درنگی بر کتاب «تازیانه های سلوک» نقد و تحليل چند قصيده از حكيم سنايي؛
لزوم بازنگري و اصلاح در تاويلات پيشين
کتاب تازیانه های سلوک در برگیرنده نقد و تحلیل 32 قصیده و چند قطعه از حکیم سنایی است که به کوشش استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی به چاپ رسیده است. اهمیت کتاب،به ویژه مقدمه جامع و مفید آن نیازمند هیچگونه تعریفی نیست و این کتاب پس از گذشت نزدیک دو دهه از چاپ نخست،همچنان مورد اقبال دانشگاه های ادبیات کشور است. نویسنده کتاب در بخش زندگینامه سنایی،مساله دگرگونی احوال او و درنتیجه تحول شعر او،(ص15)،را با ذکر افسانه هایی مشهور مورد واکاویی قرار می دهد و پس از رد کردن اعتبار افسانه هایی مبنی بر تحول روحی سنایی،چنین نتیجه می گیرد که :"میان دو سطح شاعری او و در فاصله دو ساحت وجودی او،هیچ مرز نهایی وجود نداشته و او تا پایان عمر میان این دو عالم در نوسان بوده است." این عنایت استاد بر احوالات سنایی آنچنان اهمیت دارد که با روشن شدن دلیل نوسان روحی سنایی،خط کش و مقیاسی در گره گشایی برخی تعقیدهای شعر او به دست می دهد.به عبارت دیگر،پرسش اصلی برای شناختن روحیات سنایی شاعر،این است که چرا او همچنان که عاشق پسر قصاب می شود،همچنان در احوال عرفانی خود غرق است و وجد شاعرانه او باعث می شود "نماینده برجسته نوعی از قصیده در زبان فارسی شود که آن را باید قصیده نقد جامعه و زهد و عرفان و اخلاق خواند."(ص 12). نخست باید این واقعیت مهم را در نظر داشت که حکیم سنایی اگرچه به زبان فارسی می سرود اما در سرزمین غزنی (غزنین)زندگی می کرد که پیش از فراگیر شدن اسلام،مردمانش بودایی بودند.( www.ghazni.org ) و بر این اساس،رگه هایی از باورها و نمادهای این کیش قدیمی در تیردان ذهن حکیم سنایی جا خوش کرده بود و سنایی بارها در کشاکش شکار معنا،از تیرهای این کیش بهره ها برده است.حتی به صورت مستقیم به آن اشاره می کند: "وندرین مجلس که تن را می بسوزد برهمن اینت بی همت شگرفی،کو برون ناید ز جان" یا :"شاد باش ای مهتری کز بهر چشم زخم تو خرقه دربازد فقیر و بت بسوزد برهمن" یا با معجونی از ترکیب این باورها و سنت های دیروز با امروز،چنین می گوید : "کو جمال طاعتی ،تا مر ترا فتوی دهد از برای چشم بد،خالی ز عصیان داشتن" پیش از پرداختن به "خال عصیان" و رابطه اش با "جمال طاعت"،توضیحات نویسنده "تازیانه های سلوک" را یادآور می شویم:"خال عصیان:اشاره است به آیه وعصی آدم ربه فغوی، وعصیان ورزید آدم،پروردگار خویش را و گمراه ش و تعبیر "خال و عصی آدم"را جای دیگر نیز دارد و شاید هم اشارا به داستان عصیان ابلیس باشد..."،در واقع،این توضیحات که تشکیک نویسنده در آن آشکار است باعث تشویش معنا شده است.درحالیکه بنا بر سنت بوداییان غزنه،در استفاده از خال پیشانی،می توان راحت تر سخن حکیم سنایی را دریافت،گو اینکه به زعم من می گوید:"طاعتی نداری که به خاطر دل ربایی و بیم و گزند از چشم زخم مردمان به خاطر زیبایی،آن را با خال بپوشانی."