودكي كه شايد تنها ايرادي كه به صورت جدي مي‌توان بر آن گرفت، تاريخ مصرف‌دار بودن آن است، نه كاركرد و محتواي آن. او مدعي است: «مضامين شعر كودك بايد از دنياي كودك گرفته شود و دنياي كودك را مي‌دانيم كه چيست»

پر واضح است كه اين صرفاً  به عنوان ادعايي براي ختم كلام مستبدانه، لاجرم پذيرفته است وگرنه «هيوم» و «روسو» نيز چنين ادعايي را كمتر داشته‌اند. و شناختن دنياي كودك، بدون توجه به تكوين و تغيير زيستگاه آنها و شرايط زماني و تاريخ زندگي آنها، عبث مي‌نمايد.

كيانوش در كتاب «شعر كودك در ايران» با رويكرد غير منصفانه خود نسبت به شخصيت عباس يميني شريف و گزينش هدفدار برخي از اشعارش كه اتفاقا‌ً از شعرهاي مشهور و زبانزد او نيستند، ابتدا به قامت كتاب خود ضربه‌زده است و آن را تا حد مقاله‌اي كينه‌توزانه، خميده است و درثاني، با وجود ديدگاه‌هاي قابل تاملي‌اش و خالي‌بودن ميدان نقد شعر كودك، چون مرعوب «شهرت» يميني شريف است، خود، مانع و حجاب، نظرات گهگاه راهگشاي نقد ادبيات كودك شده است.

«وخواه ص 52 معاصران گفته باشند» با همه شهرتشان، به شاعري براي كودكان، مانند اين گفته عباس يميني شريف:

«آهاي آهاي اي بچه جان / توي كوچه سنگ نپران ....»

او كه آشنا با مقوله نقد ادبي است، عامل شهرت را به عنوان تقبيح يميني شريف، مطرح مي‌كند و بازهم عامدانه، دلايل شهرت اين شاعر را، كه در اين گفتار به آن خواهيم پرداخت،‌ برنمي‌شمرد.

همانگونه پيشتر گفته شد، كيانوش، به شهادت اشعارش و تقبيح چند طنز و بارقه‌ خوش طبعي منبعث از خوش زباني كودكان، با طنز شعر كودك و خردسال بيگانه است و اگر نيست، دو اثر لغزش نقد احساسي،‌ از آن غفلت كرده است، كما اينكه در صفحه 106 كتاب

كه بار ديگر چرخ و فلك نقدش، جاي پاي شاعر را به فلك نقدگونه‌اي مي‌بندد، بي‌توجه به طنز نهفته در «باران» شعر يميني شريف به عنوان نمونه‌اي از شعر كودكي كه شاعرش، باران و برف را «ويران كننده» و «مزاحم و پليد» معرفي كرده است، شعر يميني شريف را نكوهش كرده است. تنها نكته دلگرم كننده‌اي كه در اين ارجاع با ديگر ارجاعات شعر يميني شريف در اين كتاب متفاوت است، تنها لفظ «شاعر»‌ي است كه كيانوش گويا «سهواً» و تنها يك بار، جف القلم كرده و از زبان  خامه‌اش در مي‌رود: « و شاعري ديگر باران و تگرگ و برف را در سه شعر تك بيتي چنين مي‌بيند:

باران آمد شر شر شر

آب راه افتاد گر گر گر

 تگرگ آمد، دام دام دام

 سرم سرم، پام پام پام

برف آمد ريز ريز ريز

يخ زد و شد ليز ليز ليز

 در صورتيكه اصل اين شعر در كتاب «آواي نوگلان»

چنين است:

«باران مياد/شر شر شر/ جوي‌ها شده/پر پر پر/ آب مي‌كنه/گر گر گر/ سيل مي‌كنه/غر غر غر/تگرگ مياد/ دام دام دام/ به پشت بام/ بام بام بام/ به پنجره/ تام تام تام/ سرم سرم/ پام پام پام/ برف ميباره/ ريز ريز ريز/ زمين شده/ ليز ليز ليز/ آب كپه شد/ چيز چيز چيز/ نيزه‌هاي تيز تيز تيز

و سرانجام، كيانوش در بخش «اشاره‌هايي در پايان» كتاب، در بند دوازدهم معتقد است: «شاعري كه براي كودك شعر مي‌سرايد، بايد به آن قسمت از ديدهاي فلسفي و مذهبي و اخلاقي خود تكيه كند در جامعه زمان او به حق ارزش‌هاي عام خود را حفظ كرده است.

في‌المثل اگر شاعري در سن چهل به بالا، و آن هم به واسطه نوع زندگي فردي و وقايع خاص، به پوچي حيات رسيده‌است. در هنگام سرودن شعر براي كودكان بايد خود را از آ‌ن پهنه فردي بيرون كشد.»

منظور و دستور كيانوش اين است، شاعر كودك، اگر اصرار بر سرايش شعر دارد، به جهان‌بيني خود توجه نكند. اگر نخواهيم دعوت به دروغ و محافظه كاري كنيم، اين خود اعتقاد به نگاه صنعتي و كارمندي به شاعري است يا هر چه هست به نظر من شاعر كودك، كسي نيست كه وقتي قلم را بر روي ميز مي‌گذارد و شعرش تمام مي‌شود، ديگر شاعر كودك نباشد و شعرش به او پشت كند!

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 14:24 |