جلال؛ مسافـر پاسوختـه
1388\06\18 - ضميمه اطلاعات صفحه 1
«هيچ كس نفهميد چه طور شد. خود او هم ملتفت نشد. فقط وقتي كه سهتار او با كاسه چوبياش به زمين خورد و با يك صداي كوتاه وطنيندار شكست و سه پاره شد و سيمهايش، درهم پيچيده و لوله شده، به كناري پريد و او مات و متحير در كناري ايستاد و به جمعيت نگريست، پسرك عطرفروش كه حتم داشت وظيفه ديني خود را خوب انجام داده است، آسوده خاطر شد. از ته دل شكري كرد و دوباره پشت بساط [عطرفروشي] خود رفت و سر و صورت خود را مرتب كرد و تسبيح به دست مشغول ذكر گفتن شد. تمام افكار او، هم چون سيمهاي سهتارش، درهم پيچيده و لوله شده در ته سرمايي كه باز به دلش راه مييافت و كمكم به مغزش نيز سرايت ميكرد، يخ زده بود و در گوشهاي كز كرده افتاده بود. و پياله اميدش همچون كاسه اين ساز نو يافته سه پاره شده بود و پارههاي آن انگار قلب او را چاك ميزد.»1
اين مرثيهاي است از تقابل دونگاه به جريان موسيقي در داستان كوتاه «سه تار» زنده ياد جلال آلاحمد.
آدم نميتواند با جلال آل احمد چه كند؟! تكليف مان با اين نويسنده معاصر كه گويا برخي اوقات از جهان معاصرش فاصله ميگرفت و بعضي اوقات چنان به واقعيات زندگي روزمره يورش ميبرد، چيست؟ كاش پرژكتور عقل و انصاف ما آن قدر قطر داشت تا همه زواياي شخصيت او را بشناسيم. اما واقعاً شناخت يك انسان چه كمكي به ديگر انسانها ميكند؟ آن هم مايي كه در شناخت خود اگر توفيق يابيم به قول مولا علي(ع)، تازه در مسير و راه شناخت خود قرار خواهيم گرفت. اما به غير از اين مساله خودشناسي و در باب ديگرشناسي، جلال را چگونه ارزيابي كنيم؟ از ترجمههايش، مقالات، كتابها، سفرنامهها، يا فعاليتهاي روزنامهنگاري و سياسياش؟ «روزگاري بود و حزب توده بود و حرف و سخني داشت و انقلابي ميكرد و ضد استعمار حرف ميزد و موانع كارگران و دهقانان بود و چه شوري كه انگيخته بود و ما جوان بوديم و عضو آن حزب بوديم و نميدانستيم سرنخ دست كيست و جوانيمان را ميفرسوديم و تجربه ميآموختيم. براي خود من « روزي شروع شد كه مامور انتظامات يكي از تظاهرات حزبي بوديم (سال 1323 يا 24) از در حزب خيابان فردوسي تا چهار راه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها كه به خلق نفروختم، اما اول شاهآباد، چشمم افتاد به كاميونهاي روسي پر از سرباز كه ناظر و حامي تظاهرات ما كنار خيابان صف كشيده بودند، يك مرتبه جا خوردم و چنان خجالت كشيدم كه تپيدم توي كوچه سيدهاشم و...»2
بله، همچنانكه او ميتپد از حزب توده به كوچه سيدهاشم، سرنوشتي در سير و سلوك هر انسان وجود دارد كه نميتواند جبراً برآيند شخصيت ثابتي از او انتظار داشت. اصولاً فلسفه تعليم و تربيت و امر و نهي بر اختيار انسان در پرورش روحي است و چگونه ميتوان شخصيتي چون جلال را، هرچند به ظاهر مرده، پاييد و از رصد كردن او به افقهاي تازه رسيد. البته اين دغدغههاي ذهن كنجكاوي است كه نويسنده را فقط در هيات چند كتاب و شايد فيلم و CD نبيند و دلخوش به بايگاني آثار او نباشد.