در واقع ایهام ایجاد شده به خاطر تناسب هایی است بین واژگان "خال"،"جمال"و "چشم بد" است که اگر به سنت بوداییان و برخی هندوهای غیر بودایی توجه نشود،مفهوم بیت مشخص نمی شود.به صورت خلاصه باید گفت بین دوچشم،چاکرای "بیندی"Bindi وجود دارد که محل فعال سازی عقل و بصیرت است و هنوز هم بوداییان رنگ های متفاوتی در مناسبت ها و اشخاص مختلف بر پیشانی می گذارند.این لکه به صورت سرخ رنگ در عروسی های مردم هند،بنگلادش،نپال،سریلانکا و موریتانی! هنوز روی پیشانی او نقش می بندد. در قصیده 13 کتاب تازیانه های سلوک،مفهوم بیت رمزگونه "در رجب،خود روزه دار و قل هوالله خوان،بود/در صفر،خوان تبت و در چارشنبه،روزه دار/چند ازین رمز و اشارت،راه باید رفت راه!/چند از این رنگ و عبارت،کار باید کرد کار!"دلیل اینکه حکیم سنایی با رمز و کنایه سخن گفته است را می توان از خود سنایی جویا شد:"مرد هشیار در این عهد کم است/ور کسی هست،به دین متهم است" تاویلی که برای این ابیاتی که مورد شرح دکتر شفیعی کدکنی قرار نگرفته است می توان متصور شد،با بهره گیری از فرمایش میرداماد در رسابه اربعه ایام قابل استحصال است.به عنوان مثال در آنجا،برای اعمال ماه رجب و خواندن سوره "مسد"برای دوری از مردم بدنهاد و استتار،توصیه شده است.در قصیده 14،"بازدان تایید دین را آخر از تلقین دیو/بازدان روح القدس را آخر از جبرینسار"،به رغم نظر استاد شفیعی کدکنی که اندیشه ایشان مبتنی بر فقدان نسخه بدل،ترکیب "جبریل سار" را لحاظ نفرموده اند،اما بنا بر تکیه به مفردات و قیاس منطقی دو مصرع،جبریل سار مفهوم بیت را تسهیل می کند. در قصیده 3 کتاب نیز،بیت "گر ما،همه سیاه گلیمیم،طرفه نیست/سیم سپید کرده سیاا،این گلیم ما"،بحث سنایی،عنایت به خصلت فلز نقره است که اگر در کیسه ای پارچه ای بریزند،به مرور زنگ می زند و زنگ آن سیاه است.و سیم نفس چون از انسان دور نمی شود،تبه کاری ها و گناه ها به مرور،ساحت وجودی را سیاه می کند. و اما قصیده 10 کتاب تازیانه های سلوک،(ص 107)،اگرچه بنا بر نظر دکتر شفیعی کدکنی؛"توصیفی است از بهار،اما با چشم اندازی متفاوت..."اما هرگز این تفاوت در شرح استاد، دال و مدلولی عرفانی و منطقی برای روشن شدن موضوع پیدا نمی کند.گو اینکه نشانه های شاعر رمز پرداز،سنایی،از همان ابیات نخست،چنین بر ذهن متبادر می کند که برخلاف نظر استاد که آن را بهاریه ای متفاوت دانسته اند،اتفاقا بعثتیه ای است در تجلیل حضرت رسول و بهار مبعث است. باز متواری روان عشق صحرایی شدند باز سرپوشیدگان عقل سودایی شدند باز مستوران جان و دل پدیدار آمدند باز مهجوران آب و گل تماشایی شدند باز نقاشان روحانی به صلح چار خصم(در نسخه مورد نظر نویسنده تازیانه های سلوک:باز نقاشان هفت اختر به سعی چار طبع،آمده است) از سرای پنجدر در خانه آرایی شدند