او در كتاب «خسي در ميقات» كه سفرنامه حج اوست به تحول روحي اشاره ميكند: «ديدم كه كسي نيستم كه به ميعاد آمده باشد [بل] كه خسي به ميقات آمده است...»
كالبد شكافي ممتد
ذهن كنجكاو جلال، در پي سرمنشا و سرچشمهها بود و غريب آنكه هم در هيات تودهاي و هم در جرگه مبارزان اسلامي ديده شده است و همچنانكه با مقالهاي جاويدان بر زيادهخواهيهاي اسرائيل تافته است، به آنجا نيز سفر كرده است.
چنين ملتهب در جستجوي حق و حقيقت بودن حتي در وصيتنامه او نيز رد پايي گذاشته است. جلال آلاحمد در وصيتنامه خود آورده بود كه جسد او را در اختيار اولين سالن تشريح دانشجويان قرار دهند ولي از آنجا كه وصيت او مطابق شرع نبود، پيكر او در مسجد فيروزآبادي در كنار بيمارستان فيروزآبادي شهرري، به امانت گذاشته شد تا بعدها آرامگاهي به فراخور شخصيت او ساخته شود و اين كار هيچگاه صورت نگرفت. جلال، اگرچه در سير و سلوك خود، به آرامش رسيد اما تجربههاي او ميتواند باز هم مورد بررسي نسل امروز و آينده قرار گيرد و از تكرار تلخ تجربهها كه بيهزينه نيست، پرهيز كرد.
عطش دريافت
عطش دريافت و تشنگي شناخت باعث شد كه به موازات علم آكادميك از دانشگاه اجتماع نيز بيبهره نباشد و شايد خشونت پر رمز و راز كلام آثارش كه زلال اجتماع در آن روان است، بدينسبب باشد. «دارالفنون هم كلاسهاي شبانه باز كرده بود كه پنهان از پدر، اسم نوشتم. روزها كار، ساعتسازي، بعد سيم كشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل و شبها درس. با درآمد يك سال كار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام كردم. بعد هم گاه گداري سيمكشيهاي متفرقه.»3
مخاطرات حركت
گويا كساني كه در حركت هستند، لاجرم به برخوردهاي شفاهي و گهگاه فيزيكي در حين حركت بايد عادت كنند و اگر هم عادت نميكنند، بايد خود را براي مخاطرات حركت كه چيزي جز مواجهه با افراد نيست، آماده كنند، البته خطيرترين برخوردها در طي مسير با افراد ساكن است كه ميتواند براي هميشه و يا حداقل براي مدتي سرخوردگي ايجاد كند و گرنه برخورد با سالكي كه در حين سير و سلوك و در حال حركت است، حداكثر انحراف در حركت ايجاد ميكند كه چه بسا مايه مسرت و ديدار از زواياي پنهان و مسيرهاي ناآشنا خواهد بود و حقيقتجو ميداند كه: «به راه باديه بهتر از نشستن باطل»4
اما جلال در نامهاي چنين ميگويد: «...و آيا اجازه ميدهيد كه نويسندگان و شاعران را نيز در زمره كساني بدانيم كه در جست وجوي حقيقتاند؟ آخر يك نويسنده يا شاعر ـ گذشته از ارضايي كه از كار خود به دست ميآورد ـ با همان مسايل سرمدي سر و كار دارد. يعني ميخواهد از سكوي واقعيت ميراي تن خويش و عالم واقع، به عوالم برتر بجهد. به ظهور برسد. كه براي او نوعي عالم غيب است. يا همان به حقيقت. كه اگر هم نرسد غمي نيست. همين بس كه او در جستوجوي حقيقت است و واقعيت تنها راضياش نميكند.»
پاي سخن ابوالفضل جليلي
ابوالفضل جليلي اگرچه آخرين فيلماش ـ حافظ ـ باز هم نظير ديگر آثارش در ايران اكران نشد و رهسپار اسلوني بود تا مراسم نمايش «حافظ» شركت داشته باشد، در گفتوگويي تلفني درباره جلال سخن گفت. پروژهاي كه به حكم دل در پي ساخت آن بود ولي بيش از دو دهه از تصميم او گذشت و حافظ، رند شيراز حداقل در سير كارنامه فيلمسازي ابوالفضل جليلي از سيد جلال آلاحمد، سبقت گرفت.