"عاشقان در زیر گلبن های پروین پاش باغ از بنات النعش اندر شکل جوزایی شدند " اشاره دارد به اینکه ایمان آوردگان پیامبر در اثر یک رنگی،در زیر باران مفاهیم وحی (پروین پاش)،از تفرقه (بنات النعش)، به شکل همدل و برادران دینی (جوزایی:توامان و دوپیکر)،پیوند اخوت "خسرو سیارگان تا روی بر بالا نهاد اختران قعر مرکز نیز بالایی شدند " تا اینکه پیامبر (خسرو سیارگان)عزم دعوت کرد،بزرگمردان (اختران)،مکه (قعر مرکز)،جوهر اصیل خود را در حمایت از وی نشان دادند و بالایی شدند. "از پی چشم شکوفه دستهای اختران بر صلایهٔ آسمان در توتیاسایی شدند " با توجه به عادت سرمه کشیدن پیامبر ،این بیت معنای مدح روحانی اوست که فرشتگان برای چشم شکوفه(پیامبر)،سرمه آسمانی (صلایه آسمان)آماده ساختند. "تا عیار عشق عیاران پدید آرند باز زرگران نه فلک در مرد پالایی شدند" در جریان بعثت،سره از ناسره پالوده و تفکیک شد و عیار عشق عیاران (علی)،نخستین فردی بود که اسلام را پذیرفت.واج آرایی "عین" بی حکمت نیست. "تا به اکنون لائیان بودند خلقان چون ز عدل یک الف در لا در افزودند الایی شدند" این بیت را اشاره مستقیم می دانم به ماجرای "قولوا لا اله الله تفلحوا"،که بر بلندای کوه صفا،طنین انداز شد و اعراب جاهلیت کافر(لاییان)، "چون دم عیسی چلیپاگر شد اکنون بلبلان بهر انگلیون سراییدن بترسایی شدند" با پایان یافتن دوران نبوت مسیح و آغاز وحی جدید بر پیامبر،امت پیامبر(بلبلان)،برای گسترش تعالیم دین اسلام شروع به دعوت به الحان رنگارنگ(انگلیون) کردند.اینکه سنایی از مفاهیم مذاهب و آیین دیگر، اسلام را منظور کند،در ابیات دیگر هم سابقه دارد و در اینجا ترسایی،منظور مسلمانی است.در قصیده 14 همین کتاب نیز،حکیم سنایی سروده است: " وآن سیاهی کز پی ناموس حق،ناقوس زد در عرب بوالیل بود،اندر قیامت بونهار" که درباره نخستین اذان پیامبر توسط بلال سیه چرده سخن می گوید که به واسطه اذان گفتن (ناقوس زدن) برای اسلام (ناقوس حق) با اینکه سیه چرده (بوالیل) بود،در رستاخیز روسپید (بونهار) خواهد بود. "بیدلان در پردهٔ ادبار متواری شدند دلبران در حلقهٔ اقبال پیدایی شدند" بیدلان و دلبران،به ترتیب،کنایه از کفاری هستد که در هجوم دعوت پیامبر خانه نشین شدند و کسانی که در اوج گسترش دعوت پیامبر،تبلیغ اسلام را علنی کردند. "زاغها چون بینوایان دم فرو بستند باز بلبلان چون طوطیان اندر شکرخایی شدند" زاغ ها،اشاره دارد به یهودیان،بینوایان،ایهام تناسبی به ثروتمندی یهودیان دارد و اینکه چرا زاغ را نماد یهودیان می توان گرفت،رجوع شود به مقاله عالم پیر منافق تا مرقع پوش گشت خرقه‌پوشان الهی زبر یکتایی شدند روزها اکنون پگه خیزند چون مرغان همی روزها مانا چو مرغان هم تماشایی شدند اینت زیبا طبع چابک دست کز مشاطگیش آنچنان زشتان بدین خوبی و زیبایی شدند! مطربان رایگان در رایگان آباد عشق بی‌دل و دم چون سنایی چنگی و نایی شدند دلق تا کوتاه‌تر کردند تاریکان خاک روشنان آسمان در نزهت افزایی شدند پنج بیت نخست که با قید "باز"،قصیده را آغاز کرده اند،می تواند همانند فرارسیدن فصل بهار طبیعت،نوید اتصال وحی باشد."متواری روان" کنایه از پیروان اندک حضرت رسول اند که "صحرایی" می شوند و دعوت علنی می شود. و ماحصل همه آفرینش و خلیفه الهی در آسمان و زمین،سرای پنجدر(عالم حس)،چار طبع (مزاج های چهارگانه و آخشیجان) مبعوث می شود که تلمیحی است به "لو لاک لما خلقت الافلاک."
باز بینابودگان همچو نرگس،درخزان در بهار،از بوی گل،جویای بینایی شدند:"در خزان عقل و عشق زمان جاهلیت ،کسانی بوده اند که چشم انتظار نرگس،روشنای وحی خداوند بودند و در انتظار بعثت بهار بودند." زرد و سرخی باز کردند خوشرویان باغ تا دگر ره بر سر آن،لاف و عنایی شدند:"همه طوایف کینه ها و عداوت های ظاهری را"زرد و سرخ"را کنار گذاشتند و به ریسمان وحدت خداوند چنگ زدند و یک رنگ و زیبا شدند." عاشقان در زیر گلبن های پروین پاش باز از بنات النعش اندر شکل جوزایی شدند:"ایمان آوردگان حضرت پیامبر در اثر یک رنگی،در زیر باران مفاهیم وحی،پروین پاش،از تفرقه بنات النعشی به شکل همدل و براداران دینی؛جوزایی؛توامان،دو پیکر،عاشق و معشوق شدند،" تا وطاها بازگستردند پیران سپهر قمریان چو مقریان در توی قرایی شدند:"سفره دل و دعوت پنهانی زمزمه گر شد و بسط یافت و قاریان قرآنپس از اینکه پیران سپهر و کاتبان وحی،آن را ثبت کردند،قرایت قرآن را آغاز کردند. خسرو سیارگان چو روی بر بالا نهاد اختران قعر مرکز نیز بالایی شدند:"تا اینکه خسرو سیارگان،پیامبر عزم دعوت کرد،بزرگمردان و اختران مکه،قعر مرکز،جوهر اصیل خود را در حمایت از وی نشان دادند و بالایی شدند. از پی چشم شکوفه،دست های اختران بر طلایه ی آسمان در توتیا سایی شدند:"با توجه به عادت سرمه کشیدن پیامبر،این بیت مدح روحانی اوست که فرشتگان برای چشم شکوفه،پیامبر،سرمه و توتیای آسمانی،صلایه آسمان،آماده ساختند. تا به اکنون لاییان بودند خلقان چون ز عدل یک الف در لا در افزودند والایی شدند:"اشاره مستقیم است به ماجرای قولوا لا اله الا الله تفلحوا که از بلندای کوه صفا طنین انداز شد تا اینکه اعراب جاهلیت کافر(لاییان)،با گفتن این شهادتین ابتدایی،راه رستگاری(والایی) را پیشه کردند." غافلان عشرتی،چون عاقلان حضرتی خون رز خوردند و اندر خون دانایی شدند:"این اعراب دوران جاهلیت که اوج هنر ایشان سرودن معلقات سبعه و ستایش عشرت های خود بود،سرمست ایمان شدند و دانا به شرع اسلام شدند." چون دم عیسی چلیپاگر شد،اکنون بلبلان بهر انگلیون سراییدن به ترسایی شدند:"با توجه به اینکه در سوره نسا آیه 157،صلیب کشیدن و کشته شدن حضرت مسیح رد شده است،باید گت که منظور از چلیپاگر شدن دم عیسی،پایان یافتن دوران امت مسیح و آغاز وی جدید بر پیامبر است که به واسطه آن،امت پیامبر (بلبلان)،برای گسترش تعالیم و رسالت پیامبر شروع به دعوت کردند.اینکه حکیم سنایی از مفاهیم مذاهب و آیین دیگر،منظور اسلام را داشته باشد،در ابیات دیگر نیز سابقه دارد و در اینجا ازترسایی،مسلمانی مراد است کما اینکه سنایی در قصیده 14 کتاب نیز،گفته است: "وآن سیاهی کز پی ناموس حق،ناقوس زد در عرب بوالیل بود،اندر قیامت بونهار" که درباره اولین اذان پیامبر توسط بلال سیه چرده سخن می گوید که به واسطه اذان گفتن(ناقوس زدن)،برای اسلام(ناموس حق)،با اینکه سیه چرده (بوالیل) بود،در رستاخیز،روسفید(بو نهار)خواهد بود." واژه انگلیون،به معنای حریر هفت رنگ است به معنای آوای خوش بلال. بیدلان در پرده ادبار متواری شدند دلبران در حلقه اقبال پیدایی شدند:"بیدلان و دلبران،به ترتیب،استعاره از کفاری هستند که در هجوم دعوت پیامبر خانه نشین شدند و کسانی که در اوج گسترش دعوت پیامبر،تبلیغ اسلام را علنی کردند." زاغ ها چون بینوایان دم فروبستند باز بلبلان چون طوطیان اندر شکوفایی