ابوالفضل جليلي، نشان داده است كه اگرچه فيلمهايش اكران نميشود ولي سير و سلوكش با آثارش ادامه مييابد و دريچه دوربينش پيش از اينكه به محيط جهان باز شود بر اقيانوس جانش باز ميشود. و اما آنچه او گفت: سالها پيش، يك بار در جرو بحثي دوستانه با عبدالله اسفندياري كه آن زمان يكي از مديران موسسه فرهنگي هنري عروج فيلم بود، ايشان با غضب به من گفتند: تو يك آنارشيست هستي!
من در جواب گفتم: من معني آنارشيست را نميدانم. ميروم تحقيق ميكنم، اگر درست گفته بودي كه هيچ و اگر درست نبود برميگردم و جواب تو را خواهم داد.
همان روزها به مناسبت اكران فيلم «رقص خاك» در پاريس براي من يك بزرگداشت گرفته بودند. در اين مراسم فيلم رقص خاك را براي هنرمنداني كه از كشورهاي جهان در فرانسه اقامت داشتند، نمايش ميدادند.
بعد از نمايش فيلم هم، بحث و گفتوگو درباره فيلم در نظر گرفته شده بود. البته شركت در اين مراسم نيازمند دعوت نامه بود كه پخشكننده فرانسوي فيلم از قبل براي مدعوين فرستاده بود.
10 دقيقه پيش از شروع مراسم، آقاي چاق و بامزهاي كه قيافهاش خيلي مظلوم بود، بدون اينكه من را بشناسد، گفت: خيلي دوست دارم در اين مراسم شركت كنم، فيلم را ببينم و بعد با كارگردان فيلم صحبت بكنم.
گفتم چرا شركت نميكني؟
او به فرانسوي جواب داد كه امكان ندارد چون دعوتنامه ندارد. گفتم: من شما را دعوت ميكنم و او را به داخل سالن محل برگزاري مراسم بردم و در جاي خيلي خوبي نشاندم. خيلي خوشحال شد. از من سئوال كرد كه من كه هستم. گفتم: بنده خدا.
مراسم كه شروع شد، او تازه فهميد، من كارگردان فيلم هستم و در پايان مراسم، من را به يك فنجان قهوه، دعوت كرد.
در طول مدتي كه در كافه، قهوه مينوشيديم با هم صحبت ميكرديم. اولين پرسشي كه پرسيد اين بود كه من پيرو چه مكتبي هستم.
گفتم: يك مسلمان ساده و معمولي.
بعد سئوال كرد كه چرا او را به مراسم بردم.
گفتم: وقتي تو را ديدم، احساس كردم انسان خيلي با ايماني هستي.
فكر كردم، خداوند تو را خيلي دوست دارد.
او خيلي قاطعانه گفت: تو اشتباه بزرگي كردي من اصلاً به دين و مذهب اعتقادي ندارم.
گفتم: اشكالي ندارد كه تو به چه معتقدي و به چه بياعتقاد. او آرام شد و در آرامش گفت: من آنارشيست هستم. يك آنارشيست معتقد.
همين كه اين واژه را شنيدم، ياد عبدالله اسفندياري افتادم و جوابي كه بايد به او ميدادم.
به آن آقا گفتم: ببخشيد، ميتوانيد براي من كمي از آنارشيسم، صحبت كنيد؟
او قبول كرد و در چند دقيقه، مكتب آنارشيسم را تشريح كرد.