شدند:"اشاره به سکوت یهودیان در هنگام درخشش دعوت پیامبر است و اینکه چرا زاغ را نماد یهودیان می توان گرفت،رجوع شود به مقاله؛ Jewish Clothingدر سایت jbuff.om " عالم پیر منافق تا مرقع پوش گشت خرقه پوشان الهی زیر یکتایی شدند:"عالم را به کسر لام صحیح می دانم و تلمیح آن متوجه مسیلمه کذاب است و خرقه پوشان الهیی مسلمانان صادق هستند که گرد پیامبر جمع شدند و پیمان با اوبستند." اینت زیبا طبع چابک دست ،کز مشاطیش آنچنان زشتان ،بدین خوبی و زیبایی شدند:"خوشا دست پیامبری که توانست با مشاطه گری اش،اعراب جاهلی که شهره به فسق و فجور بودند،را به مسلمانان نیکو صفت،تبدیل کند." "مطربان رایگان در رایگان آباد عشق بیدل و دم چون سنایی،چنگی و نایی شدند:"در این محفل است که مسلمانان در مدینه النبی،دست افشان و پای کوبان شده اند." "دلق تا کوتاه‌تر کردند تاریکان خاک روشنان آسمان در نزهت آرایی شدند:"مسلمانان چنان به نور پیامبر عارف شدند که دامن از ناسوت و مادیات برچیدند و به نور معرفت خداوندی،آسمانی شدند.تاریکان خاک را می توان مشخصا،گذشته مسلمانان صدر اسلام دانست." و اما در قصیده یازدهم،بیت سیزده،"ور ز زردشت،بی هوی،شنوی/زنده گردانت،چو قرآن،زند:" و اگر مانند سلمان زردشتی باشی و آزاده مرد،با خواندن اوستا نیز،به قرآن رهنمون خواهی شد." بیت بیست:دین به دنیا مده که هیچ همای/ندهد پر به پرنیان و پرند:"دین خودت را به دنیا مفروش که هیچ آزاده بی همتایی،پر معنویات خود را به پرنیان هوا و پرند (شمشیر)دنیا نمی دهد." بیت بیست و دوم:"خرچنان شد که در گرفتن او/ساخت باید ز زلف حور،کمند:"چنان جسم سرکش و وجود نفسانی عصیانگر است که مجبور شده ای برای مهار آن،از والاترین مولفه های روحانی،کمند بسازی؟
به غير از اين قصيده كه با دال و مدلولات فراوان بالا بايد آن را بعثتيه دانست تا « بهاريه اي معنوي»،چند نكته ديگر نيز در كتاب «تازيانه هاي سلوك» دكتر شفيعي كدكني وجود دارد كه بعد از گذشت دو دهه از چاپ و نشر آن(چاپ اول 1372)،بايد نويسنده به دو دليل،متن اين كتاب را مورد بازبيني قرار دهد:
نخست،به خاطر اينكه در زمان تاويلات نويسنده،دسترسي به كتابخانه هاي جهان از طريق تارنماي جهاني امكان پذير نبوده است ونسبت به شعر جهان شمول سنايي،كم لطفي صورت گرفته است.
دوم،اين كتاب توسط استادان دانشكده هاي ادبيات سراسر كشور،براي واحد درسي اشعار سنايي،پيشنهاد مي شود و تيرا‍‍ژ كتاب با قيمت بالايي در اختيار دانشجويان قرار مي گيرد و برخي تشكيك هاي نويسنده بعد از دو دهه مي تواند با هم انديشي رفع شود.
به عنوان مثال در قصيده 12،بيت چهارم،نويسنده،واژه «بُستان» را به معناي بوستان گرفته است و از توضيح بيت صرف نظر كرده است در صورتيكه؛«تا چو بُستان نشوي پي سپر خلق ز حلم/دلت از معرفت عشق چو بُستان نشود»،با درك اينكه از شاعري چون سنايي ،بعيد به نظر مي آيد كه با وجود تكرار يك واژه در يك بيت،يك معنا را براي واژه مكرر در نظر داشته باشد.در اين بيت،به نظر مي رسد كه شاعر گفته است:«تا همچون سنگ و محور آسياب،(بُست:محور سنگ آسيا،فرهنگ معين،توضيح اينكه اين واژه با چنين معنايي در بين اهل غزني امروز نيز كاربرد دارد )،زير سنگ طعنه هاي مردم يا غرور طاعتت،نرم نوشي و صبور نباشي،دلت از معرفت عشق،مانند بوستان نخواهد شد.بُستان به معناي محور آسياب،ذكر جزء و اراده كل است.
در بيت هفتم همين قصيده نيز؛«هر كرا دل بُود از شست لقا راست چو تير/خواب،در ديده او جز سر پيكان نشود»،يعني؛هركس خود را در محضر معشوق و در حالت ديدار و ملاقات ببيند،خواب شيرين در چشم او زهر مي شود.شست لقا،بر مي گردد به عادتي كه در بين اهل غزني رواج دارد كه از نگاهع تيزبين دكتر شفيعي كدكني،درو مانده است:«اهالي غزني هنوز هم چون دوست خود را مي بينند،در مصاحفه چنان دست مي دهند كه شست ها به هم مي پيچد و راست چون تير مي شود،يعني مانند غربي ها كه الان رايج شده است،دست نمي دهند.»
در قصيده چهاردهم،بيت هشتم نيز،نويسنده تاويل خود را با شك و قيد «گويا» بيان كرده است،در صورتيكه؛«اين نه آن صحن است كانجا بي جسد بينند روح/اين نه آن بالاست كاينجا بي خَسَك يابند خار»؛چنين تاويل مي شود كه:«اين دنيا دار القرار نيست كه بدون مزاحمت جسم،بتوان روجح را يافت و اين دنيا،بالاي تپه اي نيست كه بدون مزاحمت خسك ها و وسوسه هاي اهريمن نفس،خار معنا(هيزم) را بچينند.»خار ار مي توان هيزم دانست زيرا براي مردم قديم موهبتي بود براي سوخت منزل و اجاق و حتي خارمُشك نيز،خاري خوش عطر است كه در خراسان و برخي نواحي كوهپايه مي رويد و آن را در ماست مي ريزند و بسيار معطر است.در اين بيت،مراعات نظير و اسلوب معادله رخ داده است.
در قصيده پانزدهم،بيت 127،با توجه به معناي ابيات پيشين اين قصيده،بايد بيت زير را با معناي خاص و كنايه آميز«خواجگان»تاويل كرد:«خواجگان بوده اند پيش از ما/در عطا سخت مهر و سُست مهار»؛به مفهوم اين خواجگان مُخنث،نه دل مي بندند ونه از تو دور مي شوند.يعني معياري نيست كه آنها را بتوان خصم يا دوست دانست.همان چيزي كه در بيت پيشتر از اين بيت گفته شده است،با تركيب«يك رمه زين خسان»؛
«يك رمه زين خسان نا موزون/از پي خستن تو با معيار
ريش و دامن به دستشان چه دهي/چون نه اي خصم و نه پذيرفتار»
همچنين در قصيده هشتم،بيت هفدهم؛«تا كه تازيكان چو قفچاقان كله داران شدند/خواجگان را بر سر از دستار،معجر كرده اند»،تعريضي است كه فقط با معناي مخنث بودن خواجه طناز مي شود و با اسلوب تعريض ابيات پس و پيش اين بيت سازگار است.
در قصيده نوزدهم،بيت 22:«ناريان بين با سه دوزخ،سرد مانده در تموز/ابلهان بين با دو دريا غرق گشته در سفال»،در مصرع نخست به نظر مي رسد كه مراد از ناريان،دوزخيان نيستند،بلكه اصطلاحا به زعم سنايي،آتش پرستان مراد است.بدين صورت،دوزخ سرد در تموز معنا پيدا مي كند كه،آتش پرستان را ببين كه با وجود اعتقاد به سه دوزخ مي پندارند كه دوزخ سرد است در اوج گرما!دوزخ در آيين زردشت،محلي بسيار عميقي است و چاهي بسيار تاريك و سرد كه 3 طبقه دارد.پس از پُل چينوت(صراط)،در گام نخست به دژمت(كردار بد)،داخل شود،سپس از اين ممالك گذشته به فضاي تيرگي بي پايان درآيد و در آنجاست «دوژنگه» يعني جهان زشت كه در فارسي،«دوزخ» شده است.(لغت نامه دهخدا،به نقل از يشت ها ج 12،ص 170).