وقتي از پاريس برگشتم، اسفندياري ديگر در عروج نبود و من او را نيافتم اما در يك يادداشت كه به يكي از روزنامهها فرستادم، در جواب به او گفتم: تو درست ميگفتي، آقاي اسفندياري، من بدون آنكه خود بدانم، يك آنارشيست هستم، اما از آن عبور خواهم كرد.5
اولين كتاب داستاني ايراني را كه خواندم، «مدير مدرسه» بود و آخرين كتابي كه مطالعه كردم «خسي در ميقات» و قبل از هر چيز به شعري از اخوان ثالث كه در سوگ جلال سرود، رجوع ميكنم:
گرچه در بستر و در خانه خود رفت به خواب
شك ندارم كه يكي از شهدا بود جلال
من هربار به ياد جلال ميافتادم، اين شعر را براي خود زمزمه ميكنم. به عقيده من، جلال در جواني يك آنارشيست بود. جواني كه هربار براي دوستانم او را مثال ميزنم. ميگويم، جلال مثل مسافري بود سوار برقطار، قطاري كه از همه مرغزارهاي ماركسيستي، فاشيستي، كمونيستي، اومانيستي، ناسيوناليستي و بسياري از «ايست»ها و ايستگاهها، گذر كرد.
نگاه كرد، خوب ديد و شناخت، ولي پياده نشد. تا سعي بين «صفا و مروه»، آنجا پا بر زمين گذاشت و در گرماي صحرايش دويد و دويد و دويد تا پاسوخته شد. ميگويند كه نياز رسيدن، رفتن است. و من براين عقيده هستم كه براي رسيدن به مرحله علم اليقين و عين اليقين، جلال ميبايست اين سفر آنارشيستي را انجام ميداد و باز معتقدم كه انسان هرگاه به اين مرحله از شناخت برسد به سوي معبود هجرت خواهد كرد و به همين دليل وقتي جمله آخر مقاله «غروب جلال» كه خانم دكتر سيمين دانشور، همسر جلال، سالها پيش در سالروز هجرت او نوشت را خواندم، بعد از خواندن اين جمله كه؛ جلال پس از بازگشت از سفر حج در ايوان خانهاش در تجريش به خانم سيمين ميگويد: سيمين! بدجوري پا سوخته شدم، چشمانم به اشك نشست و احساس كردم، جلال گم شدهاش را يافته است و بيست و چند سال پيش، زماني كه عاشقانه ميخواستم زندگي جلال را براي صدا و سيما بسازم، وقتي تلفني با خانم دانشور صحبت كردم و ايشان به من گفتند: آخه جوون، تو از جلال چه ميداني كه ميخواهي دربارهاش فيلم بسازي؟ گفتم: من چيزهايي از آقا جلال ميدانم كه شايد شما هم ندانيد!
گفتم: مثلاً ميدانم كه وقتي به شما گفت، بدجوري پاسوخته شدم، فهميدم كه ديگر زمان رفتن اوست.
خانم دانشور به من اجازه داد، از زندگي شوهرش فيلم بسازم مرا به شمس ـ برادر جلال ـ معرفي كرد و وقتي شمس، اشتياق و عشق من را به جلال ديد و شنيد و لمس كرد، خصوصاً زماني كه به او گفتم: احساس ميكنم قطرهاي از خون جلال، امروز در رگهاي من جاري است با خود نويسي كه از جلال به يادگار داشت، پشت جلد كتاب سانسور شده «سنگي بر گوري» نوشته جلال، نوشت: تقديم به دوست تازهام ابوالفضل جليلي و امضا كرد شمس.
آن وقت ديگر تلويزيون اجازه ساخت چنين فيلمي به من نداد تا دو سال پيش كه لطف كردند و از من خواستند كه ساخت اين فيلم را از سر بگيرم، منتهي جلالي را بسازم كه از اول سوار بر قطار سريعالسير است، بدون هيچ مرغزاري!
* هومن ظريف
پي نويس ها:
1ـ بخش پاياني داستان كوتاه سهتار.
2ـ از سخنان جلال.
3ـ روايتي از جلال.
4ـ مصرعي از سعدي شيرازي.
5ـ جليلي در گفتن «اما از آن عبور خواهم كرد» ترديد داشت.
برچسبها: گفتگو