در قصيده 27:« در بهار چین دو یابی در بهار دین یکی است/حملهٔ باز خشین و خندهٔ کبک دری
پادشاهی از یکی گفتن به دست آید ترا/کز دو گفتن نیست در انگشت جم انگشتری
گر چه در «الله اکبر» گفتنی تا با خودی/بندهٔ کبری نه بندهٔ پادشاه اکبری
آفتاب دین برون از گنبد نیلوفریست/پر بر آر از داد و دانش بو کزو بیرون پری
ورنه هرگز کی توان کرد آفتاب راه را/از فرود گنبد نیلوفری نیلوفری»براي درك مفردات متن شعر،بايد نخست بخشي از سفرنامه بنارس دكتر محمد كاظم كهدويي را متذكر شد:«...همزمان با اشكانيان از سده دوم قبل از ميلاد تا حدود قرن سوم ميلادي،معابد بودايي به دست كوشانيان ساخته شد،بعد دين بودايي ذو گردونه شد.بزرگ و كوچك...هندوها براي اينكه اعمال مذهبي را در رود گنگ(بهار چين) انجام دهند،بودايي ها براي اينكه درخت بودا در آنجاست(در سرنات)،مسلمانان هم،به ويژه در خصوص عارفان،- را مي توان ديد كه در آنجا سكونت موقتي پيدا مي كنند – چون بسياري از ويژگي هاي عرفاني مشترك است.»
با توجه به قصيده و محور عمودي و منطق روايي آن،حكيم سنايي پس از طعنه زدن به تثليث مسيحيان،ابيات فوق را مي سرايد كه با توضيحات بالا،به نظر توضيح بيشتر اطاله كلام اسشت،به جز اينكه ؛در بهار چين(رود گنگ)،نشانه اي از شرك وجود دارد كه بايد به دنبال وحدت و يكتا پرستي بود.كبك دريآزاد است ولي بازشكاري،با همه هيبت خود،براي روزي،هم براي خدا طعمه مي گيرد و هم براي پادشاه و از اين بايت است كه غنچه در بهار دين،در عين شكار بودن،شكار كننده وحدانيت نيز هست و در عين عاشق بودن،معشوق و پادشاه است.از جهت ديگر،در توضيح بيت آخر،برخلاف اينكه،نويسنده محترم، ريشه نيلوفر(لوتوس) را در آيين بودا پنداشته اند،مربوط است به آيين مهر يا ميتراييسم كه قدمتي طولاني تري از بودا دارد.در دين زردشت اين گُل سمبل اهورا مزداست.سمبل انساني اهورامزدا،نيم تنه مردي است كه شاخه اي از گل لوتوس را درميان انگشتان خود گرفته است.اما بر اساس سمبل هاي يوناني،نيلوفر و لايه هاي گل برگ هايش،سمبل جهان است و اگر بر اين اساس، در شعر مداقه كنيم،براي رسيدن به راه آفتاب،در مصرع اول بيت هاي مذكور،بايد نيلوفري و پذيرنده شد.يعني داراي هشت جهت وجود ابتداي خلقت(راست و چپ و جلو وعقب و بالا و پايين و بيرون و درون) و تمامي غرق در خداوند شد و فناي در بقاي الهي.
نكته آخر درباره كتاب شرح تاويلات دكتر شفيعي كدكني بر چند قصيده حكيم سنايي غزنوي اين است كه نويسنده دانشي و گرانقدر،اگر درباره دليل انتخاب نام كتاب،تازيانه هاي سلوك چند سطري به مقدمه وزين خود اضافه مي كرد،بهتر بود زيرا؛ رساله لقاءالله: تازیانه سلوک،عنوان نامه تاريخي احمد غزالي است به ابوالمعالي عبدالله ابن محمد بن علي ميانجي مشهور به عين القضات در سال 492 ه ق و نويسنده كتاب،با ذكر اين ارجاع ،حق دانشي نويسنده اي متقدم تر را مغتنم و معتبر مي دانست.

 

+ نوشته شده توسط هومن ظريف در دوشنبه سوم خرداد ۱۳۹۵ و ساعت 21:57 |